Wednesday, May 21, 2008

فتوای مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله دکتر محمد صادقی تهرانی دامت برکاته

بسم الله الرحمن الرحیم

برادر عزیز جناب آقای ......... دامت افاضاته
مرقومه جناب عالی پیرامون فرقه اسلامی گنابادی رسید. این بنده در طول سالیان دراز که با اینان بویژه آقای گنابادی در تماس بوده ام بگونه ای که ایشان خود را از مقلدین حقیر می دانستند. این بنده در احکام اصلی و فرعی این فرقه انحرافی ندیدم که موجب کفر و نفاق آنان شود و ما حتی وهابیان را که دارای انحرافات زیادی در بعد عقیده و احکام دارند، هرگز نسبت کفر نمیدهیم. آری چنانکه در شیعیان نیز احیانا با افراط و تفریط هایی در عقاید شان مشاهده می شود. مع الوصف آنان منتسب به کفر نمی شوند. وحدت اسلامی در ساحتی وسیع موجب آن است که حتی منافقان را کافر نمی داند تا چه رسد به این گونه شیعیان. علیهذا تعدّی به آنان خود از تعدّیات ضد اسلامی و مخالف عدالت و اگر بنا باشد هر گروهی از شیعیان یا اهل سنت یکدیگر را کافر بدانند. بنابراین هرگز مسلمانی یافت نمی شود. خدا به ما نظر اسلامی وسیع و بی شائبه عنایت فرماید.
والسلام علی اخواننا المومنین
قم- جامعه علوم القران
محمد صادق اصفهانی المشتهر بالطهرانی
11/2/1387

محل مهر و امضا معظم له

 

پينه دوز محله

پينه دوز محله

حجت الاسلام علیرضا عرب

در این نوشتار می خواهیم به طرح موجز و مختصر نظرات و آرای امام خمینی(ره) در باب تصوف و عرفان بپردازیم. ضمن طرح مسایلی که در نظر دارم، شما با مطالبی روبرو می شوید که ممکن است به نظرتان نو و تازه جلوه کند. گرچه این مطالب از اول هم به همین شکلی که خواهیم آورد بوده است، اما غالبا خلاف ان منتشر شده است و از این دیدگاه است که ممکن است در نظر بسیاری از خوانندگان، مطالبی که این بنده حقیر تحریر می کنم،((نو)) در نظر آید.

مطالبي كه از ديدگاه مرحوم امام خميني به بررسي آنها ميپردازيم ، به اين ترتيب خواهدبود: «بررسی فرق بين واژه های تصوف و عرفان و بیان مفهوم هر یک »،« انواع تصوف »، «مفهوم و مصاديق واژه هاي عرفاني دستگاه فكري امام(ره)»،«منشاءتصوف»،«اعاظم و اكابر صوفيه و ضرورت ارادت به آنها»،«منابع آموزش امام(ره) در عرفان نظري»،«آيا امام داخل در طريقت تصوف بوده است؟»و« امام و سلسله ي نعمت اللهي گنابادي».

بررسی فرق بين واژه های تصوف و عرفان و بیان مفهوم هر یک:

از نظر مرحوم امام خميني ، عرفان به دو نوع تقسيم ميشود:

1.عرفان نظري:كه درباره ي مراتب «احديت و واحديت و تجليات» و امثالهم بر اساس «ذوق عرفاني»، سخن ميگويد، و داناي به اين مباحث نظري را «عارف» به عرفان نظري مي نامند.

2.عرفان عملي: كه مرحله ي عملي كردن مسايل عرفان نظري است، و به آن «تصوف» ، و به كسي كه عرفان نظري را از مرتبه ي «عقل»،به مرتبه ي «قلب» در آورده و در «قلب»، داخل نموده است،«صوفي» ميگويند.پس«تصوف»، از نظر ايشان ، به جنبه ي عملي عرفان گفته ميشود، و يا به عبارت ديگر ،«تصوف» تنها راه عملي وصول به عرفان الهي است.توجه كنيد:«فائدة اصطلاحية:"صوفيه و عرفا"، و"تصوف و عرفان" كه «كثيراً ما»1، زبانزد ماست، بسا فرق بين موارد استعمال آنها رعايت نميشود.با اينكه تفاوت هست ،چون «عرفان»به علمي گفته ميشود كه به مراتب احديت و واحديت و تجليات به
گونه اي كه ذوق عرفاني مقتضي آن است پرداخته ، و از اينكه عالم و نظام سلسله موجودات، جمال جميل مطلق و ذات باري است بحث مينمايد، و هركسي كه اين علم را بداند به او «عارف» گويند.

كسي كه اين علم را عملي نموده ، و آن را از مرتبه«عقل»به مرتبه «قلب» آورده و در «قلب» داخل نموده است، به او «صوفي» گويند.»2

سپس ايشان براي فهم بهتر مطلب، مثالي ميزنند كه بسيار گويا است:«مانند علم اخلاق، و اخلاق عملي كه ممكن است كسي علم اخلاق را كاملاً بداند و مفاسد و مصالح اخلاقي راتشريح نمايد، ولي خودش تمام اخلاق فاسده را دارا باشد، به خلاف كسي كه اخلاق علمي را،در خود عملي كرده باشد».3

پس از آن به تفاوت ميان «محقق» در ساحت«تصوف و عرفان» و در ميدان ساير علوم، اشاره مي نمايند كه ماحصل آن ، اين است كه «محقق» در ساحت«تصوف و عرفان» به كسي گفته ميشود كه تمام مراتب «عرفان نظري» را درخود و در قلب خود پياده كرده است.شخصي را هم كه در اين رابطه مثال ميزنند ، يكي از «اعاظم و اكابرصوفيه» به نام«محيي الدين ابن عربي» است.و اما«محقق» ، در ساير علوم از جمله علوم شرعيه، به كسي گفته ميشود كه كتاب هايي را خوانده و مطالبي را در ذهن خود انباشته است.

توجه كنيد:«لذا اهل اين فن(يعني فن عرفان)به محيي الدين عربي،«محقق» گويندو محقق گفتن آنها به او ،مثل محقق گفتن ما به صاحب (كتاب)«شرايع» نيست كه معنايش اين باشد كه مطالب علمي فقهي را تحقيق نموده است.بلكه مراد آنها از اطلاق(واژه ي) «محقق» بر محيي الدين ،اين است كه او شرايط خلوات و تجليات و آن رشته سخناني را كه دارند، از «مقام عقلاني» به «مرتبه قلب» ، تنزل داده و در نفس خود به حقيقت رسانده است.»4

عرفان وتصوف ، دو روي يك سكه اند:

مرحوم آيت الله شيخ محمد هادي معرفت، از فقها و علماي معاصر هم در اين رابطه ميگويد:«اگرچه علما از واژه «صوفي» هراس دارند، ولي بايد دانست كه بين «عرفان و تصوف» تمايزي نيست، و هر دو (واژه)به يك معني و به تعبير ديگر ،«دو روي يك سكه اند». «عارفانِ صوفي ضمير يا صوفيان عارف»، به هر نامي كه خوانده شود، به يك معني دلالت دارد.«عارف» جنبه روحانيت و معنويت را ميرساند وبه جنبه معرفت توجه دارد، و آن را ميخواهد به نمايش بگذارد.و«صوفي» ، به جنبه صوري توجه دارد و زندگي ظاهري و جنبه جسماني او را نشان ميدهد. پس اينها ـ عارف و صوفي ـ يك گروه هستند كه به دو نام خوانده ميشوند، و هركدام به يك جهت ،دلالت دارد كه عرض شد.البته «علماي تشيع» از كاربرد كلمه«صوفي» اِبا دارند و بيشتر از واژه«عارف» استفاده ميكنند، وليكن همان طوري كه عرض شد، هر دو به يك معني است و «عارف» ، همان «صوفيه» است.»5

انواع تصوف و صوفيه:

مرحوم امام خميني، همداستان و هم راستا با علماي بزرگ اماميه ي سلف خود،به دو نوع «تصوف»اعتقاد دارد:

1.تصوف و صوفيه ي جهله:كساني كه از روي ناداني،«شريعت» را خوار وتحقير نموده ومعتقدند براي رسيدن به «حقيقت»،فقط طي«طريقت» كفايت ميكند.ايشان اين دسته از «صوفيه» را باطل، و تعدادشان را «اندك» معرفي ميكند.توجه كنيد:« و چون موت كلي و فناي مطلق دست داد، حق عابد است و عبد را حكمي نيست.نه آنكه عبادت نكند، بلكه عبادت كند و«كان الله سمعه و بصره و لسانه»6ـ و آنچه «بعض از جهله از متصوفه»گمان كرده اند، از قصور است ـ»7،«و به همين قياس، كساني كه در رشته تهذيب باطن و تصفيه و تجليه اخلاق هستند، گاه شود كه شيطان «بعضي» از آنها را در دام كشد،و مناسك و عبادات قالبيه و همين طور علوم رسميه و معارف الهيه را در نظر آنهاناچيز،قلم دهد.»8،«حضرت امام(ره) در تعليقه بر شرح فصوص، چنين ميفرمايند:«طريقت»و «حقيقت» جز از راه «شريعت» حاصل نخواهد شد.زيرا ظاهر،راه باطن است... ...كسي كه چنين ميبيند كه با انجام تكليف هاي الهي ، باطن براي او حاصل نشد بداند، ظاهر را درست انجام نداد و كسي كه بخواهد به باطن برسد،بدون راه ظاهر، مانند «برخي از صوفيان عوام»، اوهيچ دليلي از طرف خداوند ندارد.»9

،«پس ، از بيانات سابقه معلوم شد كه آنچه پيش«بعض اهل تصوف » معروف است كه نماز وسيله معراج وصول سالك است و پس از وصول ،سالك، مستغني از رسوم گردد، امر باطل بي اصلي و خيال خام بي مغزي است كه با مسلك اهل الله و اصحاب قلوب، مخالف است و از جهل به مقامات اهل معرفت و كمالات اولياء صادر شده، نعوذ بالله منه.»10

در اينجا بايد اين نكته ي مهم را ياد آوري كنيم كه مرحوم امام خميني، در كنار «جهله اهل تصوف»، از «غفله اهل ظاهر» هم كه مخالف و معاند با «طريقت تصوف حقه»اند وفقط به «شريعت»اكتفا ميكنند نيز،به شدت هرچه تمامتر انتقاد ميكنند و راهشان را به «تركستان»ميدانند:«ما كه داريم در جامعه نمايش ميدهيم كه مابراي خدا درس ميخوانيم، درس شريعت ميخوانيم ، چون درس شريعت (ميخوانيم پس)از جندالله هستيم، و اسم خودمان را جندالله گذاشته ايم،ما آن طوري كه ظواهرمان هست، هستيم؟..... مگر نفاق، غير از اين است؟»11،« و كساني كه دعوت به صورت محض(يعني شريعت بدون طريقت )12ميكنند و مردم را از آداب باطنيه باز ميدارند، و گويند شريعت را جز اين صورت و قشر،معني و حقيقتي نيست،«شياطين طريق الي الله»و «خارهاي راه انسانيتند» و از شر آنها بايد به خداي تعالي پناه برد كه نور «فطرت الله» را كه نور«معرفت و توحيد و ولايت»13 و ديگر معارف است.در انسان ،منطفي ميكنند و حجاب هاي تقليد و جهالت و عادت و اوهام را به روي آن ميكشند، وبندگان خداي تعالي را از عكوف به درگاه او و وصول به جمال جميل او باز ميدارند و سد طريق معارف مي نمايند.»14و درجايي ديگر ميگويند كه فقه و احكام فرعيه ، فرع اند و اساس اسلام ، چيز ديگري است:«اسلام، فقط عبارت از احكام فرعيه نيست.فرعند اينها ،اساس چيز ديگر است.نبايد ما اصل را فداي فرع بكنيم، و بگوييم كه اصل، از اساس بيخود(است و) اگر هم اصلي بگوييم، يك اصلي كه خلاف واقع است بگوييم.»15و با توجه به آنكه اين مطلب را، ضمن تفسير سوره حمد، آن هم به وجه عرفاني، گفته اند و در آن ايام، شديداً تحت فشار بوده اند كه باتعطيل تفسير، كفريات صوفيه را در جامعه مطرح نكنند، معلوم ميشود كه اصل مورد نظر امام كه ديگران آن را از اساس،بيخود ميدانسته اند، تصوف و عرفان است.و عبارت «اگر هم اصلي بگوييم، يك اصلي كه خلاف واقع است بگوييم»، اشاره به كساني دارد كه كليت اسلام را با آن همه ابعاد متنوع ، در جزئيت فقه خلاصه كرده و مبلغ و مروج «اسلام صرفا فقاهتي!!!» هستند. ودر جاي ديگري، به صراحت اعلام ميكنند كه اگر «وظايف و اعمال عبادي شرعي» در قالب طريقت و آداب باطني انجام نشود ، هيچ تاثيري در وجود عبادت كننده نميگذارد:«مثلاً عبادات قالبيه شرعيه، اگر به آداب صوريه و باطنيه آيد،مورث تهذيب باطن شود، بلكه نور«توحيد تجريد»، در روح افشاند».16

منظور از آداب صوريه، آداب شريعت، و از آداب باطنيه، آداب و دستورات طريقت است.توحيدو تجريد ي هم كه اشاره ميكنند، از مباحث صوفيه و غايت آمال آنهاست.و درجايي ديگر،كساني را كه فقط اعتقاد به «شريعت» داشته و طريقت را منع نموده و قبيح ميشمارند، «در بند شيطان» معرفي مينمايند:مثلاً كساني كه اهل مناسك و عبادات ظاهريه هستند و شدت مبالات و اعتناء به آن دارند، شيطان ، عبادات صوريه را در نظر آنها جلوه دهد و همه كمالات را در نظر آنها منحصر و مقصور در همان عبادات و مناسك ظاهريه كند.وديگر كمالات و معارف را از نظر آنها بياندازد، بلكه آنها را نسبت به آنها و صاحبان آنها بدبين كند.پس صاحبان معارف را درنظر آنها مرمي به الحاد و زندقه و صاحبان اخلاق فاضله و رياضات نفسيه را مرمي به تصوف و امثال آن كند،و آن بيچارگان بي خبر را سالهادر صورت عبادات، محبوس كند.»17

پرواضح است كه منظور ايشان از «رمي به تصوف» آن است كه مخالفان تصوف حقه شيعي بدون تفكيك ميان تصوف جهله و تصوف حقه ، همه ي اهل تصوف را در نظر مردم،بد جلوه ميدهند و مخالف شريعت معرفي ميكنندو آنگاه و به اصطلاح ، با تير تصوف جهله ، صوفيه حقه را هم نشانه ميگيرند،و مردم هم كه عموماً اهل مطالعه نبوده و قدرت تشخيص ندارند ، به دنبال آنها راه افتاده و ميكنند آنچه را كه خدا و رسول به آن راضي نيستند.

ودر جاي ديگري ذكر لساني را بدون ذكر قلبي ،بي مغز وبه كلي از درجه اعتبار ساقط معرفي ميكنند.همانطور كه ميدانيم ذكر لساني را اهل شريعت بدون توجه و عنايت به ذكر قلبي انجام ميدهند.اما برخلاف آنها صوفيه حقه چون هميشه و به صورت شبانه روزي، ذاكر به ذكر قلبي هستند، پس در مواقعي كه به ذكر لساني هم بپردازند، اين ذكر لساني با آن ذكر قلبي توام و مورد قبول و منشا تاثير ميشود.از جمله مصاديق ذكر لساني نماز است، كه بر اساس انديشه هاي مرحوم امام، اگر توام با ذكر قلبي نباشد،«بي مغز و بكلي از درجه اعتبار ساقط» خواهد بود.توجه كنيد، «بالجمله، حقيقت ذكر و تذكر ، ذكر قلبي است و ذكر لساني بدون آن ، بي مغز و از درجه اعتبار به كلي ساقط است.چنانچه در احاديث شريفه ، به اين معني بسيار اشاره شده .»18ودر جاي ديگري ،تاكيد ميكنند كه «اهالي شريعت» به خاطر همين عدم بهره مندي از ذكر قلبي است، كه پس از يك عمر نماز خواندن و رعايت شريعت مطهره ، تقرب به درگاه الهي نمي يابند19.زيرا اگر كسي مقرب درگاه شده باشد، اين تقرب را بايد در ذات و درنفس خويش مشاهده و از آثار آن در همين زندگي هم بهره مند باشد كه قرآن، آن را «حيات طيبه» مي نامد.

ايشان صوفيه جهله را پيرو «حكمت عيسويه» و اهل ظاهر را كه مخالف طريقت تصوف و عرفان هستند پيرو «حكمت موسويه» و «محمديون» را كه از نظر ايشان همان صوفيه حقه يا جامعان ميان شريعت و طريقت هستند.از هر دو گروه ياد شده ، بري و جدا معرفي ميكنند:«بالجمله، اهل تصوف از حكمت عيسويه، من حيث لايشعرون، دم ميزنند و اهل ظاهر از حكمت موسويه، و محمديون، از هر دو اينها به طريق تقييد، بري هستند.» 20

و توضيح آنكه جهله اهل تصوف كه شريعت را نفي و طريقت را كافي ميدانند،در حقيقت ، مسيحي هستند، نه محمدي. زيرا اين آيين عيسي مسيح است كه فاقد شريعت بوده و كاملاً بر اساس عشق و طريقت ،استوارشده است.

و غفله اهل ظاهر هم كه طريقت را نفي و شريعت را كافي ميدانند، درحقيقت، موسوي هستند، نه محمدي.زيرا اين آيين «حضرت موسي» است كه فاقد طريقت بوده و يك دين و آيين شريعتي است.

و اما محمديون، از نظر ايشان ، كساني هستند كه نه نفي شريعت ميكنند و نه نفي طريقت ، بلكه با جمع ميان «شريعت وطريقت» به حقيقت بار مي يابند.و اينان هم هيچكسي جز صوفيه حقه شيعي نيستند، كه مرحوم امام خميني ، هم خود و هم شيخ و مرادش, مرحوم آيت الله شاه آبادي و هم هر كسي را كه به عنوان «عارف» معروف و مطرح است، از اين جرگه ميدانند.همانطوريكه در مبحث «مفهوم و فرق بين تصوف و عرفان »بررسي كرديم و ازاين پس هم بررسي ميكنيم.قبل از پرداختن به مبحث صوفيه حقه يا همان محمديون،براي روشنايي بيشتر و بهتر مبحث«جهله اهل تصوف» و غفله ي اهل ظاهر، به يك متن ديگر از مرحوم امام خميني، توجه بيشتري ميكنيم:«شخص سالك و طالب حق،بايد خود را از افراط و تفريط «بعضي از جهله اهل تصوف »و «بعضي غفله اهل ظاهر» مبرا كند، تا سير الي الله براي او ممكن شود،چه كه بعضي از آن طايفه را عقيده بر آن است كه علم و عمل ظاهري قالبي، حشو است و براي جهال و عوام است.و اما كساني كه اهل سر و حقيقتند و اصحاب قلوبند و ارباب سابقه حسني هستند، احتياج به اين اعمال ندارند و اعمال قالبيه براي حصول حقايق قلبيه و وصول به مقصد است وچون سالك به مقصد رسيد ، پرداختن به مقدمات، تبعيد است و اشتغال به كثرات، حجاب است و طايفه دوم در مقابل اين دسته قيام نمودند و جز محض ظاهر و صورت وقشر، ديگر امور را بكلي منكر شدند و به تخيلات و اوهام نسبت دادند،و بين اين دو طايفه ، لازال كشمكش و مجادله و مخاصمه بوده و هريك،ديگري را بر خلاف شريعت(منظور از شريعت در اينجا مطلق دين است)21ميدانستند. و حق آن است كه هر دو طايفه،قدري از حد تجاوز نمودند و افراط و تفريط كردند».22

2.تصوف و صوفيه حقه يا محمديون:معني و مفهوم آن را پيش از اين يادآور شديم.مرحوم امام خميني ، با قرار دادن صوفيه حقه در مقابل جماعت اندك صوفيه جهله، به صراحت به اين نكته اشاره ميكنند كه اكثريت صوفيه ،از صوفيه حقه بوده و از شيعيان خالص علي و ائمه ي اطهار ميباشند.ايشان ضمن آنكه زبان نگارشي خود را در تاليف كتاب «مصباح الهداية» ، همان زبان صوفيه معرفي مينمايد، از جمله مينويسند:«(اين قسمت)، در زمينه ي مباحثي ميباشد كه بعضي از اسرار خلافت محمدي و ولايت علوي را در حضرت علميه، و نيز مطالب اندك و قابل فهمي را از مقام نبوت ، به روش رمز و اشاره،‌كه زبان اولياي معرفت ـ كه شيعيان خالص اهل بين عصمت و طهارت اند و درود و سلام خدا بر آنان باد ـ است، آشكار ميكند».23

و در جاي ديگري از همان كتاب ، اكثريت صوفيان را شيعيان خالص علي و فرزندان معصومش، و ادامه دهنده ي راه آنان و متمسك به ولايت ايشان ميشناساند:«و به تو برادر عزيز، وصيت ميكنم كه به اين عارفان و حكيمان ـ كه اكثريت آنها از شيعيان وپيروان خالص علي بن ابيطالب و فرزندان معصومش و سالكان راه و طريقت ايشان و تمسك جويان به ولايت آنانندـ سوءظن نبري، و مبادا در حق آنها سخني به انكار گويي، يا به سخنان نامربوطي كه درباره آنها گفته ميشود ، گوش دهي.كه در اين صورت،مي افتي در آنچه نبايد بيافتي.»24

مفهوم و مصاديق واژه هاي عرفاني دستگاه فكري امام:

اين بنده حقير، در حدود دو هزار صفحه فيش در قطع A4، از كتاب هاي عرفاني مرحوم امام خميني و عارفان وصوفيان «سلسله شوشتريه»25 و از جمله ، درباره مفهوم و مصاديق واژه هاي عرفاني دستگاه فكري امام ،با تحقيقات كامل، گرد آورده ام.امام در آثار عرفاني خود، بسيارزياد از واژه ها و تركيبهايي مانند:«اولياء، اولياي كمل، اصحاب معرفت، مسلك اهل معرفت، اولياي معرفت،اصحاب قلوب،اصحاب سابقه ي حسني، اهل الله،عرفاي شامخين و ... »استفاده ميكنند. و در تمام موارد، منظور ايشان ، «طريقت تصوف »و «صوفيه حقه شيعي » ميباشد.به اين نمونه ها توجه كنيد:« و قد ثبت ذاك في مدارك اصحاب القلوب حتي قالوا:ان العجز عن المعرفة ،غاية معرفة اهل المكاشفة.»26 «و آن مطلب در آثار «اصحاب قلوب» ثبت شده است، تا آنجا كه گفتند: همانا اظهار ناتواني از كسب معرفت ، غايت معرفت اهل مكاشفه است.»27 مطلبي را كه مرحوم امام خميني در اين عبارت ، پس از «حتي قالوا» مي آورد ، و از «مدارك اصحاب قلوب» معرفي ميكند، مطلبي است از يكي از اعاظم و اكابر «صوفيه» به نام «محيي الدين ابن عربي» كه در يكي از شاهكارهايش، يعني كتاب عظيم«فتوحات مكيه، ج2،ص 255» آورده است.و به اين ترتيب، معلوم ميشود كه منظور مرحوم امام خميني ، از «اصحاب قلوب» ، بزرگان صوفيه اند.

نمونه ي دوم :«و ما در رساله «مصباح الهدايه» تحقيق اين مقصد را با حكومت بين «عرفاي شامخ» و «حكماي عظام» ، راجع به اولُ ما صدَرَ، به طور وافي نموديم.هركس خواهد به آن رجوع كند تا جليه حال معلوم گردد.28 وبا مراجعه به رساله ي مصباح الهدايه صفحات 64و65، بحث اول ماصدر ، معلوم ميشود كه منظور مرحوم امام خميني از «عرفاي شامخ» مشايخ بزرگ صوفيه ، يعني محيي الدين ابن عربي، صدرالدين قونوي و عبدالرزاق كاشاني هستند.در ضمن همانطوركه آقاي خسروپناه هم مي دانند ابن عربي از مشايخ ومريدان «حضرت ابومدين»، قطب يازدهم«سلسله معروفيه» و در تداوم آن ،سلسله نعمت اللهي ميباشند.

منشا تصوف: مرحوم امام خميني معتقد است كه «تصوف و عرفان» ريشه در قرآن و اهل بيت دارد.در مبحث «صوفيه حقه يا همان محمديون» ديديم كه ايشان تاكيد داشتند كه صوفيه حقه ،شيعيان و پيروان ائمه اطهار هستند.يعني تصوف وعرفان ، در جان ائمه اطهار، كه قرآن هاي ناطق اند ريشه دارد.حالا به اين متن توجه كنيد:«هركس رجوع كند به معارفي كه در اديان عالم و نزد فلاسفه بزرگ هر دين رايج است ، و مقايسه كند در معارف مبدا ومعاد با معارفي كه در دين حنيف اسلام و نزد حكماء بزرگ اسلامي و عرفاء شامخ اين ملت است،درست تصديق ميكند كه اين معارف،از نور معارف قرآن شريف و احاديث نبي ختمي و اهل بيت است كه از سرچشمه نورقرآن ، استفاده و اصطلاح نموده اند.»29 و پيش از اين ديديم كه منظور ايشان از عرفاء شامخ اين ملت يعني ملت اسلام، اعاظم و اكابر صوفيه اند.خوب است كه نظر مرحوم علامه مطهري را هم در اين مورد نقل كنيم:«خوشبختانه اخيراً افرادي مانند نيكلسون انگليسي و ماسينيون فرانسوي كه مطالعات وسيعي در عرفان اسلامي دارند،و مورد قبول همه هستند، صريحاً اعتراف دارند كه منبع اصلي عرفان اسلامي ، قرآن و سنت است.30 »و نيز:«زندگي و حالات و كلمات و مناجات هاي رسول اكرم،سرشاراز شور و هيجان معنوي و الهي و مملو از اشارات عرفاني است.دعاهاي رسول اكرم فراوان مورد استشهاد و استناد عرفا قرار گرفته است.

اميرالمومنين علي ـ كه اكثريت قريب به اتفاق اهل عرفان و تصوف، سلسله هاي خود را به ايشان ميرسانندـ كلماتش الهام بخش معنويت و معرفت است.»31

اعاظم و اكابر صوفيه و ضرورت ارادت به آنها:

مرحوم امام خميني در توصيف بزرگان متصوفه سنگ تمام گذاشته اند و به خوبي از عهده مطلب، در حدي كه ميتوان در قالب الفاظ ريخت، برآمده اند.توجه كنيد:«بالجمله، انسان قبل از شروع به سلوك وسيرالي الله، مستعيذ نيست.و پس از آنكه سير تمام شد واز آثار عبوديت به هيچ وجه باقي نماند،و به فناي ذاتي مطلق نايل شد،از استعاذه و مستعاذ منه ومستعيذ، اثري باقي نماند و جز حق و سلطنت الهيه در قلب عارف،چيزي نيست.»32 در مبحث«مفهوم و فرق بين تصوف و عرفان» ديديم كه مرحوم امام، عرفان را به دو نوع ، تقسيم نمود و «عرفان عملي» را همان تصوف معرفي كرد.مفهوم «عارف» در متن بالا هم ،«عارف به عرفان عملي» يا همان «صوفي»است.

نمونه دوم:« اين همه پيران طريقت و سالكان راه هدايت و راهنمايان انسانيت و كتب آسماني و صحف انبيا و اخبار اولياء كرام و نصيحت اهل معرفت و اصحاب قلوب،در قلب ما غافلان جاهل ،هيچ تاثيري نكرده و نميكند و ظاهر خوش خط و خال آن و زينتها و زخارف آن ،ما را از زهر كشنده اي كه در باطن دارد غافل كرده،روزي كشف باطن آن بر ما شود كه احتراز از مفاسد آن ممكن نباشد.»33 اگر توجه داشته باشيم ، اشاره ي امام از «غافلان جاهل» ، ازجمله به امثال ما ميباشدكه هر چه پيران طريقت و سالكان راه هدايت به گوشمان ميخوانند، فايده اي به حالمان ندارد.

نمونه سوم:« ولي آنچه مهم است براي امثال ما ها آن است كه اكنون كه از مقامات اوليا محروميم،انكار آنها را هم نكنيم و تسليم باشيم كه تسليم امر اوليا ، خيلي فايده دارد و نعوذ بالله، انكار خيلي مضر است.اللهم اني مسلم لامرهم، صلوات الله عليم اجمعين.»32 پيش از اين گفتيم كه منظور مرحوم امام از واژه هايي مثل «اولياء» بزرگان متصوفه اند. اما در اينجا هم خود متن كاملاً گويا است،و منظور ايشان از اولياء، در اينجا، ائمه اطهار نيستند.زيرا هيچ كس، منكر مقامات آن بزرگواران و ضرورت تسليم بودن به امر آنها نيست.پس منظور مرحوم امام از اوليايي كه نبايد منكر مقامات آنها بود،و بايد تسليم امر آنها بود،كه تسليم شدن به آنها «خيلي فايده دارد و نعوذبالله، انكار خيلي مضر است»، اكابر و اعاظم صوفيه هستند.

منابع آموزشي امام در عرفان نظري:

« ودر سال 1355ه.ق تعليقه بر شرح فصوص قيصري و مصباح الانس محمد بن حمزه فناري را به پايان رساند، و در درديباچه تعليقه بر مصباح الانس ، تاريخ تتلمذ مصباح را چنين مرقوم داشتند:«قرائت اين كتاب شريف را نزد شيخ عارف كامل، استاد ما در معارف الهيه، حضرت ميرزا محمد علي شاه آبادي اصفهاني، دام ظله، در ماه مبارك رمضان 1350هجري قمري، شروع كرديم.»35 پس منابع آموزشي امام در عرفان نظري، آثار و كتاب هاي جاويدان صوفيه، يعني آثاري از قبيل آنچه در متن آمده ،بوده است.و جالب آن است كه «مصباح الانس» نوشته ي « ابن فناري» را كتاب شريف لقب ميدهد.و جالبتر آنكه ، مرحومان شاه آبادي و امام خميني ، قرائت آثار صوفيه را عبادت ميدانسته اند كه ، در ماه مبارك رمضان و با زبان روزه، به جاي اشتغال به عبادت و ذكر و تلاوت، مشغول تعليم و تعلم آنها بوده اند.

آيا امام داخل در طريقت تصوف بوده اند؟:

در ابتداي مقاله ديديم كه مرحوم امام خميني، عرفان عملي را همان تصوف و عارف به عرفان عملي را هم همان صوفي معرفي كردند و اساساً تصوف را تنها طريقه ي وصول به عرفان عملي دانستند. با توجه به آثار مكتوب و بيانات شفاهي ايشان ، معلوم ميشود كه ايشان در خدمت مرحوم آيت الله شاه آبادي ، «طي طريقت» كرده و در عرفان عملي دستي داشته اند.پس با عنايت به تعريفي كه خود ايشان از عرفان عملي و تصوف به دست داده اند،ايشان و مرحوم شاه آبادي هم صوفي، و داخل در «صوفيه حقه ي شيعي » بوده اند. به مطلب بالا،موارد زير را هم اضافه كنيد تا حقيقت بهتر و شفاف تر،مكشوف افتد:اولاً،ايشان در مواردي چند از آثار مكتوب خود، «آقاي شاه آبادي» را مرادي ميشناساند كه مريداني داشته است، از جمله :«قال شيخنا العارف الكامل الشاه آبادي(ادام الله ظله علي رؤوس مريديه)».36 و همانطوريكه ميدانيم، واژه هاي مريد و مراد از اصطلاحات ويژ ه ي صوفيه است و در رشته هاي ديگر علمي از جمله ، فقه و تفسير و فلسفه و كلام و... به هيچ وجه رايج نيست.ثانياً ، هرگاه امام، در آثار خود از مرحوم شاه آبادي نام ميبرد، معمولاً عبارت «روحي فداه» را هم مي افزايد. و اين عبارت نيز ، بين فقها و فلاسفه و متكلمين و... رايج نبوده و ويژه صوفيه است.زيرا فقط اين مريد است كه چون خود و اراده ي خود را فاني در مراد و اراده او ميبيند ، حاضر است خويش را فداي وي نمايد.ثالثاً، مرحوم امام در موارد بسياري از آثار مكتوب خويش،به خود لقب «فقير» ميدهد. از جمله :«فقير گويد كه ميتوان گفت ...»37، «وقد وقع الفراغ بيد شارحه الفقير...»38، «تمام شد به يد مؤلف فقير، در 21 شهرربيع الثاني 1358»39و ... و همانطوركه اهل فن واهل دل ميدانند،صوفيه به نام ديگري هم خوانده ميشوند، و آن،«درويش»است كه معادل قرآني آن ، «فقير» ميشود.و صوفيه، هر كسي را كه مشرف به «فقر محمدي» ميشود، «فقير» مينامند و جمع آن «فقرا» ميشود.

امام خميني و سلسله نعمت اللهي گنابادي:

مرحوم امام خميني به سلسله نعمت اللهي گنابادي و بزرگان آن ، دلبستگي داشته اند. به چند نمونه ي مختصر توجه كنيد:«مثلاً عرفايي كه در طول اين چندين قرن آمده اند و تقسير كرده اند، نظير محيي الدين در بعضي از كتاب هايش ، عبدالرزاق كاشاني در تاويلات ،ملاسلطانعلي در تفسير، اينهايي كه طريقه شان، طريقه معارف بوده است.»40 نكات زيادي در همين چند خط موجود است كه به برخي از آنها اشاره ميشود:

1.امام،تفاوتي بين عارف و صوفي نمي بيند.زيرا وقتي ميخواهد چند تن از عرفا را نام ببرد ، سه تن از اكابر صوفيه را نام ميبرد.

2.وقتي ميخواهد به عنوان نمونه از بعضي از تفاسير قرآني در طول تاريخ اسلام نام ببرد،از سه تفسير كه از سه صوفي ميباشد،نام ميبرد.

3.از صوفيه و عرفاي متاخر، با آنكه صوفيان سلسله هاي ديگرهم صاحب تاليفات قرآني هستند، فقط از «حضرت آقاي سلطانعليشاه » يا به قول ايشان «ملاسلطانعلي »از اقطاب سلسله نعمت اللهي گنابادي و تفسير بيان السعادة ي ايشان نام ميبرد.باتوجه به آنكه شما در انتساب تفسير فوق به آقاي سلطانعليشاه ايجاد ترديد كرده ايد ، ميتوانم شما را به متن سخنراني آيت الله علامه حسن حسن زاده آملي در كنگره سيد حيدر آملي ارجاع دهم ،كه استاد علامه در آن سخنراني اين تفسير را به ايشان نسبت داده و از معلومات و مقامات معنوي ايشان تعريف وتمجيد نموده اند.

و آيت الله علامه طهراني نيز در صفحه ي 114از جنگ 16، از قسمت«مكتوبات خطي» خود كه بر روي سايت ايشان مندرج است،مطالب و شبهه ي «شيخ آغا بزرگ طهراني» را از كتاب الذريعه،در باره ي«بيان السعادة» نقل نموده و به نقد آن ميپردازند.از جمله اينكه در اين تفسير،بسيار به آراي حكماي متاخر از جمله ملا صدراي شيرازي استناد شده است.در حاليكه«احمد مهائمي كدكني» در قرن نهم هجري وفات يافته و حدود دويست سال پيش از ملاصدرا زندگي مينموده است.و ديگر آنكه، ايشان معتقدند در تفسير«بيان السعادة»كه حدود «هشتصد صفحه» در قطع رحلي بزرگ است.«وارد كردن قريب به چهار صفحه از كتاب ديگر گر چه به عين عبارت آن باشد»،چيزي را نفي يا اثبات نميكند.پس قطعاً اين تفسير از آن حضرت آقاي سلطانعليشاه شهيد است.

حجت الاسلام و المسلمين سيد محمد علي ايازي نيز در كتاب محققانه خود،«شناخت نامه»تفاسير ،نگاهي اجمالي به130تفسير برجسته از مفسران شيعه و اهل سنت»،اين تفسير را از «صوفي شيعه»يعني جناب آقاي سلطانعليشاه شهيد دانسته و البته با نقل شبهه ي صاحب«الذريعه» و كليت جواب جناب آقاي رضا عليشاه «از احفاد»آن جناب ، و از اقطاب سلسله ي نعمت اللهي گنابادي، درباره ي آن، به دفع شبهه ميپردازد.خود ايشان،به طور خصوصي، براي يكي از اخوان اين بنده ي حقير،كه مسئول كتابخانه صالح است، گفته است كه براي تهيه كتابي كه ميگويند«بيان السعادة»از روي‌ آن «كپي» شده است، به پاكستان رفته و آن را يافتم.به جز چند صفحه (همانطور كه مرحوم علامه طهراني هم گفته اند)، اصلاً تشابهي ميان اين دو اثر برقرار نيست. جناب آقاي رضا عليشاه كه گفتيم از احفاد جناب آقاي سلطانعليشاه شهيد است نيز در كتاب«نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم» به طور مستوفي به پاسخ از شبهه ي فوق پرداخته اند ودر سفري كه به عتبات عاليات داشته اند، به ديدن مرحوم«شيخ آغا بزرگ طهراني» رفته اندكه شرح آن را در پاورقي صفحه 239 آن كتاب چنين ميخوانيم:«نگارنده در سفري كه در زمستان 1324خورشيدي،به قصد تشرف به عتبات عاليات نمودم، در نجف اشرف با مؤلف محترم«الذريعه» ملاقات نموده،خود را معرفي كرده، مورد ملاطفت و نوازش ايشان واقع شدم.بعداً اين نكات را به ايشان تذكر داده و ايشان نيز قبول كرده ، عذر خواهي نمودند.كه من قصد توهين نداشته،فقط نقل قول نموده ام،و از اينكه در اين موضوع ، تحقيق كامل نشده ،اظهار تاسف نمودند،و بعداً خواهش كردند كه يك دوره از مولفات مرحوم حاج ملاسلطان محمد و مرحوم حاج ملا علي و نوشته هاي پدر بزرگوارم و همچنين تاليفات خودم را براي ايشان بفرستم».

به علاوه، وقتي مرحوم امام خميني در سال 1358 و در ضمن تفسير سوره ي حمد،اين تفسير را از حضرت آقاي سلطانعليشاه ميداند،يعني شبهه ي مطرح شده توسط«شيخ آغا بزرگ طهراني» را قبول نداشته و مردود ميدانسته اند.

تازه مگر اين تفسير، تنها تاليف آقاي سلطانعليشاه شهيد است، كه با زير سوال بردن آن - آنهم با يك شبهه ي بي اساس كه جوابش توسط بزرگان حوزه داده شده است- بتوان مقام علمي ايشان را زير سوال برد.ايشان از شاگردان ممتاز مرحوم شيخ مرتضي انصاري،صاحب جواهر،در حوزه ي فقه و مرحوم حاج ملا هادي سبزواري، در حوزه ي حكمت و فلسفه، بوده اندو صاحب تاليفات بزرگ و پر مغز بسياري هستند، كه مرحوم مطهري در يادداشتهاي خود، از «ولايت نامه»ي ايشان،در زمينه مباحث مختلف، از جمله اثبات ضرورت وجود يك مربي عملي اخلاقي در زندگي انسان ،با عظمت و تجليل ياد ميكند.(جلوه هاي معلمي استاد،صفحه 24و25)

4.«طريقه» يعني «طريقت» ،يعني «سلسله».وقتي كه امام ، طريقه سه صوفي ياد شده ، از جمله «حضرت آقاي سلطانعليشاه شهيد» را،«طريقه معارف» يعني طريقه اي عرفاني ميدانند،اين به معناي آن است كه از نظر ايشان، سلسله نعمت اللهي گنابادي كه «حضرت آقاي شهيد» از اقطاب آن بوده اند،سلسله اي عرفاني است.

5.ميدانيم كه نام كوچك حضرت آقاي شهيد سلطان محمد ولقب طريقتي ايشان ،سلطانعليشاه بوده است.و امام با آن دقت بي نظير و مثال زدني خود،به جاي به كاربردن نام كوچك ايشان،كه «ملاسلطان محمد»بوده است، لقب طريقتي ايشان،يعني«ملاسلطانعلي»را به كار ميبرد.و اين موضوع علاقه و دلبستگي ايشان را به «تصوف»، عموماً و سلسله نعمت اللهي گنابادي ،خصوصاً نشان ميدهد.

نمونه دوم:«جناب آقاي سلطانحسين تابنده گنابادي» ملقب به «رضا عليشاه»از اقطاب معاصردر سلسله نعمت اللهي گنابادي ،در سال 57 شمسي و چند ماه پس از پيروزي انقلاب اسلامي،با مرحوم امام خميني درشهر قم،ملاقاتي داشته اند، و مرحوم امام در آن ملاقات ،«طريقه و سلسله» ايشان را كاملاً تاييد مينمايند.جناب آقاي علي تابنده ملقب به «محبوبعليشاه» از ديگر اقطاب معاصر در سلسله ي نعمت اللهي گنابادي، شرح آن ملاقات را چنين آورده اند:«جنابش در هيجدهم اسفند سال 1357 شمسي بر اثر اشتداد بيماري قلبي كه از مدت ها قبل، ايشان را رنج ميداد، به طرف مشهد حركت فرموده ،و بعد از چند روز تشرف و اقامت در آن شهر مقدس در 22 اسفند ، عازم تهران شدند و چند ماه در تهران سكونت داشتند.در اين مدت ضمن معالجه، به ملاقات مراجع تقليد و حضرات آيات عظام به قم مشرف شدند،و با حضرت امام خميني نيز،ديدار فرمودند.در آن ملاقات،مذاكراتي در باره انقلاب انجام شد،وحضرت امام اظهار ملاطفت و تاييد كامل نسبت به معظم له و طريقه ايشان نمودند.»41 جريان اين ملاقات ، به صورت خبر، در ستون«خبرهاي كوتاه» روزنامه هاي آن زمان، از جمله روزنامه ي«بامداد»،مورخه ي «يكشنبه دهم تيرماه سال 58»،آمده است.درباره ي مفاد آن ملاقات هم،با توجه به آنكه كتاب «خورشيد تابنده»، بارها و به ويژه در زمان حيات مرحوم «حاج سيد احمدخميني»،تجديد چاپ و منتشر شده است،اگر كوچكترين انحرافي در نقل قول از مرحوم امام ،صورت پذيرفته بود،قطعاً اعضاي بيت ايشان، به ويژه مرحوم «حاج سيد احمد خميني»متعرض آن ميشدند.

نمونه سوم:وقتي در سال 1360 شمسي، عده اي نادان و مغرض ، مزاحمت ها و تضييقاتي را براي «جناب آقاي سلطانحسين تابنده گنابادي» قطب وقت سلسله ي نعمت اللهي گنابادي ايجاد ميكنند،آيت الله محمد محمدي گيلاني،دادستان كل وقت كشور به دستور حضرت امام ، دستورالعملي خطاب به « برادران سپاه پاسداران و قواي انتظامي و ماموران و ضابطين ارگانهاي قضايي » نوشته و پيش از ابلاغ آن،به محضر مرحوم امام ميبرد و ايشان به وي تذكر ميدهند كه عبارت«جناب رئيس الفقراء» را،پيش از اسم آقاي تابنده اضافه نمايند.و اما متن اعلاميه:« بسم الله الرحمن الرحيم ـ بدينوسيله به همه برادران سپاه پاسداران و قواي انتظامي و ماموران وضابطين ارگانهاي قضايي اعلام ميگردد كه جناب رئيس الفقراء ، آقاي سلطانحسين تابنده گنابادي، وفقه الله تعالي لمراضيه، و تمام متعلقان ايشان در سايه دولت عليه جمهوري اسلامي ، مدت اظلالها علي رؤوس العالمين، مامون ومصون از هرگونه تعرض ميباشند و حرام است بدون مجوز قضايي، كسي وسيله تعرض آنان را فراهم آورد.شما عزيزان حكومت اسلامي كه بحمد الله دست تواناي فعال حافظين حدود الهي هستيد،همه وقت كوشا بوده وهستيد كه چهره نوراني رحمة للعالمين صلي الله عليه وآله را به همه اقشار بشريت معرفي فرماييد، و حتي بيگانه ها را با حسن اخلاق و درايت با امت اسلام يگانه نماييد.و بديهي است كه تعرض بدون مجوز قضايي،علاوه بر حرمت،موجب تعقيب متعرض خواهد شد.

حاكم شرع و رييس دادگاه انقلاب اسلامي مركز محمد محمدي گيلاني»

و به اين وسيله ، حضرت امام، هرگونه تعرض و تعدي را به ساحت اقطاب و مشايخ و دركل سلسله نعمت اللهي گنابادي «حرام»معرفي مينمايند.وآقاي تابنده را به عنوان كسي معرفي مي كنند كه به دنبال جلب رضايت الهي است.

البته اين علاقه ، دوطرفه بوده است : زيرا وقتي مرحوم امام در تاريخ ششم ذيحجه ي سال 1383 قمري ، از باز¬داشت دولت وقت ، آزاد ميشوند ، جناب سلطانحسين تابنده ، نامه ي تبريكي به ايشان مي نويسند كه متن آن ، چنين است :



قم: محضر محترم حضرت مستطاب آيت الله العظمي آقاي خميني ، دامت بركاته

هو

121

مورخه 6 ذيحجه 1383

به عرض انور عالي مي رساند در اينموقع كه حضرت آيت الله به قم و مسكن مآلوف مراجعت فرموده ايد ، لازم دانستم كه از طرف خود و عموم برادران ايماني و فقراي نعمت اللهي ، مراتب مسرت و خوشوقتي و شكرگزاري را حضور شريف ، عرضه بدارم ، و تبريك ورود عرض نماييم . اين خبر باعث مسرت همه فقراي نعمت اللهي گرديد ورويه حضرت آيت الله ، مورد تاييد عموم مي باشد . از ساحت عز حضرت احديت جلت عظمته و عمت آلايه ، سلامت ذات با بركات و ازدياد توفيقات و تاييدات حضرت آيت الله را در اعلاي نام ديانت مقدسه وترويج احكام شريعت مطهره و دفاع از مريم مقدس دين ومذهب ، تحت توجهات ولي عصر حجت ثاني عشر ( عج) مسالت دارم و اميدوارم در ايجاد اتفاق و رفع نفاق بين فرق وطوايف مختلفه شيعه بلكه مسلمين نيز كه عامل بزرگي براي ايجاد مجدو عظمت اسلامي است ، موفق و مؤيد بوده باشند . چون امروز براي تحكيم و تقويت مباني اسلامي و دفاع از حريم ديانت ، اتحاد شيعه بلكه عموم مسلمين لازم است . چنانكه سالهاي مديد است ، حضرت آقاي والد نيز به لزوم ارتباط و نزديكي و هماهنگي مسلمين بالاخص شيعه معتقدند و طبق نظريه ايشان اختلافات فرق مختلفه تشيع بلكه مسلمين ما دامي كه خلاف ضروريات مذهب و ديانت نباشد ، نبايد سبب تفرقه و تشتت و جدال گردد ، بلكه بايد همه ، براي حفظ مذهب و ديانت ، اختلافات خصوصي را كنار گذاشته دست به دست يكديگر بدهند واز دين ومذهب ، دفاع نمايند . انتظار ميرود كه حضرت ايت الله نيز كه براي بقاي احكام ديانت و حفظ آيين مذهب مي كوشند ، دامن همت به كمر زنند و اختلافات داخلي جامعه تشيع را نيز كه بيشتر آنها از غرض ورزي هاي افراد ناصالح بوجود آمده رفع نمايند ، ومردم را به لزوم رفع اختلافات و نزديك شدن بيكديگر آگاه فرمايند كه اگر در داخله اختلاف باشد ، زودتر و بيشتر موجب ضعف و انحطاط مي گردد.

استدعا مي شود هر موقع امر و فرمايشي كه از عهده ما برايد داشته باشند ، ارجاع فرمايند تا با نهايت ميل انجام شود. البته هر فرد متديني بايد به قدر توانايي خود از خدمت به ديانت كوتاهي و مضايقه ننمايد .حضرت والد ، اقاي صالح عليشاه ، سلام و تبزيك ورود عرض نمودند .

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاتة . وانا الاقل سلطانحسين تابنده .

علي اي حال،از اين نمونه ها باز هم ميتوانيم مثال آوريم كه صرف نظر مينماييم.

درباره رواياتي كه در رد تصوف وصوفيه آورده ايد،بايد بگويم اين بنده ي حقير،تمام رواياتي را كه درباب تصوف وصوفيه به ما رسيده است،جمع آوري نموده ام.آنها به دو دسته تقسيم ميشوند:الف-رواياتي در ذم و نكوهش صوفيه،ب- رواياتي در مدح و ستايش صوفيه.و در اين مورد،فقط به كلام ايت الله ،علامه ي ذوالفنون،مرحوم ابوالحسن شعراني، كسي كه بزرگاني همچون علامه حسن زاده آملي را تربيت نموده است،استناد ميكنم.ايشان معتقد بوده اند:«نكوهش هايي كه در بعضي از روايت از صوفيان ميبينيم، از قبيل نكوهش هايي است كه - در احاديث معتبر-از علما و متكلمان شده ،و همان سان كه نكوهش هاي وارده در احاديث، در حقيقت متوجه علماي سوء و اهل مجادله است نه همه علما،غرض از آنچه در مذمت صوفيان وارد شده نيز، صوفيان دنياپرست است نه همه صوفيان.و بستگان بدين قوم شريف(صوفيان)مانند ساير طبقات ، اكثراً صالح و گروهي منحرف بودند.»43 در باره شك و شبهه اي كه در باب «معروف كرخي» نوشته ايد. هم ،جوابتان را با كلام همان «عرفاي سلسله شوشتريه» كه تقديسشان نموده ايد ميدهم.مرحوم آيت الله علامه طهراني از زبان مرحوم سيد هاشم حداد- كه جواب مخالفانش را ميداده است-درباره ي«معروف كرخي» آورده است:«من يك روز با رفقاي كاظمين ، بعد از زيارت نواب اربعه در بغداد، براي زيارت قبر«معروف كرخي» با آنها رفتم....

اما«معروف كرخي» بدون هيچ ترديد و شكي از اعاظم شيعه و داراي ولايت عاليه بوده است.كيست كه در معروف كرخي شك كند؟همه علما او را به عظمت و جلالت ياد كرده اند و او را از شيعيان خلص و از تربيت شدگان به دست حضرت امام علي بن موسي الرضا عليه السلام شمرده اند.اين مسكين ها آمده اند و زيارت قبر «معروف(كرخي) را به زيارت قبر ابي حنيفه تحريف كرده اند.»44 البته اگر مرحومان، سيد هاشم حداد و آيت الله علامه طهراني، پيش بيني ظهور دانشمنداني همچون من و شما را، ميكردند حتماً در تاييد «معروف كرخي» احتياط بيشتري مينمودند.در هر حال،مرحوم آيت الله علامه طهراني در پاورقي همان صفحه نيز آورده اند:«1.و حتي آيت الله سيد شرف الدين عامِلي دركتاب «المراجعات» در طبع اول،صفحه 95، در تحت شماره 84، در ضمن المراجعة 16،او را از زمره يكصد نفر رجال شيعه ذكر نموده است.وما در رساله اي كه در احوال «معروف كرخي» نوشته ايم و درجنگ شماره 18،ص 206تا ص219 آمده است، بطور تفصيل از مقام و منزلت او يادنموده ايم.»مرحوم آيت الله سيد علي قاضي-شيخ طريقتي علامه طباطبايي وسيد هاشم حدادو...-نيز درنامه اي كه به دامادش، مرحوم ميرزا ابراهيم شريفي زابلي نوشته ، از جمله در باب «طريقت» و «معروف كرخي» هم آورده است:«...و اگر در ارض اقدس قدري مانديد، كما هو المظنون .البته متوقع است كه به فيوض عظيمه برسيد.تمام اهل طريقت يا اغلب آنها،حسب خود را به حضرت رضا-عليه و علي آبائه و ابنائه الصلاة و السلام و التعية والثناء-منتهي ميسازند و حرفشان بر اين است كه در دولت هاشميه كه تقيه كم شد و اول تنفس شيعه بود،آن بزرگوار،طريقت را كه باطن شريعت است راهنما شد و علناً به مسلمين رسانيد كه راه،همين است و ظاهر (كذا)، ظاهر آن است و آن مخصوص وجود اميرالمومنين و اولاد كرام او بود-صلوات الله عليهم-و فلان و فلان خبر نداشتند، نامحرم بودند...و گويند كه حضرت رضا ،خرقه را به «معروف كرخي»داد...مقصود آنكه غافل مباش!»45 مرحوم آيت الله قاضي، علناً در اين نامه، خرقه ي خود و ساير مشايخ «سلسله شوشتريه» را به «معروف كرخي»ميرساند.يعني با زبان گوياي بي زباني به همگان مي فهماند كه ،«سلسله شوشتريه»از فروعات و متفرعات «طريقه معروفيه و نعمت اللهي »است، ورسماً ميگويد كه امام رضا(ع)به تمام مسلمين فهمانيد كه راه به سوي خدا،«طريقت تصوف»است كه عبارت از همان باطن «شريعت »ميباشد.

علامه طهراني در جلد سوم از كتاب «الله شناسي» هم در دفاع از تصوف و از جمله در دفاع از حقانيت «معروف كرخي»، سنگ تمام گذاشته اند.در صفحه 331، وي را از اولياي خدا و شاگرد امامان دانسته اند.در صفحه 335و336 نيز، وي را «شيخ مستجاب الدعوه» لقب داده و از شاگردان اهل بيت عصمت و طهارت شمرده اند.در صفحه337 هم ،«شيخ معروف كرخي» را شاگرد بزرگ ائمه دانسته و ابوالفتوح و سيد ابن طاووس و شهيد ثاني را ، پيرو راه و روش آن بزرگوار و نيز صوفي معرفي كرده اند.در صفحه 331،تمام علماي حقيقي اسلام و تشيع،از جمله سالكان و عارفان «سلسله شوشتريه» مانند:مرحومان آيت الله سيد علي شوشتري،ملاحسينقلي همداني، آيت الله سيد احمد كربلايي طهراني، آيت الله سيد علي آقاي قاضي، علامه طباطبايي، سيد هاشم حداد و ... را،«هم مرام و هم سخن» با «معروف كرخي» و «بايزيد بسطامي» معرفي نموده و ميگويند:«همه،سخنشان و مرامشان واحد است.»به عبارت ديگر ،ايشان تمام علماي حقيقي اسلام و تشيع و ازجمله سالكان وعارفان سلسله ي شوشتريه را،«صوفي» ميدانند.و باز به عبارت ديگر،ايشان اساساً راهي به جز«تصوف»، براي رفتن به سوي خدا و فناي در اسماء و صفات و ذات او نميشناسند ومعرفي نميكنند.

و اين در حالي است كه ميدانيم خط سير اصلي اين سلسله،از مرحومان سيد علي شوشتري به ملاحسينقلي همداني واز او به سيد احمد كربلايي طهراني، و از او به آيت الله سيد علي اقاي قاضي ميرسد.مرحوم قاضي،آنگونه كه از كثيري از شاگردان و مريدان وي نقل شده است، فقط به خاطر آنكه حاج شيخ عباس قوچاني ملبس به لباس روحانيت بوده اند، اورا به عنوان وصي رسمي خود قرار ميدهند.و الا همگان اقرار دارند كه مرحوم سيد هاشم حداد، وصي و خليفه و جانشين حقيقي مرحوم قاضي است.و ايشان هم كه مرحوم آيت الله علامه طهراني را وصي و خليفه خويش قرار داده بوده اند.پس خط سير اصلي سلسله شوشتريه از طريق سيد هاشم حداد به مرحوم علامه طهراني رسيده است. و هم اينك هم كه حاج سيد محمد صادق طهراني فرزند برومندشان،خليفه و جانشين پدرهستند.در هر حال، منظور اين بود كه كسي كه خليفه و جانشين مرحومان حداد و قاضي و كربلايي و ملاحسينقلي همداني وسيد علي شوشتري بوده ، اينگونه از «تصوف» و«شيخ معروف كرخي» و «حضرت آقاي سلطانعليشاه گنابادي» دفاع كرده و مشي و طريقت تمام علماي حقيقي تشيع از جمله سالكان و عارفان سلسله شوشتريه را هم ،مشي آن بزرگان و طريقت تصوف دانسته و همه ي انها را «صوفي» ميخواند.در مقاله ي مستقلي كه در اين باب نگاشته ايم ، بطور مستوفي و كامل در اين باره سخن رانده ايم.

ايشان در صفحات 336و337 از همان كتاب،خطاب به تمام كساني كه برعليه بزرگان صوفيه،از جمله«شيخ معروف كرخي» تبليغات سوء بي پايه و اساس ميكنند، مطالبي مرقوم نموده اند كه واقعاً مو بر بدن خدا ترسان و آخرت باوران، راست ميشود.توجه كنيد:«تصور كرديد كه آنگاه كه قلم دردستتان بود، وقدرت داشتيد چنين تهمت هايي را به امثال اخص خواص واحب محبان امامان ما، همچون حضرت امام صادق و فرزند اكبرش حضرت موسي بن جعفر و فرزند ارشد وي حضرت علي بن موسي عليهم الصلوة والسلام(يعني شقيق بلخي و بايزيد بسطامي و معروف كرخي) بزنيد، و با اين كر وفرها،و خيز و جست ها،و بم وزيرها، آنها را منزوي كنيد و در زندان عزلت، وحبس دوري و كناره گيري از عامه مردم رها كنيد، آنان شما را يله و رها باز ميگذارند؟!به خداوند سوگند ميخورم كه اينك ديده ايد(يعني آنها كه مخالف بوده اند و مرده اند)و خواهيد ديد(يعني مخالفيني كه هنوز زنده اند و روزي خواهند مرد)،در عقبات سخت،و كريوه هاي مهيب و سنگين وقت مرگ،و عالم قبر،وحشر ونشر، وعرض و سؤال ،و حساب و مواقف عظيمه عند الله رب العالمين، فرد فرد اين افراد،ايستاده و از شما مؤاخذه ميكنند كه به چه دليل و مستند قطعي، به ما چنين نسبت هايي را به رايگان روا داشتيد، و در محافل و مجالس درس و بر روي منبر پيامبر و در لابلاي كتاب هاي ديني و عقيدتي جميع اهل جهان،بر ما نثار كرديد؟!؟!؟!

چطور شد كه آيه:«و لاتقف ما ليس لك به علم ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا» را در اينجا در زير خاك هاي نسيان انباشته نموديد، و فقط در بحث عدم حجيت ظنون مطلقه در كتاب اصول از آن دم زديد؟!چطور شد از بحث ال و لام در «احل الله البيع»،آن همه استفاده هاي عموم و اطلاق ، و آن تفريع فروع كثيره را نموديد، اما در بحث الف ولام «السمع و البصر و الفؤاد» كه شد،در اينجا چشم بر دوختيد، وتاكيد«كل اولئك» را ناديده گرفتيد، و از افاده نكره در سياق نفي در كلمه «علم» ، استفاده استغراق ننموديد؟!؟!؟!».

و در صفحات 331و332،ضمن آنكه كار نويسندگان مخالف تصوف را،سرپوش نهادن بر روي عقل ها و فهم ها معرفي ميكنند، مي نويسند:«كجا ميتوان با نسبت هاي نارواي خداناپسندانه، دامان اينان را لكه دار نمود؟!كجا ميتوان حساب اينها را در عمل و عقيده، با امامان به حق شيعه جداكرد؟!كجا با نسبت هاي خلاف واقع به عرفاي راستين و حكماي متقين امثال محيي الدين و ملاصدراي شيرازي،ميتوان سرپوش بر روي عقول و افهام نهاد؟!»

در باره ي «كشف وشهود هاي شيطاني» هم كه به صوفيه نسبت داده ايد، بايد چند نكته را به عرض شما برسانم:

1.اولاً تمام نظام معنوي و باطني فرهنگ ديني مسلمانان را در تمامت تاريخ ايشان همين «كشف و شهودهايي» كه شما، متاسفانه بسيار بي ادبانه از آنها نام برده ايد، تشكيل ميدهد.كشف و شهود ها و اسراري كه پس از وقوع و نزول به قلب مبارك صوفيان عظام، در قالب آثار جاودان ايشان به دست مسلمانان و ديگر علاقمندان رسيده است.

2.شما با اين نسبت زشت، در حقيقت به تمام علماي بزرگ تاريخ اسلام و تشيع، از قبيل:شيخ بهايي، ملاصدرا، ملامحسن فيض كاشاني، حاج ملا هادي سبزواري،قمشه اي،آيت الله شاه آبادي، امام خميني، علامه طباطبايي، استاد جوادي آملي، علامه حسن زاده آملي،فاضل توني و... كه به تدريس و تعليم و تعلم اين آثار بزرگ صوفيه و اين كشف و شهودها و اسرار الهيه مشغول بوده اندو هستند، توهين كرده ايد و بايد پاسخگو باشيد.

3.اصلاً گيريم كه حق با شماست،و صوفيه منحرفند و آثارشان هم بر اساس «كشف و شهود هاي شيطاني» تاليف شده است.لطف كنيد و بخشنامه صادر كنيد تا آثار مولوي و حافظ و سعدي و خرقاني و عطار و ابن عربي و قونوي و قيصري و ابن فناري و ملاصدرا و فيض كاشاني و حاج ملاهادي سبزواري و ... را از ايران و جهان مسلماني،حذف كنند.آنگاه ديگر براي مسلمين چه ميماند؟!

4.شما كه دانشمند فاضلي نشان داده ايد ،زحمت كشيده و آثاري به بازار اهل علم و اهل دل عرضه كنيد تا جبران كمبود معنوي را نموده و ديگر حداقل اهل حوزه اي كه مخالف تصوف هستند ، محتاج آثار صوفيه نبوده و به تدريس و تعليم و تعلم اين كشف و شهود هاي شيطاني نپردازند.

ودرپايان عرض كنم كه مرحوم امام خميني در مورد تمام كساني كه دستي از دور بر آتش «تصوف وعرفان» دارند و عملاً طمع آنرا نچشيده اند، و ناشيانه والبته عالمانه!!!درباره آن ،نظر ميدهند و قضاوت ميكنند، ميگويند:«البته,مطالب عرفا فوق برهان بوده و برهان،وافي به آنها نيست.واهل تصوف گويند:تا شهود و كشف ، حاصل نشده و بارقه الهي در قلبي متنفذ نگردد،نميتوان فهميد كه عرفا چه ميگويند،و اگر كسي بدون ذوق عرفاني چيزي گفت، مثل حكم «پينه دوز محله» است در بحث «ترتب»،كه حكمش بدون تصور موضوع و طرفين قضيه است.»46 ايشان معتقدند كه براي فهم متون تصوف ، و گفتارصوفيه و عرفا،حتي علم امثال«حاج ملا هادي سبزواري» ها هم بكار نمي آيد.بلكه «مردي صوفي»لازم است كه صاحب «كشف ذوقي » هم باشد.47

در باره ي ساير مواردي كه در موردآنها،نسبت «بدعت»داده ايد، ميتوانيد به سايت هاي متنوع صوفيه حقه مراجعه و يا سؤالاتتان را به آدرس پست الكترونيكي بنده به آدرس :

e-mail: talabeye_soufi@yahoo.com ايميل نماييد تا پاسخ بگيريد.

درباره¬ي سلسله شوشتريه وخاستگاه و مشايخ و آرايشان نيز،در مقاله اي مستقل، پاسختان را خواهم داد.اگر گهگاهي زبانم به طنز گراييد ، حتماًبنده را مي بخشيد.
والسلام علي من اتبع الهدي

________________________________________
1 - خيلي زياد

2 تقريرات فلسفه ي امام خميني، آيت الله سيد عبدالغني اردبيلي ، ج2، شرح منظومه(2)، ص 156 و 157



3 تقريرات فلسفه ي امام خميني، آيت الله سيد عبدالغني اردبيلي ، ج2، شرح منظومه(2)، ص 156 و 157



4 تقريرات فلسفه ي امام خميني، آيت الله سيد عبدالغني اردبيلي ، ج2، شرح منظومه(2)، ص 156 و 157



5 كرانه ها : شماره ي 2 ، ويژه كنگره ملي علامه سيد حيدر آملي (رض) ، مصاحبه با آيت الله معرفت .

6 "خداي تعالي، گوش و چشم و زبان اوست ." و اين مقام مشايخ طريقت تصوف است .

7- سر الصلوة ، امام خميني ، ص 83

8- شرح حديث جنود عقل و جهل : امام خميني ، ص 70

9- سرالصلوة ، امام خميني ، مقدمه آيت الله عبدالله جوادي آملي ، ص بيست و دو

10- سرالصلاه ، امام خميني ، ص 13

11- تفسير سوره حمد ، امام خميني ، ص 148

12- پزانتز ، از ماست .

13- هر سه ، از اصطلاحات معرفتي ( صوفيه ) است .

14- آداب الصلاه ، امام خميني ، ص 154

15- تفسير سوره حمد ، امام خميني ، ص 187

16- شرح حديث جنود عقل و جهل ، امام خميني ، 69

17- شرح حديث عقل وجهل ، امام خميني ، 69

18- آداب الصلاه ، امام خميني ، ص 30

19- شرح حديث جنود عقل وجهل ، امام خميني ، ص 69 و 70

20- آداب الصلاه ، امام خميني ، ص 81

21- پرانتز از ماست .

22- آداب الصلاه ، امام خميني ، ص 79

23- مصباح الهدايه ، امام خميني، ص 13، به جهت رعايت اختصار ترجمه خود را نقل كرديم .

24- مصباح الهدايه ، امام خميني، ص 36 ، به جهت رعايت اختصار ترجمه خود را نقل كرديم .

25- سلسله اي كه از مرحوم شوشتري جاري شده ، چون بي نام بود ، من بر آن ، نام فوق را گذارده ام .

26- مصباح الهدايه ، امام خميني ، ص 13

27- ترجمه از ماست .

28- شرح حديث جنود عقل وجهل ، امام خميني ، ص 28

29- آداب الصلاه ، امام خميني ، ص 304

30- كلام - عرفان - حكمت عملي ، علامه مطهري ، ص 96

31- - كلام - عرفان - حكمت عملي ، علامه مطهري ، ص93

32 - آداب الصلاه ، امام خميني ، ص 229

33- - شرح حديث جنود عقل وجهل ، امام خميني ، ص 310 و 311

34- چهل حديث ، امام خميني ، ص 437

35- سرالصلاة ، امام خميني ، مقدمه عبدالله جوادي آملي ، ص بيست و يك، براي رعايت اختصار فقط ترجمه خود را از متن عربي امام آورديم.

36 - شرح دعاي سحر ، امام خميني ، ص 278

37- چهل حديث ، امام خميني ، ص120

38- شرح دعاي سحر ، امام خميني ص 327

39- سر الصلا ه ، امام خميني ، ص 117

40- تفسير سوره حمد ، امام خميني ، ص 94

41- خورشيد تابنده ، علي تابنده ، ص 85

42- روح مجرد ، علامه طهراني ، 747

43- خورشيد تابنده، علي تابنده، مكاتيب، ص 527 و 528

44- عرفان ايران ، مقاله استاد شعرايي و عرفان و تصوف ، اكبر ثبوت ، ص 17 ، به نقل از ترجمه و شرح كشف المراد ، ص 556 ، پاورقي و نفايس الفنون ، ج1 ، مقدمه ، ص 15

45- روح مجرد، مرحوم علامه طهراني ، ص 547

46- اسوه عارفان ، صادق حسن زاده ، محمود طيار مراغي ، ص 129 و 130

47- تقريرات فلسفه ي امام خميني ، آيت الله سيد عبدالغني اردبيلي ، ج2، شرح منظومه( 2 ) ، ص 204

48- همان مدرك سابق ، ص 198
 

Friday, October 12, 2007

علي (ع) را «چه» كشت!؟

علي (ع) را «چه» كشت؟!

تحليلي بر فاجعه رمضان از ديدگاه علامه مطهري

دکتر محسن اسماعیلی

http://tehranemrooz.ir/v2/Default_view.asp?NewsId=34395

شهادت اميرمومنان، حضرت علي عليه‌السلام، از دردناك‌ترين فجايعي است كه در تاريخ بشر اتفاق افتاده است.

او نه تنها براي شيعيان و مسلمانان، كه براي تمام دل‌هاي حق‌طلب، عدالت‌خواه و جوياي فضايل اخلاقي، اسطوره‌اي دوست‌داشتني بوده و هست. براي همين است كه همه جان‌هاي پاك، شيفته و سوگوار شهادت مظلومانه اوست و هنوز هم اين پرسش در برابر قتل ناجوانمردانه او باقي است كه چرا؟
بررسي و تحليل فاجعه شهادت حضرت علي‌(ع)، حداقل از دو زاويه قابل انجام است؛ نخست آنكه بپرسيم او را چه كسي و چگونه كشت؟ مقدمات و آثار اين حادثه چه بود؟ ديگر آنكه به دنبال يافتن «چرا»يي اين اقدام ضدانساني باشيم. شيوه اول همان روش «تاريخ نقلي» است كه در جاي خود مفيد و آموزنده است، اما نبايد در آن متوقف ماند. بايد به «تاريخ تحليلي» هم‌رو آورد و فارغ از اينكه چه كسي مرتكب اين فاجعه دهشت‌بار شده است، بررسي كرد كه چرا چنين شد. پاسخ به اين سؤال دوم است كه از تكرار فاجعه جلوگيري مي‌كند و مرگ علي(ع) را مانند زندگي او براي ابديت درس‌آموز و سزاوار انديشيدن مي‌كند. يكي از بزرگترين و اصيل‌ترين متفكراني كه در اين باره انديشيده است، استاد شهيد مرتضي مطهري است و قصد ما در اينجا بازخواني و مروري گذرا بر يافته‌هاي ايشان است. آن بزرگوار به مناسبت بحث «اسلام و نيازهاي زمان» ضمن توجه به اين تفاوت، آن را چنين مطرح كرده و پاسخ مي‌دهد: «يك وقت مي‌گوييم علي (ع) را كه كشت و يك وقت مي‌گوييم چه كشت؟ اگر بگوييم علي (ع) را كه كشت؟ البته عبدالرحمن ابن‌ملجم، و اگر بگوييم
علي (ع) را چه كشت؟ بايد بگوييم جمود و خشك‌مغزي و خشكه مقدسي» (مجموعه شهيد مطهري، ج21، ص 92).
اين نكته‌اي است كه به مناسبت‌هاي مختلف در كتاب‌هاي گوناگون شهيد مطهري مورد توجه و تأكيد قرار گرفته است. ايشان جمود فكري را مهم‌ترين تهديد براي جامعه و تفكر اسلامي مي‌داند و بارها نسبت به تكرار آن هشدار داده است. از نظر وي خوارج و قاتلان علي عليه‌السلام تنها مصداقي از اين خطر بزرگ هستند؛ نه تنها مصداق آن و بالاتر اينكه نشانه‌هاي حيات و حضور روحيه خوارج همواره وجود داشته و دارد. استاد مطهري در كتاب «جاذبه و دافعه علي (ع)» مي‌نويسد: «بحث از خارجي‌گري و خوارج به عنوان يك بحث مذهبي، بحثي بدون مورد و فاقد اثر است، زيرا امروز چنين مذهبي در جهان وجود ندارد. اما در عين حال بحث درباره خوارج و ماهيت كارشان براي ما و اجتماع ما‌ آموزنده است. زيرا مذهب خوارج هر چند منقرض شده است اما روحا نمرده است؛ روح خارجي‌گري در پيكر بسياري از ما حلول كرده است. »!! (مجموعه آثار، ج16، ص 333).
معناي جمود و روح خارجي‌گري چيست؟ نشانه‌هاي آن كدام است؟ نمونه‌هاي آن چيست؟ به چه دليل به اين اندازه خطرناك است و همواره بايد درباره آن انديشيد؟ و بالاخره راه مبارزه با آن كدام است؟ اينها پرسش‌هايي است كه در ادامه، پاسخ آنها را از لابه‌لاي آثار شخصيتي جست‌وجو مي‌كنيم كه به تعبير امام خميني (ره) آثار او بدون استثنا خوب و آموزنده است.

روح خارجي‌گري، انفكاك تعقل از تدين است
از نظر شهيد مطهري «بايد بگوييم جمود و خشك مغزي و خشكه مقدسي» بود كه موجب آفرينش فاجعه‌اي به بزرگي ترور علي
عليه السلام در محراب عبادت شد و اين همان خطري است كه همواره جوامع بشري را تهديد مي‌كند. براي درك اهميت اين خطر بزرگ بايد در نظر داشت كه تعقل و تدين دو بال براي پرواز فرد يا جامعه به سوي خوشبختي و كمال است.
بديهي است كه پرواز با هيچ يك از اين دو بال، به تنهايي، انجام شدني نيست. همان‌گونه كه حذف دين‌ورزي از زندگي بشر، به بهانه خردمندي خيانت به او و پرتاب انسان به قعر بدبختي‌هايي است كه نمونه آن را امروزه در غرب شاهد هستيم، ناديده گرفتن خردورزي با شعار دين داري هم آثار نكبت‌باري در پي خواهد داشت. بالاتر اينكه در مقايسه آثار شوم اين دو، بدون ترديد تمسك به ظواهر دين منهاي تفكر و انديشه داراي عواقب وحشتناك‌تري است. در خصوص ديني هم اصالت با عقل و تعقل است و حتي ميزان ارزش دينداري افراد با اندازة خردورزي آنان سنجيده مي‌شود. آنان كه به اسم دين بديهيات و داده‌هاي عقلي را انكار مي‌كنند، نه تنها خود به گوهر دين‌ دست نيافته‌اند، كه با ارائه چهره‌اي زشت از بزرگ‌ترين نعمت الهي مانع گرايش دل‌هاي پاك به آن مي‌شوند و چه خيانتي بالاتر از اين؟! اينان با توقف در ظواهر احكام از اهداف دين دور شده و بلكه عليه آنها اقدام مي‌كنند و خوارج جلوه بارز چنين مردماني بوده‌اند. «ابن‌ابي‌الحديد مي‌گويد: اگر مي‌خواهيد بفهميد كه جمود و جهالت چيست، به اين نكته توجه كنيد كه اينها وقتي قرار گذاشتند اين كار را بكنند، مخصوصا شب نوزدهم رمضان را انتخاب كردند. گفتند: ما مي‌خواهيم خدا را عبادت بكنيم و چون مي‌خواهيم امر خيري را انجام بدهيم، پس بهتر اين است كه اين كار را در يكي از شب‌هاي عزيز قرار بدهيم كه اجر بيشتري ببريم» (مجموعه آثار، ج21، ص93).
اين چنين است كه شهيد مطهري جوهرة خارجي‌گري را جداسازي عقل از دين دانسته و هشدار مي‌دهد كه «انفكاك تعقل از تدين را كه همان روح‌ خارجي‌گري است»، هنوز هم زنده و خطرناك مي‌بيند. ايشان تصريح مي‌كند: «مذهب خارجي‌گري با اينكه ديري نپاييد اما روحش در تمام قرون و اعصار اسلامي جلوه‌گر بوده است تا اكنون كه عده‌اي از نويسند‌گان معاصر و روشنفكر دنياي اسلام نيز طرز تفكر آنان را به صورت مدرن و امروزي درآورده‌اند و با فلسفه حسي پيوند داده‌اند» (مجموعه آثار، ج16، ص 333).
عجيب اينكه از نگاه مطهري حتي مكتب اخباري‌گري در ميان شيعيان هم متاثر از روح خارجي‌گري است (همان) و «اين دو جريان خيلي شبيه يكديگر هستند»! (مجموعه آثار، ج21، ص 111).
خالي كردن آموزه‌ها و گرايش‌هاي ديني از بن مايه‌هاي عقلي، گرفتن روح از بدن و ميراندن آن است؛ همان‌ كاري كه كليسا كرد و همه اديان، و از جمله اسلام، هنوز هم كه هنوز است تاوان آن را مي‌پردازند. براي همين است كه در قرآن و ساير متون ديني اين همه بر تعقل و تدبر پافشاري شده است. دانشمند فرزانه دوران ما استاد محمدرضا حكيمي، كه خدايش به سلامت دارد، سال‌ها است با طرح نظريه «اهداف دين و احكام دين» هشدار داده و مي‌دهد كه بايد از تحجرگرايي و جمود بر ظواهر احكام و غافل ماندن از اهداف تشريع آنها بر حذر بود. گرفتار آمدن در چنين دامي موجب آن مي‌شود كه با تحول زمان و نيازهاي آن، احكام ديني نه تنها از فلسفه تشريع خود دور گردند، كه به ضد خود تبديل شده و بهانه‌اي به دست بدخواهان دهد تا اسلام را متهم به ناكار آمدي و عدم پاسخ‌گويي به نياز بشر كنند؛ گناهي كه بخشودني نيست.

نشانه‌ها و پيامدهاي مذهب خوارج
گفته شد آنچه از نظر استاد مطهري جوهرة مذهب خوارج و سبب به شهادت رساندن علي عليه‌السلام بود، انفكاك تعقل از تدين و روحيه جمود و خشكه مقدسي است. قاتلان علي (ع) نه تنها انسان‌هاي بي‌ديني نبودند، بلكه از شدت توجه به ظواهرِ ديني حتي مرتكب گناه كبيره را كافر مي‌دانستند و اين همان چيزي است كه «در مجموع روحيه آنها را خطرناك، بلكه وحشتناك كرد».
مطهري در كتاب جاذبه و دافعه علي (ع) با اشاره به اين نكته و تاكيد بر اينكه خطر نفي خردگرايي به نام دين‌ورزي همچنان باقي است و بارها در تاريخ اسلام تكرار شده است، «مميزات خوارج» و نشانه‌هاي پيدايش روح خارجي‌گري را چنين برمي‌شمارد (مجموعه آثار، ج16، صص 316-327):
1. خوارج روحيه‌اي مبارز‌ و فداكار داشتند و در راه عقيده و ايده خويش سرسختانه مي‌كوشيدند.
2. مردمي عبادت پيشه و متنسك بودند. شب‌ها را به عبادت مي‌گذراندند و بي‌ميل به دنيا و زخارف آن بودند.
3. مردمي جاهل و نادان بودند. در اثر جهالت و ناداني حقايق را نمي‌فهميدند و بد تفسير مي‌كردند.
4. مردمي تنگ نظر و كوته ديد بودند. اسلام و مسلماني را در چهار ديواري انديشه‌هاي محدود خود محصور كرده و مدعي بودند كه همه بد مي‌فهمند و يا اصلا نمي‌فهمند و همه جهنمي هستند.
اجتماع اين خصوصيات پيامدهاي مهمي نيز براي جامعه دارد كه دو پيامد اصلي و مهم آن را خود علي (ع) خطاب به خوارج فرموده‌اند: « همانا شما بدترين مردم هستيد. شما تيرهايي هستيد در دست شيطان كه از وجود پليد شما براي زدن نشانه خود استفاده مي‌كند و به وسيله شما مردم را در حيرت و ترديد و گمراهي مي‌افكند»(نهج‌البلاغه، خطبه 125).

اين 2 پيامد مهم چيست؟
نخست آنكه به دليل كنار نهادن تفكر و تحمل، خوارج به وسيله‌اي در دست صاحبان قدرت تبديل مي‌شوند. به عبارت ديگر «خطر جهالت اين‌گونه افراد و جمعيت‌ها بيشتر از اين ناحيه است كه ابزار و آلت دست زيرك‌ها قرار مي‌گيرند و سد راه مصالح عاليه اسلامي واقع مي‌شوند. هميشه منافقان بي‌دين، مقدسان احمق را عليه مصالح اسلامي برمي‌انگيزانند؛ اينها شمشيري مي‌گردند در دست آنها و تيري در كمان آنها» (مجموعه آثار، ج16، ص 323).
حماقت جاهلان متنسك باعث شد تا از طريق آنان پيروزي حتمي ياران علي (ع) در جنگ صفين جاي خود را به پذيرش آتش بس و حكميت اجباري دهد، حكميت نيز منجر به عزل علي گردد و سپس علي را به گناهِ ناكرده پذيرش حكميت متهم و بعد هم ترور نمايند. دومين پيامد خطرناكي كه در نهج‌البلاغه بر آن تاكيد شده است، پيدايش فتنه و گمراهي در ميان عوام است. خوارج به دليل تمسك به شعارهاي ديني و عمل به ظواهر احكام، ديگران را فريب مي‌دهند و به همين دليل مبارزه با آنان سخت‌ترين جهاد است. علي عليه‌السلام از روحيه خارجي‌گري به «هاري» كه يك بيماري مسري و خطرناك است ياد مي‌كند و مي‌فرمايد به دليل ظاهر فريبنده خوارج كسي جز من جرأت درآوردن چشم اين فتنه را نداشت(نهج‌البلاغه، خطبه 92).
به همين دليل است كه شهيد مطهري در ميان همه مشكلات، خوارج را «مشكل اساسي» آن حضرت مي‌نامد(مجموعه آثار، ج16، ص 598). و «اين است كه علي به عنوان يك افتخار بزرگ براي خود مي‌گويد: اين من بودم و تنها من بودم كه خطر بزرگي را كه از ناحيه اين خشكه مقدسان به اسلام متوجه مي‌شد، درك كردم. پيشاني‌هاي پينه بسته اينها و جامه‌هاي زاهد مآبانه‌شان و زبان‌هاي دائم الذكرشان و حتي اعتقاد محكم و پابرجا‌يشان نتوانست مانع بصيرت من گردد. من بودم كه فهميدم اگر اينها پابگيرند، همه را به درد خود مبتلا خواهند كرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهرگرايي و تقشر و تحجري خواهند كشانيد كه كمر اسلام خم شود. مگر نه اين است كه پيغمبر فرمود: دو دسته پشت مرا شكستند: عالم لاابالي و جاهل مقدس مآب. » (همان، ج16، ص 320).
سلام بر علي، آن روز كه در كعبه زاده شد، آن روز كه مظلومانه و غريب در مسجد به شهادت رسيد و آن روز كه سرافرازانه محشور خواهد شد.

 

 

Wednesday, September 05, 2007

بهترين وسيله تهذيب نفس

استاد مطهري
جاذبه و دافعه علي عليه‌السلام
صفحات 82-72

بحثهای گذشته در باب عشق و محبت مقدمه بود و اكنون می‏خواهيم كم كم به‏ نتيجه برسيم . مهمترين بحث ما - كه در حقيقت بحث اصلی ما است - اينست كه آيا عشق و علاقه به اولياء و دوستی نيكان ، خود هدف است يا وسيله‏ای است برای تهذيب نفس و اصلاح اخلاق و كسب فضائل و سجايای انسانی‏ در عشقهای حيوانی ، تمام عنايت و اهتمام عاشق به صورت معشوق و تناسب‏ اعضاء و رنگ و زيبائی پوست اوست و آن غرائز است كه انسان را می‏كشد و مجذوب می‏سازد ، اما پس از اشباع غرائز ديگر آن آتشها فروغ ندارد ، و به‏ سردی می‏گرايد و خاموش می‏گردد . اما عشق انسانی همچنانكه گفتيم حيات است و زندگی ، اطاعت آور است و پيروساز . و اين عشق است كه عاشق را مشاكل با معشوق قرار می‏دهد و وی‏ می‏كوشد تا جلوه‏ای از معشوق باشد و كپيه‏ای از روشهای او ، همچنانكه خواجه نصيرالدين طوسی در شرح اشارات‏ بوعلی می‏گويد : و النفسانی هو الذی يكون مبدأ و مشاكله نفس العاشق لنفس المعشوق فی‏ الجوهر ، و يكون أكثر اعجابه بشمائل المعشوق لانها آثار صادرش عن نفسه . . . و هو يجعل النفس لينة شيقة ذات وجد ورقة منقطعة عن الشواغل الدنيوية . " عشق نفسانی آنست كه مبدأش همرنگی ذاتی عاشق و معشوق است ، بيشتر اهتمام عاشق به روشهای معشوق و آثاری است كه از نفس وی صادر می‏گردد . اين عشق است كه نفس را نرم و پرشوق و وجد قرار می‏دهد ، رقتی ايجاد می‏كند كه عاشق را از آلودگيهای دنيائی بيزار می‏گرداند " . محبت به سوی مشابهت و مشاكلت می‏راند و قدرت آن سبب می‏شود كه محب‏ به شكل محبوب درآيد . محبت مانند سيم برقی است كه از وجود محبوب به‏ محب وصل گردد ، و صفات محبوب را به وی منتقل سازد . و اينجاست كه‏ انتخاب محبوب اهميت اساسی دارد . لهذا اسلام در موضوع دوستيابی و اتخاذ صديق بسيار اهتمام ورزيده و در اين زمينه آيات و رواياتی بسيار وارد شده‏ است ، زيرا دوستی همرنگ ساز است و زيباساز و غفلت آور ، آنجا كه پرتو افكند عيب را هنر می‏بيند و خار را گل و ياسمن در قسمتی از آيات و روايات از همنشينی و دوستی مردم ناپاك و آلوده‏ سخت بر حذر داشته است و در قسمتی از آنها به دوستی پاكدلان دعوت كرده‏ است .
.ابن عباس می‏گفت در محضر پيغمبر بوديم پرسيدند بهترين همنشينان كيست‏ ؟ حضرت فرمود : « من ذكركم بالله رويته ، و زادكم فی علمكم منطقه ، و ذكركم بالاخرش عمله » . " آنكس كه ديدنش شما را به ياد خدا بيندازد و گفتارش بر دانشتان‏ بيفزايد و رفتارش شما را به ياد آخرت و قيامت بيندازد " .
بشر به اكسير محبت نيكان و پاكان سخت نيازمند است كه محبت بورزد و محبت پاكان او را با آنها همرنگ و همشكل قرار دهد . برای اصلاح اخلاق و تهذيب نفس طرق مختلفی پيشنهاد شده و مشربهای‏ گوناگونی پديد آمده است . از جمله مشرب سقراطی است . طبق اين مشرب‏ انسان بايد خود را از راه عقل و تدبير اصلاح كند . آدمی اول بايد به فوائد تزكيه و مضرات آشفتگی اخلاق ايمان كامل پيدا كند و سپس با ابزار دستی‏ عقل يك يك صفات مذموم را پيدا كند - مثل كسی كه می‏خواهد موها را تك‏ تك از داخل بينی بچيند ، يا مثل كشاورزی كه از لابلای زراعت با دست‏ خود يك يك علفهای هرزه را بكند ، يا مثل كسی كه می‏خواهد گندم را با دست خود از ريگ و كلوخ پاك كند - و آنگاه آنها را از خرمن هستيش پاك‏ كند . طبق اين روش بايد با صبر و حوصله و دقت و حساب و انديشه ، تدريجا مفاسد اخلاقی را زايل كرد و غشها را از طلای وجود پاك كرد و شايد بتوان گفت كه برای عقل امكان پذير نيست كه از عهده برآيد . فيلسوفان ، اصلاح اخلاق را از فكر و حساب می‏خواهند ، مثلا می‏گويند : عفت‏ و قناعت باعث عزت و شخصيت انسان است در نظر مردم ، و طمع و آز موجب‏ ذلت و پستی است . يا می‏گويند علم موجب قدرت و توانائی است ، علم‏ چنين است و علم چنان ، " خاتم ملك سليمان است علم " ، علم چراغی‏ است فرا راه انسان كه راه را از چاه روشن می‏كند . و يا می‏گويند حسد و بدخواهی بيماری روحی است ، از نظ ر اجتماعی عواقب سوئی را دنبال خواهد داشت و از اين قبيل سخنان . شك نيست كه اين راه ، راه صحيحی است و اين وسيله ، وسيله خوبی است‏ ، اما سخن در ميزان ارزش اين وسيله خوبی است با مقايسه با يك وسيله‏ ديگر . همچنان كه اتومبيل مثلا وسيله خوبی است ، اما در مقام مقايسه با هواپيما مثلا بايد ديد ارزش اين وسيله در چه حد است . ما قبلا درباره ارزش راه عقل از نظر راهنمائی ، يعنی از اين نظر كه چه‏ اندازه استدلالات به اصطلاح عقلی در مسائل اخلاقی واقع نما است و صحيح است‏ و مطابق است و خطا و اشتباه نيست ، بحثی نداريم ، همين قدر می‏گوئيم كه مكاتب فلسفی اخلاقی و تربيتی لا تعد و لا تحصی است و هنوز اين مسائل از نظر استدلالی از حدود بحث و اختلاف و تجاوز نكرده است ، و باز می‏دانيم كه اهل عرفان به طور كلی می‏گويند :

پای استدلاليان چوبين بود
پای چوبين سخت بی‏تمكين بود

بحث ما فعلا در اين جهت نيست ، بلكه در اينست كه ميزان برد اين‏ وسائل چقدر است ؟ اهل عرفان و سير و سلوك به جای پويش راه عقل و استدلال ، راه محبت و ارادت را پيشنهاد می‏كنند . می‏گويند كاملی را پيدا كن و رشته محبت و ارادت او را به گردن دل بياويز كه از راه عقل و استدلال ، هم بی‏خطرتر است و هم سريعتر . در مقام مقايسه ، اين دو وسيله مانند وسائل دستی قديم‏ و وسائل ماشينی می‏باشند . تأثير نيروی محبت و ارادت در زايل كردن رذائل‏ اخلاقی از دل از قبيل تأثير مواد شيميائی بر روی فلزات است . مثلا يك‏ كليشه ساز با تيزاب اطراف حروف را از بين می‏برد نه با ناخن و يا سر چاقو و يا چيزی از اين قبيل . اما تأثير نيروی عقل در اصلاح مفاسد اخلاقی‏ مانند كار كسی است كه بخواهد ذرات آهن را از خاك با دست جدا كند ، چقدر رنج و زحمت دارد ؟ اگر يك آهن ربای قوی در دست داشته باشد ممكن‏ است با يك گردش همه آنها را جدا كند . نيروی ارادت و محبت مانند آهن‏ ربا صفات رذيله را جمع می‏كند و دور می‏ريزد . به عقيده اهل عرفان ، محبت‏ و ارادت پاكان و كملين همچون دستگاه خودكاری ، خودبخود رذائل را جمع می‏كند و بيرون می‏ريزد . حالت مجذوبيت اگر بجا بيفتد از بهترين حالات است و اينست كه تصفيه گر و نبوغ بخش است . آری آنانكه اين راه را رفته‏اند ، اصلاح اخلاق را از نيروی محبت می‏خواهند و به قدرت عشق و ارادت تكيه می‏كنند . تجربه نشان داده است كه آن‏ اندازه كه مصاحبت نيكان و ارادت و محبت آنان در روح مؤثر افتاده است‏ خواند صدها جلد كتاب اخلاقی مؤثر نبوده است . مولوی پيام محبت را به ناله نی تعبير كرده است ، می‏گويد :

همچو نی زهری و ترياقی كه ديد ؟
همچو نی دمساز و مشتاقی كه ديد ؟
هر كه را جامه ز عشقی چاك شد
او ز حرص و عيب كلی پاك شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبيب جمله علتهای ما

گاهی بزرگانی را می‏بينيم كه ارادتمندان آنان حتی در راه رفتن و لباس‏ پوشيدن و برخوردها و ژست سخن از آنان تقليد می‏كنند . اين تقليد اختياری‏ نيست ، خودبخود و طبيعی است . نيروی محبت و ارادت است كه در تمام‏ اركان هستی محبت اثر می‏گذارد و در همه حال او را همرنگ محبوب می‏سازد . اينست كه هر انسانی بايد برای اصلاح خويش دنبال اهل حقيقتی بگردد و به او عشق بورزد تا راستی‏ بتواند خويش را اصلاح كند .

گر در سرت هوای وصال است حافظا
بايد كه خاك درگه اهل هنر شوی

انسانی كه قبلا هر چه تصميم می‏گرفت عبادت يا عمل خيری انجام دهد باز سستی در اركان همتش راه می‏يافت وقتی كه محبت و ارادت آمد ديگر آن‏ سستی و رخوت می‏رود و عزمش راسخ و همتش نيرومند می‏گردد . مهر خوبان دل و دين از همه بی‏پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد از سمك تا به سماكش كشش ليلی‏ برد

من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره‏ای بودم و عشق تو مرا بالا برد
 

خم ابروی تو بود و كف مينوی تو بود
كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد (علامه طباطبايي)

تاريخ ، بزرگانی را سراغ دارد كه عشق و ارادت به كملين - لااقل در پندار ارادتمندان - انقلابی در روح و روانشان به وجود آورده است . ملای‏ رومی يكی از آن افراد است . او از اول اينچنين سوخته و پرهيجان نبود . مردی دانشمند بود اما سرد و خاموش در گوشه شهرش مشغول تدريس بود . از روزی كه با شمس تبريزی برخورد كرد و ارادت‏ به او دل و جانش را فرا گرفت دگرگونش ساخت و آتشی در درونش برا فروخت و همچون جرقه‏ای بود كه در انبار باروت افتاده است ، شعله‏ها افروخت . او خود ظاهرا مردی است اشعری مسلك ، ولی مثنوی او بی‏شك يكی‏ از بزرگترين كتابهای جهان است . اشعار اين مرد همه‏اش موج است و حركت‏ . ديوان شمس را به ياد مراد و محبوب خويش سروده است . در مثنوی نيز زياد از او ياد می‏كند . در مثنوی ، ملای رومی را می‏بينيم به دنبال مطلبی است اما همين كه به‏ ياد شمس می‏افتد طوفانی سخت در روحش پديد می‏آيد و امواج خروشانی را در وی به وجود می‏آورد . می‏گويد :

اين نفس جان دامنم برتافته است
بوی پيراهان يوسف يافته است
كز برای حق صحبت سالها
باز گو رمزی از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود
عقل و روح و ديده صد چندان شود
گفتم ای دور اوفتاده از حبيب
همچو بيماری كه دور است از طبيب
من چه گويم يك رگم هشيار نيست
شرح آن ياری كه او را يار نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر
فتنه و آشوب و خونريزی مجو
بيش از اين از شمس تبريزی مگو
 

و اين مصداق راستين گفته حافظ است :

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه
 نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
 

از اينجا می‏توانيم استفاده كنيم كه كوشش و كشش ، يا فعاليت و انجذاب بايد همراه باشند . از كوشش بدون جذبه كاری ساخته نيست كما اينكه كشش بدون كوشش به جائی نمی‏رسد.
 

------------------------------------------------------------

1 - شرح اشارات ، ج 3 ، ص 383 ، طبع جديد .

 

Sunday, July 29, 2007

با قامتي به صلابت صلوات

عبدالعظيم صاعدي

روزنامه اطلاعات 17 ارديبهشت 1385     شماره 23620  صفحه 6

http://www.magiran.com/ppdf/p02822236200061.pdf

Friday, June 29, 2007

آداب السير والسلوك نامه‏اي از آقا محمّد بيدآبادي به ميرزاي قمي

علي صدرائي خوئي

http://www.seraj.ir/engine/View_article.asp?LangStr=f_&ID=A23727

 

مقدمه
انسان گرفتار آمده در عالم طبيعت و دور افتاده از عالم بيكران قدس و ملكوت، هر لحظه نيازمند نغمه روح افزايي مي‏باشد تا مرغ روح را از قفس تن بر عالم جان به پرواز درآورد و به همين سبب علماي اخلاق تذكر و نصحيت را براي همه كس، در هر زمان لازم و ضروري دانسته‏اند.

در اين ميان نصايح، با هم تفاوت زيادي دارند و گاه اتفاق افتاده كه كلمه‏اي برآمده از جان وارسته‏اي در نفوس مستعد چنان كارگر افتاده كه چندين كتاب و منبر آن تأثير را نداشته‏اند.
از بزرگي پرسيده‏اند: چرا اين همه در مجالس وعظ و تذكر شركت مي‏كني؟ پاسخ داد: هنوز آن كلمه‏اي كه قرار است مرا تكان دهد و حركتي در من ايجاد كند نيافته‏ام!
به همين جهت بزرگان به دنبال جانهاي آشنا بودند و از آنان تقاضاي موعظه مي‏كردند تا موجب حركتي در روح و اشتياقي در بدن براي طاعات باشد، هر چند آن بزرگان خود، آن معاني را به نحو كمال واقف بودند.

 

ميرزاي قمي (1150 ـ 1231 ق) 1
ميرزا ابوالقاسم بن حسن گيلاني شفتي رشتي معروف به ميرزاي قمي و صاحب قوانين ابتدا نزد پدرش درس خوانده و سپس به خوانسار رفته است. پس از آن نزد سيد حسين خوانساري جد صاحب روضات تلمذ نموده است. سپس در كربلا نزد وحيد بهبهاني درس خوانده و با اخذ گواهي اجتهاد از او به جاپَلَق، يكي از دهات بروجرد رفته است. او اندكي بعد در اصفهان و سپس در شيراز مقيم بوده تا اينكه به درخواست مردم قم در اين شهر ساكن و تا آخر عمر در آنجا به سر برده است. مدفن او در قبرستان شيخان قم معروف است. از مهمترين آثار ميرزا قوانين المحكمة و جامع الشتات و غنائم الايّام را مي‏توان نام برد.
بين ميرزا و مرحوم بيدآبادي صميميت كامل وجود داشته و ميرزا از مريدان آن مرحوم به شمار مي‏رفته، اين صميميت موجب گرديد كه بعدها شاگرد معروف بيدآبادي يعني حكيم آقا علي نوري از مريدان ميرزا گردد و بينشان مراسلات دوستانه‏اي رد و بدل گردد كه مشهور است.

 

مولي محمد بيدآبادي (م 1198 ق)
دوران زندگي بيدآبادي در بحراني‏ترين لحظات تاريخ ايران سپري شده است، اوايل عمر او مقارن با سقوط صفويه (1135 ق) و روي كار آمدن افاغنه بوده است. در زمان افاغنه و افشاريه نيز اوضاع اجتماعي و سياسي ايران با كشمكشهاي فراواني مواجه بود كه در تاريخ ثبت است. به هر حال دوره آخر عمر وي مواجه با حكومت كريمخان زند بوده (1163 ق) و در اين دوره وي به تربيت شاگردان علمي و اخلاقي همت گمارده است. شاگردي بيدآبادي نزد سه تن از بزرگان محرز و مسلّم است:
1 ـ سيد قطب الدين محمد نيريزي شيرازي (1100 ـ 1173) صاحب منظومه فصل الخطاب كه او نيز شاگرد شاه محمد دارابي بوده است؛
2 ـ ميرزا تقي الماسي (م 1159 ق) از نوادگان مجلسي اول؛
3 ـ آخوند ملا اسماعيل خواجويي (م 1173 ق).
ارتباط اساتيد مرحوم بيدآبادي با بنيانگذار حكمت متعاليه، ملا صدرا مجهول است؛ البته گفته شده كه بيدآبادي از سيد حيدر آملي و او از فيض كاشاني و او از ملا صدرا حكمت را ياد گرفته‏اند ليكن از سيد حيدر آملي ذكري در كتب تراجم به ميان نيامده است.2 باري اين واسطه مفقوده با سقوط صفويه پيش آمده و بايد با مراجعه به كتب تراجم عصر صفويه و افشاريه برطرف گردد.
شاگردان او نيز از مشاهير و بزرگان بوده‏اند كه از ميان آنها مولي علي نوري، مدرّسِ بزرگ حكمت متعاليه و صدرالدين كاشف دزفولي ـ عارف مشهور را ـ مي‏توان نام برد.
اكثر فلاسفه متأخر، سلسله اساتيدشان به مولي علي نوري و از وي به مرحوم بيدآبادي منتهي مي‏گردد.
عرفاي متأخر حوزه علميه نجف و قم نيز اغلب سلسله اساتيد خود را به مرحوم مولي حسينقلي همداني و از وي به سيد علي شوشتري مي‏رسانند. در مورد اساتيد عرفاني مرحوم شوشتري اختلاف هست ولي با ملاحظه يك سلسله قرائن قوي شاگردي او نزد مرحوم كاشف دزفولي مسلّم است كه او نيز شاگرد بيدآبادي بوده آنچنان كه ذكرش رفت. بالاتر از آن همساني دستورهاي عرفاني اين عارفان با دستورهاي مرحوم بيدآبادي، اتصال آنان را به مكتب تربيتي وي مسلّم مي‏دارد.

 

تأليفات
در مورد تأليفات مرحوم بيدآبادي تا به حال كاوشي همه جانبه صورت نگرفته آنچه تا به حال منتشر گرديده چند نامه عرفاني و يك رساله فلسفي است ولي قطعا دستورهاي وي چندين برابر دستورهاي منتشر شده و نيز رسايل وي به چندين عنوان مي‏رسد كه اگر عمري باقي باشد و توفيقي حاصل، كتابي مستقل در اين زمينه پرداخته خواهد شد.
رساله سير و سلوك
نوشتاري كه عرضه مي‏گردد و به رساله سيرو سلوك موسوم است3 پاسخ به خواستي است كه ميرزاي قمي از مرحوم بيدآبادي نموده است. ظاهرا آنچنان كه از متن رساله برمي‏آيد ميرزا قصد زيارت مشاهد متبركه عراق را داشته و دستوري خواسته تا مشوقي براي طاعات و عبادات باشد. مرحوم بيدآبادي نيز كه سائل را فردي آماده و مستعد براي تذكر يافته تازيانه‏هاي سلوك را در قالب الفاظ پي در پي برجان طالب كمال به نوازش درآورده است. اغلب مطالب اين رساله و حتي الفاظ آنها از آيات قرآني و روايات نبوي و ولوي اخذ شده است. و چون متن آن عرضه مي‏گردد نيازي به بحث از محتواي آن نيست.


متن رساله آداب سير و سلوك
الحمدللّه‏ الذي خَمّرَ بيدَي جماله و جلاله أربعين صباحاً، طينة الإنسان و أودعَ فيه أسرارَ الأسماء كلّها و علّمه المعاني والبيان.
ثمّ أكرمه باستعداد تعلّم استعمال الدليل والبرهان و تحصيل الإيقان، باستفادة علم الحديث و فهم غرائب القرآن و درك دقائق عجائب الفرقان من قلم الرحمن.
ثمَّ منَّ علي المؤمنين إتماماً للنعمة و إكمالاً للدين، ببعثِ رسولٍ «يتلو عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتابَ والحكمةَ» ليعلم العباد منه مالا يعلمون و لئلاّ يقولوا «لولا أرسلت إلينا رسولاً فنتبع آياتك» و لئلاّ يكون «للناس علي الله حجة بعد الرسل».
و جعلَ ظواهرَ أقوال رُسُله شريعةً لهداية طالبي المحسوس، و دقائقَ إشارات أفعالهم شفاءاً لأمراض القلوب و طريقةَ النجاة من علل النفوس، و حقائقَ وَجناتِ أحوالهم معراجاً لعروج أهل الحقيقة إلي حضرة المَلِك القدّوس.
فأضاء قلوبنا بأنوار مصابيح مشكوة جوامع كَلِمِه و لُمَعات أضواء اشراقات فهم مقاصد كلام نجوم هدايته عن ظلمات شُبُهات مشاغبات الكتب الكلامية و متشابهات كلمات الحكماء المشّائية و إلاشراقية.
و أغنانا بالحكمة الإلهية الإيمانية القرآنية عن تصحيح العقائد، بالأدلّة الطبيعية والرياضية و مخترعات أصول المعتزلة والأشعرية و رَزَقَناالنجاة والعافية بشفاء صِحاح أحاديث النبوية و فتوحات درك المطالب العالية من آثار الإشارات الوَلَويّة عن الأمراض المزمنة الحاصلة من ملاحظة كلمات الفلسفة اليونانية و مزاولة أعمال الطبيعة الحيوانية و تقليد الآباء والأسلاف في الجوانية والبرّانية. 4
فصلّي الله عليه و آله و جزاه عنّا أفضل ما جزي نبيّاً عن أُمَّته، حيث أوضح لنا سبيلَ الوصول و قرّرلنا دركَ حقيقةِ المأمول بالتزام لوازم الشريعة و سلوك سبيل الطريقة المستقيمة و بَيَّنَ «إنّ الذكري تنفع المؤمنين» وفيها تذكرةً للمتّقين و إمحاض النُصح للإخوان من أعزّ أركان
الدين و إن كان القوم لا يحبُّون الناصحين. فأقولُ إمتثالاً لأمرك يا أخي في الله:
مثلك يعلم بالضرورة أنّ الإخلاد إلي أرض المادّة و ازدياد التثاقل بالانكباب علي لوازم الطبيعة الجسمانية والاشتغال باستيفاء اللذّات الحسيّة والمشتهيات البهيمية والسَبُعية؛ بل صرف تمام أوقات العمر في تدريس العلوم الرسمية و ترك طريق التصفية بالرياضيات الشرعية و تقليد الآباء والمشايخ في المسائل الأصلية والفرعية من موانع العروج إلي سماء المعارف الحقيقية والنفس الأمرية.
فخُذْمن العلوم المتعارفة الرسمية أحسنها، بقدر الضرورة مع المجانَبَة عن المراء والمجادلة الممرضة.
ثمّ اشتغل بتلطيف السرّ؛ فإنّ العلم ليس بكثرة التعلّم، إنما هو نور يقذف في القلوب المستعدّة للإفاضة، بل العلم مجبولٌ في القلوب، تأدّب بالآداب الروحانية تجده. والجوع سحابٌ يمطر الحكمة، و من أخلص للّه‏ أربعين صباحاً جرتْ ينابيع الحكمة من قلبه علي لسانه.
و سيّد علوم اهل البيت : نكت في القلوب و قرع فيالأسماع. و العلم ما يحدث يوماً فيوماً و لحظةً فلحظةً.
فارفض عنك رسوم العادة ولازم طريق أهل الشهادة الطالبين للحقايق، لأنّ لكلّ حقٍّ حقيقةً، فخذ اللبابَ والترك التشوير في كلّ بابٍ.
و إيّاك والاغترار بالظاهر، لأنّ لكلّ آيةٍ ظهراً و بطناً وحدّاً و مطْلَعاً.
و كن من الزاهدين في الدنيا و ما فيها؛ لأنّها دار غرور الإنس والجانّ و حياتها لهوٌ و لعبٌ بنصِّ القرآن، فذرها للنساء والصبيان و شمّر مثل الرجال في طلب الآخرة و هي الحيوان عند أهل العرفان.
و ما الدنيا؟ هل هي إلاّ طعام اكلية أو ثوب لبيسة او امرائة أصبتها وهي عند أهل اللبّ في الظلال.
أو عكوسٌ في المرايا أو ظلال كلّ ما في الكون وهمٌ أو خيال
واتّقِ الله حق تُقاته ما استطعت واطلب الإعانة من الله و جاهد أوّلاً في سبيل الله ثمّ في الله، لأنّ الثاني سبب الوصول كما أشار إليه قوله سبحانه: «الذين جاهَدوا فينا لنهدينّهم سبلنا».
و رمز اليه قول السجاد 7: «من وفا بعهدك و تعب نفسه في ذلك واجهدها في مرضاتك فاهل للبشارة». إذليس لأهل الإخلاص في النشأة العنصرية من خلاصٍ إلاّ بإفناء بقايا الوجود و تسليم الأمر كلّه إلي وليّ الإحسان والجود.
فتقرّبْ إليه بالنوافل، حتي يكونَ الحقّ بصرك و سمعك، فتكون من الرجال السابقين الذين صَدَقوا ما عاهدوا الله عليه.
وادّوا الأمانات إلي أهلها وردّوا إلي الله موليهم الحقّ، فإنّ لِلّه أولياءً تحت قبابه لايعرفهم غيره.
و إن لم تستطع ولن تستطيعَ إلاّ بمعونة توفيقٍ و تجريدٍ واحتمال مشقّةٍ شديدةٍ، فلازم طريقة أصحاب اليمين، «أكثر أهل الجنّة البُلْه» القانعون بجوار خيرات الحسان و بطواف جواري و غلمان عن روضة رضوان الجمال و خلد مقعد صدقٍ عند مليكٍ متعالٍ.
واعلم أنّ أكثر أهل الدنيا أهلُ غفلةٍ، لاخير فيهم ولا غني عنهم و ما أشبه حالهم عند أهل الاِنتباه بحال الأحجار التي يزال بها العذرة عند فَقْد المياه، فهم من ضرورات مزبلة الدنيا و عمارة هذه الأولي، فنزّلهم منازلَهم واعرف لذوي الفضل منهم فضلَهم و دارَهم مادمتَ في دارهم و أرضهم مادمتَ في أرضهم، بلا مداهنةٍ في الدّين ولا ركونٍ إلي الظالمين. واحتمل منهم الضررَ والأذي، فإنّ نعيمَ الآخرة محفوفٌ بالمكارهِ الدنيوية. واصبر نفسَك مع الذين آمنوا صبراً جميلاً و توكّل علي الله واتّخذه وكيلاً.
ولاترسلْ عنانك في مراتع الرُخَص الشرعية الواردة لأهل الزمان من ضُعفاء العقول والنِسوان والمستضعفين من الرجال و من الصِبيان.
واذكر عيش مولي الإنس والجان؛ فإنّه احترزَ عن دقيق شعيرة ببعض الأدهان.
ولاتقل: مَن حَرَّم زينة الرحمن؟ فإنّ تخيّلَ ذلك في هذاالمقام من تسويلات الشيطان الموجبة للحرمان من درجات أهل العرفان و الإيقان. و بين التحريم و حرمان النفس فرقانٌ.
و لذا قال مرشد أهل الحقيقة و قائد سبيل الطريقة بلسان أهل الشريعة في عسل أمّ أيمن الممزوج باللبن: «يمكن الاكتفاء بأحدهما، لا أشر بهما؟ ولا أحرمهما».
و قال عند الاجتناب من أكل سخليص أخاف أن يقال لي يوم القيمة: أذهبتم طيّباتكم في حياتكم الدنيا.
وقال: «و إيّاكم والتنعُّمَ والتلهّي والفاكهات».
وقال بعض في بعض الأدعية: أعوذبك اللهمَّ من رفيع المأكل والمشرب.
فلاتذهب طيّباتك في حياتكم الدنيا ولاتنسَ نصيبَك عن الآخرة؛ فإنّها خيرٌو أبقي.
و إيّاك و تناولَ الشبهاتِ والتوغُّل في المباهات؛ فإنّها تورث القسوةَ و تفوت لذّةَ المناجات.
و إيّاك والرياسةَ والتحدّث بها، لأنّها ملعونٌ مَن ترأس، ملعونٌ مَن هَمّ بها··· لأنّها لاتصحّ
إلاّ لأهلها وهم الذين أماتوا نفوسَهم و أحْيوا قلوبَهم واخلوا دخائلهم من غير الله وجزوا أوقاتهم في طلب مرضاته حتي صارتْ أنفسهم مواضع لمشية الله.
و إيّاك و مجالسةَ المترأسين، سيّما مدّعي العلم منهم بلابرهانٍ؛ لأنّهم قومٌ نَسوا اللهَ فأنسيهم أنفسَهم، فيتّبعون شهوات الحيوان و يستدلّون بالمتشابهات عند مطالبة البرهان، فسوف يلقون غيّاً و سيصلون سعيداً.
فبعد تطهير قلبك استفت قلبك، فإن افتاك فعليك بجمع الحقيقة والطريقة والشريعة فإن فاقد أحدها ليس بإنسانٍ في الحقيقة، بل حيوان طريد أو شيطان مريد أو جبّار عنيد.
و بالجملة لابدَّلك من تحصيل عقائد برهانيّةٍ و حقائق ربّانيّةٍ عرفانيّةٍ و أخلاقٍ فاضلةٍ نفسانيّةٍ و ملكاتٍ مَلَكيّةٍ و آدابٍ شرعيّةٍ و عباداتٍ بدنيّةٍ، بشرائطها المقرّرة الدينيّة حتي تعرف صدق ذلك من قلبك.
وذلك لايحصل بالمُني ولاينال بالهوي ولايدرك بالأسباب الظاهرة من العباء والرِداء والتخُّتم بالعقيق و أخذ العصا والتزيّن بِزّيّ العلماء والعُبّاد والصلحاء والإنتساب بالنَسَب إلي سلسلة الأتقياء، بل لابدّ فيه من الزهد في الدنيا.
فلايجد الرجل حلاوةَ الإيمان حتّي لايبالي من أكل الدنيا و ينس التدريس والمدرسة والتلامذة الساكنة فيها، ثم النيّة الصادقة والإخلاص في كلّ ما تأتي و تذر.
وعند تصحيح النسيّه تسكب العبرات. ولابدّ فيه من الرياضات المبادي، لإصلاح البضعة التي إن صلحتْ صلحتْ بقيةَ الجسد؛ لأنّ بالنيات خلّد هولاء وهولاء و الكلام في ذلك طويل.
فاشغل قلبك بأوامر القرآن والحديث قبل أن يشغلك من قبل نفسه بالأحاديث؛ فإنّها إن لم تشغلْها شغلتك. ولاتتركها وهواها، لأنّها تسعي في رداها وقد أفلح مَن زكيّها و نهاها مِن هواها.
ثمّ الواجب عليك الاهتمام باستيفاء آداب الزيارة و شرائطها، من تعظيم المزور و إعانة الزوّار.
و إيّاك و أن تكون كاذباً في قولك: «و أُشْهِدُ أنّك تَري مقامي و تسمعُ كلامي». ولاتلفت إلي أحدٍ في الروضة المقدّسة ولاتحدّث بالناس فيها و لاتتفرّج في رياض القناديل؛ فإنّها لاتليق بعبادة المصطفين.
و متي فَتَرَشوقك فاخرج منها؛ فإنّ الغفلة عن الذكر أحسن من الغفلة فيالذكر. وادع لأبَوَيْك و أرباب الحقوق عليك.
فهذه سبيلي ادعوا إليه مَن اتبعني و ما توفيقي إلاّ بالله، والله يقول الحقّ وهو يهدي السبيل، و من يضلل الله فماله من هادٍ، و من لم يجعل الله له من قلبه مرشداً واعظاً فلن تجدَله ولياً مرشداً؛ فإنّ الهُدي هُدي الله ولاتهدي من أحببت.
فهذه تذكرةٌ لمَن شاء أن يتّخذَ إلي ربِّه سبيلاً.

 

ترجمه نامه
ستايش و ثنا پروردگاري را سزاست كه فطرت انسانها را با اسماي جمال و جلال خود در چهل صباح بسرشت5 و رازهاي اسماي خودرا در نهاد وي به وديعت نهاد.
و درك معاني و قدرت بيان آنها را به وي بياموخت و سپس او را با توان دادن به كسب يقين با استفاده از قرآن و احاديث و با كاربرد دليل و برهان گرامي داشت.
پروردگاري كه نعمتهايش را بر مؤمنان بافرستادن پيامبر اكرم 9 تكميل نمود و نعمت هدايت را به اتمام رسانيد تا آن حضرت آيات الهي را برآنان بخواند و آنان را تربيت نموده و كتاب و حكمت را يادشان دهد و آنچه را عقول ايشان ياراي درك و رسيدن به آن را نداشته به واسطه پيامبر 6 يادگيرند. تا مردمان را در روز بازپسين حجّتي بر خدا نباشد و نگويند: خدايا اگر پيامبري مي‏فرستادي ما اطاعت وي را كرده رستگار مي‏شديم.
خدايي كه ظاهر بيانات پيامبران را براي هدايت عموم مردم كه خواهان نعمتهاي ظاهري مي‏باشند شريعت و قانون؛ و حكمتها و رازهاي پوشيده در كارهاي آنان را براي مرضهاي قلبي و بيماريهاي رواني شفا و نجات؛ و حقيقتهاي ظاهره از حالات دروني آنان را براي رسيدن اهل حقيقت به بارگاه قدس خويش سبب و وسيله قرار داد.
پس قلبها و دلهايمان از درخشش كلمات پرنور آن حضرت نوراني گشت و با تابش ستارگان هدايت و حكمتهاي پرنور وي، از تاريكي مناقشه‏هاي علماي علم كلام و از اشتباهات سخنان همسان حكيمان مشّائي و اشراقي رهايي يافت.
خدايي كه با حكمتهاي الهي و ايماني قرآن كريم، عقايد و باورهاي ما را استوار و اصلاح نمود و از استدلالهاي علوم طبيعي و رياضي و عقايد من درآورده معتزله و اشاعره بي‏نيازمان ساخت. و به وسيله احاديث صحيح نبوي و آثار متعاليه علوي ما را از مرضهاي درمان ناپذيري كه از سخنان فيلسوفان يوناني و ارتكاب كارهاي طبيعي حيواني و تقليد پدران و گذشتگان پديد آمده بود، در جواني و پيري شفا بخشيد.
پس برترين و پاكترين درودهاي خداوند بر آن حضرت و آل اطهارش باد و خداوند به آن حضرت بهترين پاداش را كه براي انبياي خود داده عنايت فرمايد چرا كه او راه رسيدن به حقيقت را با التزام به شريعت و پيمودن راه مستقيم خود، براي ما روشن ساخت و نيز براي ما بيان نمود كه پند و موعظت، مؤمنان را سود بخشد و متّقيان را يادآوري است. همچنين به ما آموخت كه خيرخواهي خالصانه براي برادران ايماني از استوارترين اركان دين است اگرچه آنان خيرخواهان را دوست نداشته باشند.
پس در پاسخ درخواست شما مي‏گويم:
اي برادر ايماني! شخص فهيمي مانند جناب عالي بخوبي واقف است كه توجه و دلبستگي به دنيا و علاقه به ماندگار شدن در آن و بند و بارهاي گران بر نفس نهادن با روي آوردن به ابزار طبيعي و جسماني و مشغول شدن به لذتهاي نفساني و خواهشهاي پست حيواني مانع از رشد و ترقي و رسيدن به مرتبه والاي معارف حقيقي والهي هستند.
بلكه بالاتر از آن، صرف نمودن تمام لحظات عمر در تدريس علوم رسمي و چشم‏پوشي از طريقه تهذيب و تزكيه نفس با رياضتهاي شرعي و تقليد از پدران و استادان در مسائل اصلي و فرعي نيز مانع از عروج به آسمان معارف حقيقي و رسيدن به واقعيات هستي است.
پس از ميان علوم معمول رسمي بهترينِ آنها را انتخاب كن و از آن نيز تنها به اندازه‏اي كه مورد نياز و لازم است فرا گير و از جدل و مناقشه در تحصيل علم كه موجب بيماري روح و روان است، بپرهيز.
بعد از آنكه از علوم لازم به اندازه نياز تحصيل كردي به پاكسازي روح و روانت بپرداز، زيرا كه علم بستگي به زيادي تحصيل ندارد بلكه آن نوري است كه در قلبها و دلهاي مستعد كه صلاحيت افاضه آن را داشته باشند مي‏تابد6 و همچنين نهاد دلها و قلبها با علم سرشته شده، اگر به آداب شايسته الهي آراسته شوي آن را خواهي يافت. 7
گرسنگي بسان ابري است كه باران حكمت و معارف از آن فرو مي‏ريزد. بنده‏اي كه چهل شبانه روز براي خداي تعالي اخلاص ورزد و همه كارهاي خود را با اخلاص انجام دهد، چشمه‏هاي حكمت در قلبش جوشيده و برزبانش جاري مي‏گردد.
والاترين علوم اهل بيت : آن است كه بر قلبها الهام گردد و برگوشها القا شود. و علم آن است كه لحظه به لحظه و روز به روز حادث مي‏شود. 8
پس گرد و غبار رسوم و عادات را از خود بزداي و راه و روش اهل شهادت و حضور را كه به دنبال حقيقت هستند در پيش گير، زيرا هر چيزي را حقيقت و ظاهري و مغز و پوسته‏اي است، پس پوسته را كنارانداز و حقيقت را بگير.
بر حذر باش كه فقط ظواهر آيات و روايت را بگيري و غير آن را انكار كني؛ چون براي هر آيه از كلام الهي ظاهري است و باطني و حدّي است و مطَّلعي. 9
نسبت به دنيا و زينتهاي آن بي‏رغبت باش زيرا دنيا جايگاه فريفتگي و خودنمايي انس و جن است و حيات آن به تصريح قرآن كريم بازيچه و سرگرمي است پس آن را بر اهلش كه زنان و كودكان هستند واگذار و خود مانند مردان در طلب آخرت و حيات ماندگار باش كه در نزد اهل معني زندگي حقيقي و دائمي و واقعي در سراي بازپسين است.
دنيا چيست؟! آيا جز لقمه غذايي است كه خورده مي‏شود يا تكه لباسي است كه پوشيده مي‏شود يا زني است كه به نكاح در مي‏آيد و همه اينها نزد صاحبان عقل چيزي جز وهم و پندار نيست.
او عكوسٌ في المرايا أوظلال كلّ مافي الكون وهمٌ أو خيال
همه چيز كه در عالم هستند يا وهم و خيال هستند يا عكسها و نقشهايي كه در آينه يا به صورت سايه نمودار مي‏شوند يعني نمود هستند نه بود.
آنچه در توان داري جانب خداي را آنچنان كه در شأن اوست پاس دار و از او ياري بخواه و مجاهدت كن اولاً در راه خداي و سپس براي خدا، چون جهاد براي خدا سبب رسيدن و نيل به مقصد مي‏باشد همانطوري كه خداي تعالي خود در قرآن فرموده:
آنان كه براي ما جهاد مي‏كنند، آنان را بر راههاي خودمان هدايت مي‏كنيم. 10
امام زين العابدين 7 نيز به آن اشاره فرموده در اين دعا:
«مَن وفا بعهدك و تعبَ نفسَه في ذلك واجهدها في مرضاتك فاهلٌ للبشارة»
الهي آن كه به عهد و پيمان تو وفا نموده و خود را در آن به سختي و مشقت انداخته و براي جلب رضاي تو كوشش نموده، سزاوار بشارت و پاداش است.
و سر آنكه جهاد براي خدا موجب نيل به مرام و مقصد است اين است كه بنده مخلص را بدون فناي تمامي وجود و تسليم نمودن امور به وليّ خود، راه نجات ديگري در اين دنياي مادي متصور نيست.
با به جاي آوردن نمازهاي نافله به خداي تقرب جوي تا آنكه حق چشم وگوش تو گردد11 و در زمره مرداني باشي كه برپيمان و عهد خدا وفادار مانده و امانت را به صاحب آن برگردانيده و به سوي خداي خويش كه سرور و مولاي حقيقي آنان بوده بازگشت نموده‏اند. در زير آسمانهاي خدا، اوليا و بندگان محبوبي مي‏زيند كه كسي غير حق آنان را نمي‏شناسد.
اگر براين اندازه قادر نبودي ـ و البته بدون توفيق الهي و قطع تعلقات و تحمل سختيهاي طاقت فرسا قادر نخواهي بود ـ پس راه اصحاب يمين را در پيش گير و سعي كن داخل آنان باشي كه در حديث وارد شده كه:
اكثر بهشتيان را صاحبان عقلهاي ناقص تشكيل مي‏دهند12 آنان كه به زنان و دختران و غلامان و نعمتهاي بهشتي بسنده كرده و از رضوان جمال الهي و قرارگاه صديقين در بارگاه حق تعالي چشم پوشي نموده‏اند.
آگاه باش كه اكثر اهل دنيا در غفلت به سر مي‏برند نه خير و نفعي در آنها هست و نه‏چاره‏اي از معاشرت با آنها وجود دارد. پس بايد جايگاه و مرتبه آنان را بشناسي و تا زماني كه در منزل و مأواي آنان هستي با آن مدارا نمايي و هر كدام را در رتبه شايسته خويش قرار دهي. البته در اين مدارا و رعايت حال آنان نبايد دينت را سرسري بگيري يا به اهل ظلم و ستم اعتماد و تكيه كني. پس بايد اذيت و آزار اهل دنيا را تحمل كني، زيرا آسايش و نعمتهاي سراي بازپسين به سختيها و شدايد اين عالم مادي پيچيده شده است؛ تا اين شدايد را تحمل نكني به آن نمي‏رسي. پس همراه آنان كه ايمان آورده‏اند صبر و پايداري نيكو بنما و برخدايت اعتماد كن و اورا وكيل و كار گزار خود قرار ده. 13
هشيار باش كه لجام و افسار نفست را در چراگاه رخصتهاي14 شرعي آزاد نگذاري زيرا آن رخصتها و اذنها از جانب شارع براي اهل زمان بوده كه همان صاحبان عقلهاي ضعيف و زنان و اطفال و ناآگاهان مي‏باشند.
زندگي و گذران مولايت، پيشواي جن و انس حضرت علي 7 را يادآور باش كه چگونه اين دنيا را سپري نموده، از نان جويني آغشته به روغن پرهيز نمود و تناول نكرد.
و مبادا كه با خود بگويي چه كسي نعمتهاي الهي را حرام نموده15 ؟! زيرا اين خيال باطل از وساوس ابليس و موجب بازماندن از رتبه‏هاي عالي اهل عرفان و يقين است چرا كه بين حرام شدن با محروم ماندن نفس از رتبه‏هاي عالي فرق آشكار و روشن وجود دارد [ يعني آنچنان نيست كه هر چيزي كه حرام نباشد ارتكاب آن جايز است. بلكه آنان كه خواهان مراتب عالي هستند از خيلي امور كه حرام نيست اجتناب مي‏كنند ] به همين دليل امام موحدين و راهنماي اهل حقيقت حضرت اميرالمؤمنين علي 7 در مورد عسل مخلوط با شيري كه ام ايمن آورده بود، فرمودند:
مي‏توان به يكي از اينها كفايت كرد، نه آنها را مي‏نوشم و نه تحريم مي‏كنم.
و هم آن حضرت فرموده‏اند:
حذر كنيد از تن‏آسايي و تن‏پروري و مشغول شدن به كارهاي بيهوده و خوشگذراني و عادت به خوردن ميوه‏هاي لذيذ.
و هم در بعضي دعاها فرموده‏اند: خدايا به تو پناه مي‏برم از خو گرفتن به خوردنيها و نوشيدنيهاي لذيذ و گوارا.
پس خوشيهاي خودرا در دنيا سپري نكن16 و بهره ونيازمندي خويش را در آخرت فراموش منما، زيرا كه لذتهاي سراي بازپسين ماندگار و نفعش بيشتر است.
زينهار از صرف لقمه‏هاي مشكوك و شبهه‏دار، و فرو رفتن در مباهات، كه موجب قساوت قلب و مايه محروميت از درك لذت مناجات است.
زينهار از طلب رياست، مبادا در خيالت رياست جاگير شود، زيرا كسي كه بدون داشتن صلاحيت، ادعاي رياست كند از رحمت خدا به دور است و همچنين كسي كه در آرزوي رسيدن به آن باشد باز از رحمت الهي به دور است.
رياست جز براي كساني كه شايستگي آن را داشته باشند روا نيست و كساني كه شايستگي آن را دارند مؤمناني هستند كه خواهشهاي نفساني را مهار نموده و نفس خود را رام ساخته و دلهاي خود را به ياد آخرت و با ذكر و ياد الهي زنده نموده، و ضمير خود را از غير خدا پالايش كرده و لحظات زندگي خودرا در جلب رضاي حق صرف كرده‏اند چندان كه قلبها و دلهاي آنان محل جلوه مشيت و خواست الهي گرديده و جز خواست خدا چيزي نمي‏خواهند.
از مجالست با رياست‏طلبان بر حذر باش، خصوصاً كساني كه علاوه بر رياست‏طلبي، بدون داشتن نشانه‏اي از علم، ادعاي علم نيز مي‏كنند، زيرا آنها خداي خويش را از ياد برده‏اند و همين موجب گرديده كه خود را نيز فراموش كنند17 و به دنبال لذتهاي پست حيواني باشند و در توجيه كار باطلشان به آيات متشابهه استناد مي‏كنند. آگاه باش كه آنان به زودي در اثر اين كارهاي ناروا گمراه گشته به عذاب الهي و آتش قهر او گرفتار خواهند شد و به سزاي عمل خويش خواهند رسيد.
بعد از پاكسازي قلبت از غبار معصيت و خواهشهاي نفساني، به دل خود رجوع كن. حاصل كلام آنكه برتو لازم است كه عقايد و باورهاي خود را از راه استدلال و حقيقتهاي الهي و عرفاني درست گردانيده و استوارسازي و درونت را به خلق و خوي شايسته و پسنديده و اوصاف فرشتگان زيور دهي، و آداب شرعي و عبادتهاي بدني را با شرطي كه بر آنها مقرر شده به جاي آري، تا آنكه صحت و راستي و حقيقت آنها را با چشم بصيرتت و دل پاكت به عيان ببيني.
البته اين مراتب والا، با آرزو و هوس حاصل نمي‏گردد و با ظاهرسازي از قبيل عبا و قبا بر دوش انداختن و انگشتر عقيق به دست كردن و عصا برداشتن و جامه عالمان و عابدان و پارسايان پوشيدن و يا خود را از نظر نسب به سلسله پاكان نسبت دادن به دست نمي‏آيد بلكه براي كسب آن بايد از دنيا بگذري و دوستي آن را از دل خود بيرون كني.
آگاه باش كه انسان لذت ايمان را وقتي خواهد چشيد كه به دنيا بي‏اعتنا باشد و دوستي آن را از دل بيرون كند و به اين فكر نباشد كه دنيا به كام چه كسي شد و نيز نشستن در حلقه شاگردان و تفاخر به آنان و ياد مدرسه و شاگردان آن را فراموش كند. بعد از آن هم در تمام كارهايي كه انجام مي‏دهد يا ترك مي‏كند نيت پاك و اخلاص كامل داشته باشد. و وقتي كه ترك دنيا و خارج نمودن دوستي آن از دل، براي كسي حاصل شد، آن وقت است كه اشكها از چشمها جاري خواهد گرديد و دل به ياد خدا نرم خواهد شد.
البته براي اين منظور، در اوّل كار بايد عملهايي را كه تحمل آن بر نفس سنگين است انجام دهد، تا تكه گوشتي كه به نام قلب در درون انسان نهفته است اصلاح شود، كه اگر قلب به صلاح آيد باقي اعضا وجوارح نيز به صلاح خواهد گراييد كه رمز ماندگاري بهشتيان در بهشت و دوزخيان در دوزخ به سبب همين نيتهاي قلبي است. البته اين رشته سر دراز دارد.
پس دلت را به دستورات قرآن وحديث مشغول دار، كه اگر تو اورا به كار نگيري او تو را با وسوسه‏هاي دروني مشغول خواهد ساخت.
نفست را در خواهشهايش رها و آزاد نگذار چون نفس هميشه در پستي و خواري خود سعي و تلاش دارد. و رستگار كسي است كه نفس خودرا بپالايد و او را از آرزوها و خواهشهاي باطل باز دارد.

امّا در مورد زيارت:
برتو لازم است كه تلاش و همت كني كه شرايط و آداب زيارت را به نحو شايسته و كامل به جاي آري و آن كس را كه به زيارتش رفته‏اي تعظيم نمايي و حريم حرمتش را نگهداري، و زائران را مساعدت و ياري نمايي.
برحذر باش كه در خواندن زيارت‏نامه، در اين گفته ات دروغگو نباشي، آنجا كه مي‏گوئي:
شهادت مي‏دهم و اعتراف مي‏كنم كه (اي امام بزرگوار) شما جايگاه مرا ناظر هستي و به گفته‏هاي من واقفي و مي‏شنوي.
و از گردش در رواقها و صحنها و تماشاي آئينه كاريها و چلچراغها و گفتگو با اين و آن و توجه به مردم در حرم مطهر پرهيز كن كه اين كار لايق و شايسته بندگان پاك و برگزيده نيست.
تا زماني كه شوق و ميل باطني به زيارت و دعا داري در حرم باش و زماني كه ميل تو، به سستي گراييد بلافاصله از حرم خارج شو كه ذكر نگفتن بهتر است از ذكري كه با غفلت و بي‏توجهي به محتواي ذكر همراه باشد.
در حرم مطهر براي پدر و مادرت و نيز كساني كه حقي بر تو دارند [ مانند بزرگان دين و اساتيد، خويشاوندان و دوستان ] دعا و طلب رحمت نماي.
اين راه و روشي است كه هر كسي را كه تبعيت مرا بكند او را به سوي آن دعوت مي‏كنم18 و البته توفيق اجابت از خداست و خداست كه حق را بيان مي‏كند و به راه راست هدايت مي‏نمايد. 19 و كسي را كه خداوند اورا بنا بر مقتضاي عملهاي بدش گمراه نمايد براي او هدايتگري نخواهد بود20 و كسي را كه خداوند واعظ دروني و راهنماي قلبي برايش قرار ندهد او سرپرست و راهنمايي نخواهد داشت21 و هدايت فقط از جانب خداست و در دست اوست و هيچكس نمي‏تواند آن كس را كه دلش مي‏خواهد هدايت كند. 22اين يادآوري است براي كساني كه بخواهند راه [درست] را به سوي پروردگار خويش در پيش گيرند. 23

پاورقيها:

10 . سوره عنكبوت (29): 19 .

 

11 . اشاره به حديثي كه در وسائل الشيعه (چاپ آل البيت ج4، ص 72) نقل شده: «عن أبيجعفر 7 ـ في حديث ـ ان الله جل جلاله قال: و... اَنّه ليتقرّب إليّ بالنافلة حتي أحبّه، فإذا أحببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به ولسانه الذي ينطق به، و يده التي يبطش بها، إن دعاني أجبته و إن سألَني أعطيتُه».

 

15 . اعراف (7): 32 ، واضح است كه آيه شريفه در مقام نهي از تشريع و نسبت دادن حرمت به شارع بدون دليل شرعي است، امّا اين آيه نمي‏تواند مستندي براي تن‏آسايي و خوشگذراني و توجه نكردن به وضع مسلمانان باشد اساساً اكثر مباحث آداب و اخلاق اسلامي مانند ايثار، احسان، اطعام فقير و... موردشان جايي است كه حرمتي در بين نيست يعني انسان مالي دارد و شرعاً مي‏تواند آن را مصرف كند اگر به ديگري ببخشد احسان است والاّ از مالي كه محظور شرعي دارد نمي‏شود احسان نمود. براي توضيح بيشتر پيرامون اين آيه به تفسيرالميزان ج8 ، ص 79 مراجعه شود.

 

16 . اشاره به آيه 20 سوره احقاف.

 

13 . مؤلف در اين عبارت مضمون و عبارات چند آيه را جمع كرده و عبارات آنها را با هم تلفيق نموده است. ـ كهف (18): 28 ؛ معارج (70): 5 ؛ احزاب (33): 30 ؛ مزمل (73): 9 ـ .

 

1 . تولد ميرزا را در سالهاي 1151 و 1153 و نيز وفات وي را سال 1233 نيز ذكر كرده‏اند.

 

18 . اقتباس از آيه 108 سوره يوسف 7 .

 

12 . اين حديث با عبارات مختلف نقل شده، در بحارالانوار، ج 5 ، ص 128 آمده: «أكثر اهل الجنة البُلْه» و در جلد 70 ، ص 9 آمده: «دخلتُ الجنة فرأيت أكثر أهلِها البُلْه».

 

19 . اشاره آيه 4 به سوره احزاب.

 

14 . رُخَص در مقابل عزايم، يعني اموري كه با تسهيل مقرر شده و مسامحه و سهل‏انگاري در آنها جايز است. برخلاف عزايم كه مقررات قطعي است و شبهه و تأويل در آنها راه ندارد. بزرگان فرموده‏اند كه الزام نكردن شرع مقدس در بسياري از مكروهات و مستحبات به جهت رعايت حال مردم عادي بوده است، پس كساني كه به دنبال رضاي الهي و مراتب عاليه قرب هستند بايد آنها را رعايت نمايند و همينجا فرموده‏اند كه حسنات الابرار سيئات المقربين. براي توضيح بيشتر به رساله الولايه علاّمه طباطبائي ص 17 ـ 21 مراجعه شود.

 

17 . اشاره به آيه 19 سوره حشر.

 

20 . اشاره به آيه 33 سوره غافر.

 

21 . اقتباس از آيه 17 سوره كهف.

 

2 تاريخ حكماء و عرفاء متأخر بر صدرالمتألهين، منوچهر صدوقي سها، ص 30.

 

22 . اشاره به آيه 56 سوره قصص.

 

23 . اقتباس از آيه 29 سوره انسان.c

 

3 الذريعه؛ شيخ آقا بزرگ تهراني، ج 12، ص 283.

 

4 در نسخه آنچنان است كه نقل شده، ظاهراً مراد مرحوم بيد آبادي حالت جواني و پيري است كه از آن به الجوانية والبرانية تعبير كرده است.

 

5 . اشاره به حديثي كه در كتب روايي اهل سنّت از حضرت پيامبر 6 نقل شده كه فرموده‏اند: «إن الله خَمَّرَ طينةَ آدم بيده أربعين صباحاً» رساله سير و سلوك منسوب به بحرالعلوم با مقدمه و شرح علاّمه محمّد حسين طهراني، ص 24 به نقل از احياء العلوم، ج 4، ص 238 و مرصادالعباد، ص 38 و عوارف المعارف، ص 260 .

 

6 . اشاره به حديثي كه در بحارالانوار، ج 1، ص 225 به اين صورت نقل شده: «ليس العلم بكثرة التعليم بل هو نور يقذفه في قلب مَن يشاءُ» يعني علم به فزوني درس و تحصيل نيست بلكه آن نوري است كه خداوند در قلب هركس كه بخواهد مي‏افكند.

 

7 . از بعضي پيامبران سابق نقل شده كه خطاب به پيروان خود چنين فرمود: «.. لا تقولوا العلم في السماء مَن ينزِلُ به ولا في تُخُوم الارض من يَصعَدُ به ولا من وراء البحار من يعبُرُ به، العلم مجعولٌ في قلوبكم تأدّبوا بين يديّ بآداب الروحانيين و تخلّقوا بأخلاق الصديقين اُظهر العلمَ من قلوبكم».

 

9 . اشاره به حديثي كه در مقدمه چهارم تفسير صافي از حضرت علي 7 نقل شده: «ما من آية إلاولها أربعة معانٍ: ظاهرٍ و باطنٍ وحدٍ و مُطَّلعٍ، فالظاهر التلاوة والباطن الفهم والحدّ هو الأحكام الحلال والحرام والمُطّلع هو مراد الله من العبد بها».

 

مپنداريد كه علم در آسمان است، كيست كه آن را از آسمان فرود بياورد، مگوييد كه علم در اعماق زمين است، كيست كه آن را بيرون بياورد، مگوييد كه علم در آن سوي درياهاست كيست كه آن را از درياها به اين سو بياورد؛ بلكه علم در دل خود شما نهفته است، نزد من به آداب روحاني و اخلاق صديقان تربيت شويد تا علم را از درون شما آشكار سازم. مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه، عزالدين محمود كاشاني، ص 60 .

 

 

Monday, May 21, 2007

عارفان در عشق مهدی - عج

داد خدا خدايار

مجله ناظر امين شماره 30 شهريور 1385 صفحات 8-6

صاحب امتياز:شوراي نگهبان

نشاني: تهران صندوق پستي 319-13165

Nazer-AMIN@irisn.com پست الکترونيک:  

عارفان در عشق مهدي (عج)

انسان کامل عصر غيبت

در عصر و زمان غيبت انسان کامل و ولي مطلق و قطب الا قطابي که دستگير سالکين الي الله باشد و مظهر کامل و اتم اسماء و صفات الهي گردد حضرت محمد مهدي (عج) است که بيت الغزل همه عارفان سوخته دل و عاشقان ديدار آن مه کنعاني و آن ساقي ملکوتي ميباشد به نحوي که شوق راهيان وادي طلب به ديدار وي در آثار منظوم و منثور همه ي محبان هويداست و به حق همگي در جرعه اي از خم الهي اويند.

 

ابن عربي و مهدي آخر زمان (ع)

محي الدين ابن عربي که به تعبير شهيد مطهري بايد او را پدر عرفان اسلامي دانست (1) و نخستين کسي است که اصطلاح "انسان الکامل" را در عرفان بکار برده درباره ي ويژگيهاي چنين انساني به تفضيل بحث نموده و در خصوص "ولايت" مطالبي دارد که مؤيد مدعاي ماست وي پس از تعريف ولايت و ذکر اقسام آن در آثارش در فصل سيزدهم از فتوحاتش مي گويد: "اما ختم ولايت محمديه به وسيله ي مردي خواهد بود از عرب از گراميترين اصلها و نسلها که هم اکنون در زمان ما موجود است و من او را به سال 595 شناخته و در وي علامتي را که خداوند از چشم بندگانش پنهان و پوشيده داشته است ديدم، در شهر "فاس" بود که خداوند آنرا بر من آشکار ساخت، تا آنکه ختم ولايت را از او ديدم او خاتم ولايت خاصه است، بسياري از مردم او را نمي شناسند و از او خبر ندارند که خداوند او را به اهل افکاري که حقابق متحقق باطن او را باور ندارند مبتلا کرده است و همان طور که نبوت تشريع به وسيله ختم محمدي هم ولايت حاصل از وراثت محمدي ختم مي شود. (2)

جناب آقاي دکتر سيد يحيي يثربي در اين باره نظري دارند که قابل تأمل و توجه است وي ميگويد:

"محققان عرفان از شارحان کتب شيخ اکبر با تحقيق و تدفين، خاتم ولايت خاصه محمدي را (حضرت مهدي موعود) عليه السلام دانسته اند. و بعضي از شارحان از قبيل قيصري را در فهم مطالب شيخ اکبر دچار اشتباه مي دانند،(3) شيخ اکبر (ابن عربي) در فص شيشي قيصري از کتاب فصوص الحکم موضوع ختم ولايت را مطرح مي کند، شارحان مقاصد فصوص منظور ابن عربي را از خاتم اوليائي که منبع فيض همه ي انبياء و رسول و اولياء است، مهدي آخر الزمان مي دانند) (4)

اينک به تصريح ابن عربي به موضوع خاتم الاولياء بودن حضرت مهدي (عج) که در جزء سوم از فتوحاتش بيان کرده است مي پردازيم و  آن بدين شرح است: "با آرزوي تأئيد الهي بايد دانست که خداوند را خليفه اي است و در آن دوران که روي زمين را ظلم  و ستم  فرا گرفته باشد، او قيام و خروجش جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد، اگر از عمر دنيا فقط يک روز مانده باشد، خداوند، يک روز را آنقدر طولاني خواهد کرد که اين خليفه را به حکومت برساند او از اولاد و عترت رسول الله و از فرزندان فاطمه (س) است همنام رسول خدا و جدش حسين بن علي عليه السلام است ميان رکن و مقام با او بيعت خواهد شد در خلقش همانند رسول الله است.(5) و از جمله اشعاري که محي الدين عربي در کتاب فتوحاات باب 366 درباره امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف سروده اين دو بيت است:

هو السيد المهدي من آل احمد

هو الصادم الهندي حين يبيد

هو الشمس يجلو کل غم و ظلمه

هو الوابل الوسمي حين يجود(6)

حافظ و مهدي موعود (عج) اما از ديدگاه آزادگان درد آگاهي چونان حافظ شيرازي که وسعت مشربشان جهان و جهانيان را در چشم ايشان خوار حقير کرده است و به خاطر انديشه هاي بلند و فتنه هايي که در سر دارند به کار عالم التفاتي نمي کنند و با استغناء روح عارفانه خويش جهان فاني و باقي را فداي شاهد و ساقي مينمايند و سلطاني عالم را طفيل عشق بينند و در پيشبرد شيوه رندي و مستي از سرزنش مدعيان نمي انديشند و حافظ راز خود و عارف وقت خويشند و معتقدند که خراب آباد دنيا سزاي مرغان خوش الحاني چون ايشان نيست، با آنکه زبان حالشان همواره مترنم به اين گونه ترانه غمرنگ است.

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي

دل ز تنهايي به درد آمد خدا را همدمي

آدمي در عالم خاکي نمي آيد بدست

عالمي ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمي(7)

اما از سويي اميدوار و سرخوش از اينکه بانگ جرس به گوششان رسيده است. در انتظار پيدايي و آمدن انسان آرماني يا به تعبير خواجه، اميدوار بازگشت (پادشه خوبان و مهدي اين پناهي) هستند و اشتياق ديدارش را با چنين التهابي بيان داشته اند:

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

دل بي تو به جان آمد وقت است که باز آيي

مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم کرد

کز دست نخواهد شد پاياب شکيبايي

يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايي

ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست

شمشاد خرامان کن تا باغ بياراني

اي درد توأم درمان در بستر ناکامي

وي ياد توأم مونس در گوشه تنهايي

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

لطف آنچه تو انديشي حکم آنچه تو فرماني(8)

«رخساره به کس ننمودن» و «شاهد هر جايي» و «حاضر در هر در همه جا بودن» مي تواند اشاره به غيبت شأنيه و حضرت شؤونيه باشد در ارتباط با غيبت امام زمان (عج) (9) و خواجه شيراز که غزلهايش نمونه تام ايهام و رمز و راز و اشاره است وي در جايي ديگر حضرت مهدي موعود عليه السلام را (گلاب) اطلاق مي کنند:

در کار گلاب و گل حکم ازلي اين است

کان شاهد بازاري وين پرده نشين باشد(10)

هم در غزل 156 مي سرايد:

بحسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد

ترا در اين سخن انگار کار ما نرسد

هزار نقد به بازار کائنات آرند

يکي به سکه اي صاحب عيار ما نرسد.....

دلا ز رنج حوران مرنج و واثق باش

که بد به خاطر اميدوار ما نرسد ...

و نيز در جايي ديگر خبر از مشک فشاني باد صبا و جوان شدن عالم پير مي دهد، و در اين غزل خبر از آمدن يوسف کنعان مي دهد که دنيا را گلستان خواهد کرد:

يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

 و در جايي ديگر براي آن يار سفر کرده دعاي خير و آرزوي سلامت مي کند و منتظر خاک سر کوي اوست:

آن سفر کرده که صد قافله دل يار همره اوست

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش(غزل 277)

يا رب سببي ساز که يارم به سلامت

باز آيد و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن يار سفر کرده بيارايد

تا چشم جهان بين کنمش جاي اقامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ

پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت(11)

 و بالاخره از اشارات بسيار خواجه ي شيراز در اين باب اکتفا مي کنيم به اين دو بيت از غزل 91 ص 126 از ديوان حافظ به تصحيح و توضيح که حافظ يار سفر کرده خويش را به خدا مي سپارد و خود را بيمار انتظار معرفي مي کند:

اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت

جانم بسوختي و بدل دوست دارمت...

خواهم که پيش مي رفت اي باوفا طبيب

بيمار باز پرس که در انتظارمت،

 

 مولوي در پي مهدي آخر الزمان(عج)

جلال الدين محمد مولوي که يکي از عرفاي بزرگ و انديشمندان اسلامي است به استناد آثارش قائل به او بوده و هدايت تکويني را مخصوص او مي داند و انسان به هر شکلي به ساخت اين انسان کامل الهي نيازمند بوده و بايد خود را به او برساند بالاخص اعتقاد وي به وجود ولي عصر (عج) محرز است که با رمز و راز که زبان خاص عرفاست در مثنوي به آن اشاره کرده است و آوردن همه ي آن شواهد در اين وجيزه ممکن نيست و فقط به چند نمونه اکتفا مي شود : مولوي در آرزوي انسان کاملي است تا دلش  را آرامش دهد:

دي شيخ با چراغ همي گشت و گفت

کز ديو ودد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت مي نشود جسته ايم ما

گفت آنکه يافت مي نشود آنم آرزوست ...

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستم دستانم آرزوست(11)

وي معتقد است که اصل ناموس خلقت الهي چنين اقتضا کرد که در هر زماني ولي اي از اولياء باشد تا افراد مورد آزمايش قرار گيرند و اين پي در پي آمدن اولياء تا قيامت ادامه دارد. پس امام زنده و قائم به امر الهي همين ولي کامل و انسان مکمل و مرشد حقيقي است که در دنيا در هيچ زماني از او خالي نيست، او هدايت کننده و قطب و ... است.

گفت خود خالي نبود است امتي

از خليفه حق و صاحب همتي

و پس از اين مطلب تصريح مي کند که آن سليمان که صلح کل بدست او انجام مي گيرد در دور ما هست و تا آن ولي صاحب تصرف ظهور نکند اختلافهاي صوري و بي اساس مردمان از بين نمي رود، لذا در انتظار اوست.

هم سليمان هست اکنون ليک ما

از نشاط دوربيني در عمي ...

تا سليمان لسين معنوي

درنيايد بر نخيزد اين دويي

 سپس صحبت از منظق الطير سليماني مي کند و سرزنش آن کسي که او را يک لحظه هم نديده است و ميان اينکه هر کس بدون اين سليمان راه بپيمايد چون خفاش عاشق ظلمت است و اگر تو يک گام سوي او برداري وجودت مقياس ارزش مي شود.

منطق الطير آن خاقاني صداست

منطق الطير سليماني کجاست

تو چه داني بانگ مرغان را همي

چون نديدي مر سليمان را دمي

مرغ کوبي اين سليمان مي رود

عاشق ظلمت چو خفاشي بود

با سليمان خو کن اي خفاش رد

تا در ظلمت نماني تا ابد

 آنکه مي گويد تو اهل دريايي و سليمان معنوي درياست و ما مرغان دريايي هستيم پس بايد با سليمان پا به دريا بنهيم و سير ما بايد در وجود سليمان که انسان کامل آرماني عصر است باشد.

دايه را بگذار بر خشک و بران

اندرآ، در بحر معني چون بطان

ما همه مرغابيانيم اي غلام

بحر مي داند زبان ما تمام

پس سليمان بحر آمد ما چو طير

در سليمان تا ابد داريم سير

در سليمان پاي در دريا بنه

تا چه راود آب سازد صد زره

و در پايان اين ابيات بيان مي دارد و اظهار مي کند که آن سليمان معنوي ( که به نظر بنده منظورش امام (عج) است) پيش همگان حاضر و ناظر است و جادوي غفلت ما را از او محجوب داشته،‌ او پيش ماست و ما از وي ملوليم و جاهل به حق او هستيم.

آن سليمان پيش جمله حاضر است

ليک غفلت چشم بند و ساحر است

تا ز جهل و خوابناکي و فضول

او به پيش ما و ما از وي ملول(12)

 مولوي در ديوان شمس خود علاوه بر اشارات و رمز و ايهام که طريقه عرفاست در يکي از غزلهايش صراحتاٌ نام دوازده امام معصوم (ع) را آورده و مدح مي کند و از اما دوازدهم (عج) به مهدي سوار آخرين ياد مي نمايد که از بين برنده ي خصم خواهد بود. اين غزل که در مدح اميرالمؤمنين و اولاد معصوم (ع) آن حضرت مي باشد با اين بيت شروع مي شود که:

اي شاه شاهان جهان الله مولانا علي

اي نور چشم عاشقان الله مولانا علي ...

و پس از حدود ده بيت که در نعت اميرالمؤمنين (ع) ذکر مي کند چنين ادامه مي دهد :

شاهم علي مرتضي بعدش حسن نجم سماء

خوانم حسين کربلا الله مولانا علي

آن آدم آل عبا دائم علي زين العباد

هم باقر و صادق گوا الله مولانا علي

موسي کاظم هفتمين باشد امام و راهنما

گويد علي موسي الرضا الله مولانا علي

سوي تقي آي و نقي در مهر او عهدي بخوان

با عسگري رازي بگو الله مولانا علي

مهدي سوار آخرين بر خسم بگشايد كمين

خارج رود زير زمين الله مولانا علي

تخم خوارج در جهان ناچيز و ناپيدا شود

آن شاه چون پيدا شود الله مولانا علي

ديو و پري و اهرمن اولاد آدم مرد و زن

دارند اين سر در دهن الله مولانا علي

اقرار کن اظهار کن مولاي رومي اين سخن

هر لحظه سر من لدن الله مولانا علي (14)

از مولوي که بگذريم شيخ اجل سعدي شيرازي، ابوالسعيد ابوالخير و همچنين ساير عرفا ديگر هم غزلهاي را در فراق مهدي (ع) سروده اند.

کمتر عارف حقيقي و واصلي مي توان يافت که ضرورت وجود انسان کامل و مرشد و هادي و امامي را براي راهنمايي حضرت حق نفي نمايد و در آثار و گفته هاي منظوم و منثور خويش به آن مستقيم اشاره نکرده باشد و نيز اکثر قريب به اتفاق عارفان و عاشقان الهي مصداقي از آن مظهر تام و آئينه خدانما را صراحتاٌ و يا با رمز و اشاره حضرت و صاحب عصر امام محمد مهدي (عج) مي دانند که آوردن نمونه و شاهد از همه ي آنان مثنوي صد من کاغذ خواهد شد، که در اين وجيزه ميسر نيست و از باب مشت نمونه خروار به بعضي از شواهد استنباطي و يا واضح در بعضي از آثار عده اي عرفا اشاره گرديد.

حسن ختام اين مقاله را ابياتي دلنشين از امام الشهدا و العارفين انقلاب خونرنگ اسلامي قرار مي دهيم که مرشد و  مراد هزاران هزار پروانه ي سرگردان و شيفتگان وادي طلب گرديد. عارفان و اصلي که جام مي شهادت را از ساقي معرفت حضرت حجت (عج) نوشيدند و ابد قبور مطهرشان زيارتگاه و خلوتکده ي عرفا و صاحب دلان خواهد بود.

عارف واصل حضرت امام خميني(ره) در ديوان سرتاسر عشق و عرفان الهي اش قصيده اي دارد با عنوان قصيده ي بهاريه انتظار مسمطي که مدح اباصالح مهدي (ع) را مي نمايد. گرچه علاوه بر آن در جاي جاي اشعارش ترنم راز و نياز و گفتگو با آن حضرت (ع) را مي توان با گوش جان شنيد و با ديده ي بصيرت ديد آنجا که مي فرمايد:

عمر را پايان رسيد و يارم از در درنيامد

قصه ام آخر شد و اين غصه را آخر نيامد

جام مرگ آدم به دستم جام مي هرگز

نديدم سالها بر من گذشت و لطفي از دلبر نيامد...

کاروان عشق رويش صف به صف در انتظارند

با که گويم آخر آن معشوق جان پرور نيامد...

مردگان را روح بخشد عاشقان را جان ستايد

جاهلان را اينچنين عشق کسي باور نيامد(15)

و بالاخره اين عاشق شيفته و بي تاب در شوق ديدار بقيه الله و ذخيره ي عالم چنين مي سرايد:

اي که بي نور جمالت نيست عالم را فروغي

تا به کي در ظل امر غيبت کبري نهاني

پرده بردار از رخ و ما مردگانرا جان ببخشا

اي که قلب امکان و جان جهاني.....

و اين حقير ضعيف مي گويد:

صاحبا ده اين ضعيف بي نوا را جرعه اي

تا که باشد در ره عشقت خدا يار جواني

کن قبول از ما تو اين ران ملخ را

آشنايم کن به ابواب ره و فرع و مباني

 اللهم عجل في فرج مولانا صاحب الزمان و اجعلنا من حزبه و جنده و اعوانه و اصحابه برحمتک يا ارحم الراحمين

 

(پي نوشتها در دفتر مجله موجود است.) را    ثار آااااااا    

 

Sunday, April 15, 2007

نگره قرآن به انسان كامل

 خليل آقاخاني

روزنامه كيهان سه شنبه 21 فروردين 1386 - سال شصت و چهارم - شماره 18771 صفحه معارف

http://www.kayhannews.ir/860121/6.htm#other603

اشاره

انسان كامل، اشرف مخلوقات و گل سرسبد آفرينش است.

قرآن كريم به اين امر توجه خاص مبذول داشته و با دستورات و راهنمايي هاي خود درپي آن است كه همه انسانها را به اين سمت وسو هدايت نمايد.

در مقاله حاضر سعي شده است كه به ابعاد انسان كامل پرداخته شود. مطلب را از نظر مي گذرانيم.

انسان كامل هر چند كه اصطلاحي قرآني نيست ولي ريشه و خاستگاه آن را مي بايست در قرآن جست؛ زيرا واژگان و اصطلاحات بسياري را مي توان در قرآن يافت كه بر اين مفهوم دلالت و يا ناظر به آن مي باشند كه از آن ميان مي توان به خليفه الله، امام، مخلص (به فتح لام)، مطهر، ولي الله و مانند آن اشاره كرد.

اين اصطلاح به كسي اطلاق مي شود كه مظهر همه نام هاي نيكوي خداوندي و آينه تمام نماي خداست و در همه چيز سرمشق و اسوه و كامل است.

از آن جايي كه اين اصطلاح بر گروه و طيف گسترده اي از انسان ها، اطلاق مي شود مي توان به مراتب تشكيكي در اين حوزه قايل شد؛ زيرا براي انسان كامل مصاديق متعدد و مختلفي بيان مي شود كه بيانگر تشكيكي بودن و داراي مراتب بودن است. در يك سوي اين عنوان مصداقي چون پيامبر اكرم(ص) قرار مي گيرد كه در اوج قرار دارد و نمونه اكمل و اتم است و قرآن از وي به عنوان اسوه و نمونه كامل ياد مي كند كه مي توان و بايد او را در همه زمينه ها و عرصه ها نمونه خود قرار داد و در سوي ديگر آن، انسان هاي كاملي قرار مي گيرند كه گاه به جهاتي كه خود فرد و يا قرآن از آن به ظلم ياد مي كند مورد بازخواست و حتي تنبيه قرار گرفته و در اين دنيا گرفتار مكافات عمل خود شده اند كه از آن ميان مي توان به ذالنون (حضرت يونس) و حضرت موسي(ع) و برخي ديگر از پيامبران اشاره كرد. اين انسان هاي كامل با آن كه خود نمونه و الگوي انساني بوده اند ولي در همه زمينه ها از چنين ويژگي اي برخوردار نيستند و نمي توانند سرمشق قرار گيرند. در مواردي قرآن خود به اين مساله اشاره داشته و به صراحت اعلام كرده است كه برخي از اعمال و رفتار و يا كنش و واكنش هاي اين انسان هاي كامل نمي تواند الگو و سرمشق ديگران باشد. از آن ميان مي توان به مساله استثناي سرمشق بودن حضرت ابراهيم(ع) در مساله استغفار و آمرزش خواهي از فردي كافر كه سرپرستي آن حضرت را در كودكي به عهده داشت، اشاره كرد. (ممتحنه آيه 6 و 7) برخي از آيات به صراحت تشكيكي بودن مراتب انسان كامل را بيان كرده اند. خداوند درباره جايگاه پيامبران و ارزش گذاري و داوري درباره آنان مي فرمايد: تلك الرسل فضلنا بعضهم علي بعض (بقره آيه 253) با آن كه در اين آيات خداوند داوري خود را نسبت به پيامبران و انسان هاي كامل بيان مي دارد با اين همه به مومنان گوشزد مي كند كه اين مساله هيچ گاه به معناي كم توجهي و تفرقه ميان آنان از سوي مومنان نيست. (بقره آيه 136) مومنان مي بايست با همه اين تفاوت ها و تمايزات جايگاه ايشان را محترم شمرده و از آنان در مواردي كه قرآن تاييد كرده به عنوان الگو و سرمشق انديشه و عمل استفاده كنند و در راه ايشان گام بردارند. بيان انديشه و بينش و نگرش آنان نسبت به انسان و هستي به معناي پذيرش آن نگره و رويكرد است كه مومنان بايد همانند آنان باشند.

بشر بودن انسان كامل

انسان كامل موجودي همانند ديگر موجودات و آفريده اي از آفريده هاي خداوند است. بنابراين انسان كامل، از دايره آفريده بيرون نمي رود و تحقق و وجود همه كمالات در مصداقي و يا همه مصاديق انسان كامل به معناي خداوندي آنان نيست. تاكيد بر جنبه هايي چون بشر بودن و آفريده شدن و بندگي از سوي انسان كامل و پيامبر به اين معنا و مفهوم است كه حضور قوي و شديد جنبه هاي الهي د رآنان به معناي بيرون رفتن از حوزه انساني و يا آفريدگي نيست و هرگز آنان را در مقام و جايگاه الوهيت و معبود بودن قرار نمي دهد.
البته انسان كامل هر چند كه به اعتبار پايين مرتبه وجودي خود بشري همانند ديگر انسان ها است (كهف آيه 110) و به اقتضاي وجود مادي و بشر بودن (داراي پوست و احساس بودن) مي بايست نيازمندي هاي خود را در كوچه و بازار فراهم آورد و بياشامد و بخورد (فرقان،7) و ازدواج كند و به تمايلات غريزي ديگر خود پاسخ مناسب و مشروع دهد و نيز بي اذن الهي از غيب آگاهي نداشته (اعراف آيه 188) و از فرجام خويش و ديگران بي خبر است (احقاف آيه 9) ولي با اين همه در حوزه هاي ديگر انساني در مقام رفيع و بلندي قرار دارند كه نمي توان از آن به مقام انسان كامل تعبير كرد.

مقام انسان كامل

براي انسان كامل در قرآن مقامات و كمالاتي بيان شده است كه در اين جا به برخي از آن ها به اختصار مي پردازيم. اين مقامات از اين رو براي انسان كامل است كه مظهر كامل و تام اسماي الهي است. به اين معنا كه ريشه و خاستگاه مقامات و يا ويژگي هاي ديگر انسان كامل به اين مطلب برمي گردد كه انسان كامل، مظهر خداست. بنابراين، منشا و خاستگاه همه اين مقامات را بايد در اين نكته جست. مظهريت اسماي نيكوي خداوند در انسان كامل به اين معنا است كه انسان كامل آيينه تمام نماي اسماي نيكوي الهي است. انسان كامل را از آن جهت مظهريت كامل مي خوانند كه تمام ظرفيت ها و توانمندي هايي كه در انسان به وديعت نهاده شده را به فعليت رسانده است؛از اين رو، وي مظهر كامل و تام اسماي نيكوي الهي است. به اين معنا كه همه اسماي الهي را دارا مي باشد و مي تواند بر پايه آن عمل نمايد. اگر خداوند عالم به غيب است، انسان كامل به جهت فعليت دادن اين نام در خود از چنين توانايي برخوردار مي باشد كه در اصطلاح قرآني از آن به اذن الهي ياد مي شود. انسان كامل ماذون از سوي خداست تا به امور عالم و امور غيبي و نهاني آگاهي و علم داشته باشد. چنان كه قرآن اين معنا را براي حضرت عيسي(ع) به عنوان نمونه اي كامل ياد مي كند. (آل عمران آيه 49) اين مطلب با آياتي كه منكر علم به غيب آنان است در تناقض و تضاد نيست؛ زيرا انسان كامل به عنوان بشر بودن از چنين توان و ظرفيتي برخوردار نيست و از سوي ديگر فعليت يافتن اين توان و قدرت نيازمند اذن الهي است. از اين رو به جهات جنبه بشري بودن و اين كه در اين مرحله از فعليت برخوردار نيست و ماذون نمي باشند داراي علم به غيب نيستند، ولي به جهت انسان كامل بودن و به فعليت رساندن اسما و مظهريت يافتن آن داراي چنين ويژگي و مقامي مي باشند.

 

بنابراين مي توان بر اين پايه و اساس مقامات چندي را براي انسان كاملي كه مظهر اسماي نيكوي الهي است برشمرد:

1-بيانگري و توصيف گري: به اين معنا كه انسان كامل، اسماي الهي را در خود به فعليت رسانده است، از اين رو درك و فهم درستي از خدا دارد و مي تواند خدا را به انسان ها معرفي كرده و بشناساند. از اين رو گفته شده است كه اسماي الهي توقيفي است، به اين معنا كه تا پيش از بياني از سوي انسان كامل نمي توان براي خداوند اسم و نامي را اطلاق كرد.قرآن درباره توصيف خداوند مي فرمايد: پاك و منزه است خداوند از نام هايي كه بدان توصيف مي شود مگر آن نام ها و صفاتي كه انسان كامل (مخلص) خدا را بدان ياد كرده و ستوده اند. (صافات آيات 159 و 160) اين بدان معناست كه انسان كامل از آن جايي كه نام هاي نيكوي الهي را در خود به فعليت رسانده است، برداشت و تعبير درستي مي تواند از صفات و نام هاي الهي ارايه دهد. كسي كه نام و يا صفتي را دارا نيست، شناخت درستي از مفهوم و معناي آن نخواهد داشت، از اين رو نمي تواند تعبير و تفسير درستي از آن صفت و نام ارايه دهد. اگر بخواهيم اين را در قالب مثال بيان كنيم مانند اين است كه كسي از بينايي بي نصيب است و بخواهد بينايي را توصيف كند. بنابراين تنها كساني مي توانند نام هايي چون بينايي و شنوايي و گويايي را بيان كنند كه خود داراي اين صفات و نام ها بوده و آن را به فعليت رسانده باشند.
انسان كامل و مخلص كسي است كه به چنين مقامي رسيده و مظهر اسما و نام هاي نيكوي الهي شده است. چنين كسي اين توان را داراست كه به مقام بيانگري اسماي الهي برسد و خداوند را توصيف كند.

2- وحدت وجودي: انسان كامل از آن جايي كه مظهر كامل و تام اسماي الهي است، با همه تنوع مصداقي و استعدادهاي گوناگون و تجليات متنوع، از وحدت وجودي و از ريشه و خاستگاه يگانه اي برخوردار مي باشند؛ كه از آن در عرفان به حقيقت محمدي تعبير مي كنند. قرآن به هر دو مساله تنوع تجلياتي (بقره آيه 253) و وحدت وجودي (نفس واحد) اشاره دارد. هر چند وحدت وجودي انسان در آيه نخست سوره نساء مورد تاكيد است، ولي در مرتبه ديگر به تفاوت وجودي دو دسته در مرتبه نوري نيز اشاره شده است. در روايات بسياري از پيامبر بزرگوار نقل شده است كه آن حضرت بيان داشته است: اول ما خلق الله نوري؛ نخستين آفريده اي نوري، نورمن است. در جايي ديگر مي فرمايد: انا و علي من نور واحد و سايرالناس من انوار شتي؛ نور من و علي يكي است و ديگر مردمان از انوار ديگري هستند. در روايت ديگري اين ديگران غير از پيامبران بيان مي شوند و پيامبران را بازتابي از نور خود بر مي شمارد. به اين معنا كه اگر همه انسان ها در مساله نفس يكي و يگانه باشند كه برگشت آن به وحدت در بشريت است اما در حوزه نور (شايد مراد همان جان و روح باشد) تفاوت هايي با يك ديگر دارند. اين مساله در سخن ابليس در هنگام آفرينش به شكلي نمود و خودنمايي مي كند. در آن جا ابليس پس از رانده شدن از درگاه خداوند به جهت سربازي از سجده و تسخير آدم شدن مي گويد: همه را گمراه مي كنم مگر بندگان مخلص و انسان هاي كامل را. (ص آيه 83) به نظر مي رسد كه انسان كامل هر چند كه از نفس واحد و در بشريت همانند ديگر انسان ها هستند ولي در مرتبه ديگري تفاوت هايي دارند كه ابليس از همان آغاز خود را در برابر ايشان ناتوان مي يابد. يعني اين كنار كشيدن از گمراهي انسان كامل به معناي اين نبود كه او نخواست بلكه نتوانست و از همان آغاز دريافت كه نسبت به انوار قدسي و انسان هاي كامل كه از نور محمدي خلقت يافته اند ناتوان و عاجز است و نمي تواند آنان را گمراه كند. از امير مومنان درباره وحدت وجودي و نوري پيامبران آمده است: نخستين چيزي كه خداوند آن را آفريده است نور حبيبش، محمد (ص) است... آن گاه از نور ياد شده 124000 پيامبر را آفريد. (بحار الانوار ج 15 ص 27) اين انوار كامل چون مصداق ليس كمثله شي است در هر زماني كه در زمين مستقر هستند تابع آن است كه برتر از اوست كه از آن به تفضيل در قرآن ياد شده است (بقره آيه 253) و در روايات آمده است كه هر انسان كاملي در هنگامي كه با انسان كامل ديگري است تابع افضل خود است كه خليفه الله مي باشد. (كافي ج 1 ص 201)

3- خلافت: از مقامات انسان كامل كه در قرآن آمده است، مقام خلافت الهي است. (بقره آيه 30) زيرا انسان كامل به جهت مظهريت و جامعيت تمام اسماي الهي است كه به عنوان خليفه الله مطرح شده است و خداوند هدف از خلقت آدم را آن دانسته است و بيان نموده است كه پس از تعليم همه اسماي حسناي الهي به آدم، از همه موجودات از فرشتگان مقرب تا جنيان وابليس خواسته شد تا به انسان به خلافت الهي سجده كرده و اطاعت و فرمانداري او را بپذيرند. درحقيقت مظهريت اسماي حسناي الهي است كه موجب شد تا آدم به عنوان يك انسان كامل به خلافت الهي نسبت به همه موجودات برگزيده شود. (بقره آيات 31 تا 34) انسان كامل به عنوان مظهر اسم اعظم خدا، به عنوان خليفه در قرارگاه زمين مستقر شده است تا بر كائنات حكم راند و آنان را به كمال لايق خودشان برساند؛ زيرا ديگر آفريده ها مظاهر اسماي جزيي خداوند هستند و تنها انسان كامل است كه مظهريت تام و كمال دارد. از سوي ديگر اسم اعظم بر همه اسما و نام محيط است بنابر اين بر پايه احاطه و اقتضاي تناسب ظاهر و مظهر بايد بر سلطه و سيادت انسان كامل بر همه موجودات و خلافت و ولايت او سخن گفت و ولايت او از ولايت انسان بر خودش مقدم مي شود؛ چنان كه قرآن مي فرمايد: النبي اولي من المومنين من انفسهم (احزاب آيه 6) همين جامعيت است كه امير مومنان از آن در خطبه اي خود را چنين معرفي مي كند: من قلم و لوح محفوظ و عرش و كرسي و آسمان هاي هفت گانه و زمين هستم. (شرح اصول كافي ج 4 ص 241) و شرح فصوص الحكم قيصري ص 118)

4- علم و قدرت: چون انسان كامل، مظهر همه اسماي الهي از ظاهر و باطن و عالم و عليم و قادر و مانند آن است، دانا به همه چيز و توانا بر هر چيزي است (البته همه اين ها مشروط به همان اذن و ماذونيت است كه گفته شده است و در مقام طوليت قرار مي گيرد نه در عرض خدا) و خداوند بر اين مساله و مطلب تاكيدداشته و درباره انسان كامل ودانايي و توانايي وي مي فرمايد: عالم الغيب فلايظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول (جن آيه 26 و 27)؛ داناي به غيب و نهان است و كسي بر نهانش آگاهي ندارد مگر رسولي كه خداوند از او راضي و خشنود باشد. مقام رضا و خشنودي، مقامي است كه در حقيقت ماذونيت را مي توان از آن استنباط كرد. انسان كامل به جهت مظهريت و خلافت و ولايت مي تواند در جهان براي ايجاد زمينه هاي مساعد رشد و تكامل موجودات تصرفاتي در تكوين انجام دهد كه نمونه هايي از آن در آيات قرآني بيان شده است. از آن ميان مي توان به آگاهي به زبان پرندگان (نمل آيه 16 و 20) آگاهي به
نهان خانه ها (آل عمران آيه 49) ايجاد و خلقت (آل عمران آيه 49) زنده كردن مردگان (آل عمران آيه 49) شفاي بيماري هاي بي درمان و يا سخت درمان (آل عمران آيه 49) نرم كردن آهن در دست (سبا آيه 10) و مانند آن ياد كرد.

5- مقام عبوديت: انسان كامل به جهت آن كه مظهر اسماي الهي است، عبد مطلق است و عنوان عبدالله و عبده بر او بار مي شود. البته برخي تفاوتي ميان دو عنوان عبدالله و عبده ديده اند و بر اين باورند كه عبدالله بيانگر مظهريت انسان كامل نسبت به همه اسماي نيكوي الهي است، ولي عبده نه تنها در بردارنده اين مظهريت است بلكه مظهر اسماي مستاثري كه خداوند براي خود برگزيده است. به اين معنا كه عبده كسي است كه نسبت به اسماي باطن كه ظهور و جلوه اي در بيرون ندارد نيز مظهريت يافته و در قاب قوسين او ادني (نجم آيه 8) الهي هويت الهي را بازگويي مي كند؛ از اين رو چنين انسان كاملي مظهر اتم و اكمل همه اسماي حسنا و نيكو و اسماي مستاثر الهي است. در اين مقام است كه به جهت فناي وي در ذات و صفات و افعال الهي، فعل او فعل خدا و رضا و خشمش، رضا و خشم الهي خواهد بود: ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي؛ هنگامي كه تو اي پيامبر تير انداختي تو تير نيانداختي بلكه خداوند بود كه تير انداخت. (انفال آيه 17) و يا: ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله؛ كساني كه با تو بيعت مي كنند با خداوند بيعت مي كنند. (فتح آيه 10) براي انسان كامل نيز در اين مقام دو مرتبه كلي مي توان تصور كرد: مقامي كه از آن به مقام قرب الفرايض ياد مي كنند كه نتيجه آن اين مي شود كه خداوند چشم بنده خود و يا دست و يا گوش او مي شود: بي يسمع و بي يبصر و بي يبطش. ديگر مقامي است كه از آن در اصطلاح به قرب النوافل ياد مي شود كه در اين مقام بنده گوش و چشم و دست خدا مي شود و مصداق عين الله و اسدالله و يدالله و ثارالله مي شود. در قرآن درباره اين مقام آمده است: فلما آسفونا انتقمنا؛ هنگامي كه مايوس و نوميد شديم از آنان به سختي انتقام گرفتيم . در اين آيه ياس و نوميدي حضرت موسي (ع) نسبت به ايمان آوردن فرعون و فرعونيان به خدا نسبت داده شده است. در روايات معتبري كه شيعه و سني نقل كرده اند، خشم و خشنودي فاطمه خشم و خشنودي خدا قلمداد شده است؛ زيرا كنه و باطن و جوهر چنين عبوديت و بندگي مطلقي همان ربوبيت است چنان كه گفته شده است: العبوديه جوهره كنهها العبوديه (مصباح الشريعه ص 7)

6- شفاعت و توسل: انسان كامل از آن جايي كه مظهر تام الهي است، از مقام شفاعت و توسل برخوردار است؛ زيرا يكي از اسم هاي حسناي الهي غفران است. مظهر كامل خدا به جهت عبوديت و فنا در ذات از اين مقام برخوردار است. بنابر اين قرآن با توجه به اين مظهريت است كه تاكيد دارد كه انسان كامل از شفاعت در قيامت به اندازه اي برخوردار است كه تا راضي و خشنود شود. چنان كه در دنيا به همين دليل وسيله رسيدن و تقرب به سوي اوست و از آن به عروه الوثقي و حبل الله و مانند آن ياد مي شود كه به وسيله آن مي توان به خدا رسيد و به كمالات دست يافت. (مائده آيه 35)

7- ميزان حق و باطل و قسيم النار و الجنه : از نتايج مظهريت انسان كامل آن است كه در دنيا وآخرت ميزان و ترازوي حق و باطل مي باشد. در روايت است كه علي مع الحق و الحق مع علي يدور حيثما يدور؛ علي ميزان و ترازوي حق است كه حق بر مدار او مي چرخد. از اين رو ميزان و ترازوي در روز قيامت است كه به كمك آن اعمال توزين مي شود. از عنوان خاص آن حضرت فاروق بودن وي است. به اين معنا كه انسان كامل حق را از باطل جدا مي سازد و منافق و مومن به او بازشناخته مي شود.

8- مقام احصا: از ديگر مقام هاي مظهريت اين است كه همه چيز در اوست و امام مبين اندازه هر چيزي را مشخص مي كند. (يس آيه 12)
در قرآن مقام هاي ديگري براي انسان كامل به جهت مظهريت خداوند اثبات شده است كه اين مقام و نوشتار جاي آن نيست.

Thursday, March 01, 2007

نگاهي به احاديث پيامبر اعظم (ص) در مثنوي مولوي

عزت السادات فاضل همداني

 

روزنامه اطلاعات 28 بهمن 1385 صفحه 6 شماره 23850

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Wednesday, January 31, 2007

علم و عالم ديني

علم و عالم ديني

از منظر معصوم (ع) و برخي علماء عظام

تأليف:‌

عليمحمد  صابري  

قبل از آنكه صبح محبّت از شوق سرّش بدمد و خورشيد عشق در افق بختش طالع شود عابدي با ترس، سجاده نشين با وقار، شيخي زيرك، مرده اي گريان و شمع جمع مردمان بود. وقتي در چنگال شير شيخ گير افتاد و دولت عشق را بهره برد محييء خندان، عاشقي پرّان، يوسفي يوسف زاينده، و آفتابي بي سايه شد.  

قال رسول الله رب حامل فقه غير فقيه و من لم ينفعه علمه ضره جهله

بسا کساني‌ که حامل بصيرت و (علم) هستند اما عالم نيستند هر که علمش سودش ندهد جهلش زيانش‌رساند.‌1  

موضوع عالمان ديني، قصة حال و آينده جوامع است و بدون شک اين مبحث همواره جاي بزرگي را در تاريخ فرهنگ و دين اشغال خواهد کرد. اين مقاله و وجيزة ناچيز به همين مهم اهتمام ورزيده که معناي علم و عالم ديني را بتواند تبيين نمايد. لذا در اين نوشته به شرح شاخصه‌هاي عالمان ديني مي‌پردازيم.

تشريح مشخصات عالمان ديني:

 

اول: عشق به تفکر: يكي از ويژگي‌هاي عالم ديني فکر کردن است و در واقع فکر براي او موضوعيت دارد. او در گلستان آيات الهي مي‌گردد و با تذکر و تفکر دربارة حقيقت آنها از اين گردش بهره قرائت مي‌برد و به گره گشايي فکري و دستيابي به انباء از مبداء به طريق کشف اسرار خلقت راه مي‌پيمايد و همواره از خداوند مي‌خواهد: اللهم ارنا الحقايق الاشياء خدايا حقايق اشياء را به من نشان بده.

پيامبراکرم (ص) در حديثي مي‌‌فرمايند: اينها بهترين امت من هستند و اينها صفت الهي رحيم را يافته‌اند و خداوند قبل از آنکه يک گناه نادان را ببخشد چهل گناه عالم را مي‌بخشد. و بدانيد که اين عالم رحيم روز قيامت مي‌آيد و در نور خود که فاصلة ميان مشرق و مغرب را چون ستاره‌هاي درخشان ‌روشن ‌کرده راه مي‌‌رود.2

       بنظر عالم، اين جهان، جهان صور است و صورت هم در مقام اظهار (ظاهر ساختن) معني است پس بايد يک تناسبي ميان آندو باشد، چرا که هر معنائي در هرصورتي ظاهر ‌نمي‌شود. صورت در مقابل معنا و حقيقت شيء آمده است. عالم ديني اهل تفکر است که مي‌خواهد به معنا و حقيقت موجودات راهي پيدا کند. و چون نوفيق يافت به جايي مي‌رسد که بتواند آنها را در آينة عالَم خود به نمايش گذارد.

فکر آن باشد که بگشايد رهي    راه آن باشد که پيش آيد شهي3

مقدمة اين فکر براي عالم ديني ذکر است. و تفکر عالمانه تفکري است کـه مسبـوق به اين تذکر است. پس عالم کسي است که اهل تذکر باشد. حال اين تذکر چيست؟ تذکر همان يادي است كه توجه ما را به اصل اشياء مي‌برد که حقيقت يكتاست. قرآن كريم مي‌فرمايد: الابذکرالله تطمئن القلوب. قلب به هيچ وسيله‌اي آرام نمي‌گيرد مگر با آن ياد و تذکر، و تفکر عالمانه حاصل اين تذکر است. پس عالم ديني کسي است كه دلش خالي و نيست شود از هر چيزي جز اين تذکر، تا که اين تذکر فکر او را به اهتزاز در آورد.

مولوي فرمايد:

ذکر آرد فکر را در اهتزاز    ذکر را خورشيد اين افسرده ساز 4

پيامبر اکرم (ص) هم مي‌فرمايد: هرکس که بدون اين (تذكر و) تفکر و تفقه عبادت و بندگي کند مانند الاغ آسياست. 5

و حــديث ايمير مؤمنان علي (ع) در تــأييد مطلب بــالاست: پيامبران آمدند که مردم را به شوراندن دفائن و گنجينه‌هاي عقول دعوت کنند نه به خفتن و خاموش کردن چراغ عقل. ليثيروالهم دفائن العقول و ليحتجوا عليهم بالتبليغ (نهج البلاغه، خطبه اول )

 

دوم:  هجرت از فکر خود: از مشخصّه ديگر عالم دين مهاجر بودن آن است. يعني فراتر رفتن و قانع نشدن به فکر خود، سرکشي به واديهاي ديگر و نهراسيدن از افقهاي جديد، به تعبير ديگر بيرون يا بالاتر از منزل پيشين ايستادن و در آن نظر کردن. گوهر معرفت او عبارتست از شرح صدر و تواضع و فروتني، او به راز خلقت در اين عالم پي برده و در اين عالم در ميان اهــل غفلت زندگي مي‌کند ولي از آنان نباشد و در صراط باريک مستقيمي حرکت مي‌کند و نمي‌لغزد.

اين که بوعلي مي‌گفت: العارف هش بش بسام عارف هميشه متبسم و بشاش است براي همين است که او همه چيز را به گشاده رويي تحمل مي‌کند چون به سِرّ قدر قادر واقف است.

عالم اگر غمي خورد، غم دوري است. غمي است محصول سنگيني اسرار، خوني است که از تاب جعد مشکين يار، يعني تو بر توي عالم اسرار، در دلش مي‌افتد، نه غم حقير کودکانه و لعبت بازانه. کسب شرح صدر بيش از همه چيز از آدمي مجاهدت (يعني سختگيري با نفس) مي‌طلبد که و شفقت را نسبت به خود سلب و بر خلق مي‌بخشد. براي همين است که پيامبر مي‌فرمايد: فقط عالم و متعلم در کار خير شريکند و ساير مردم خيري ندارند.6

عالم چنين فضيلتي دارد که باز پيامبر (ص) مي‌فرمايد: فضل العالم علي غيره کفضل النبّي علي امتّه: فضيلت عالم چون فضيلت پيامبر بر امت اوست. 7يا در جاي ديگر عالمان دين را همان مشايخ و هاديان معرفي مي‌نمايد و آنها را همانند انبياء مي‌داند: المشايخ کالانبياء في القومه: مشايخ مانند انبياء در ميان قومشان هستند.

آري؛ اين عالمان دين كه حافظ وار مي‌سرايند. «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه » آگاه بر سرّ حقيقتند و  با آب عقل آتش جهل کش مي‌باشند.

من نلافم  وربلافم همچو آب        نيست در آتش كشيم اضطراب

 (مثنوي، دفتر سوم بيت 4137)

آنها از يقين و گمان و ستايش و نکوهش بالاتر نشسته‌اند و عادلانه سر نفس ظلوم را بريده‌اند و غفلت شناسانه حرص و حسد و خيال و ... را رواي دين مداري ندانسته و بيرون از اين بازي ايستاده‌اند.

از گمان و از يقين بالاترم 

وز ملالت بر نمي‌گردد سرم

ظالم از مظلوم آنکس پي برد

کو سر نفس ظلوم خود بُرد

زان جهان اندک ترشح مي‌رسد

تا نغرّد زين جهان حرص و حسد8

در‌ اينجا پيامبر هم مي‌فرمايد: اين عالم مانند چراغ است. يا اينکه او خرد دارد و رستگار مي‌شود.9 بلي او غيرتمندانه بر گولان غول زده بانگ مي‌زند و آموزگاران غضب و شهوت و حرص و حسد را تحذير مي‌کند و سخاوت و نيکي را مي‌گستراند. عالم ديني کيمياگرانه و صبورانه ترشروييهاي خلق را به سرکه انگبين بدل کرده و از دعوت باز نايستاد و رندانه در بند نام و آبرو نبود و خوشدلي را در ترک دنيا جسته و اذعان کرده که مسافران اين جهان گرچه از بهشت آمده‌اند، اينک در چنبرة تعلقات آن گرفتارند. او به ماهيت اين زندان جهنم صفت دنياي دنيي پست پي برده و در عين شکايت از جداييها، راه وصال را مشتاقانه و مجاهدانه گشوده و به خيال انديشگان راه يقين را باز نمايد که هدايت هاديان الهي و پارسايان همين است.

همين روان کن اي امام المتقين

اين خيال انديشگان را تا يقين

 

سّوم: علم الادياني بودن علم آنهاست: امام جعفر صادق (ع) مي‌فرمايد: چون رسول خدا (ص)‌ وارد مسجد شد ديد جماعتي گرد مردي را گرفته‌اند فرمود: چه خبر است؟ گفتند: علاّمه ايست. فرمودند: علاّمه يعني چه؟ (علامه چيه) گفتند: دانا ترين مردم است به دودمان عرب و حوادث آنها و اشعار عربي (يعني هم مورخ است و هم شاعر) پيامبر فرمود: اينها علمي است که نادانش را زياني ندهد و عالمش را سودي نبخشد. پس فرمود: همانا علم سه (نشانه) دارد: آيه محکمه باشد، فريضة‌ ‌عادله ‌و ‌سنّت ‌قائمه ‌و ‌پا بر جا ‌باشد ‌‌و الا‌ همه ‌اينها ‌فضل ‌است.10            

      در شرح اين حديث شريف چند نکته لازم و ضروري است:

1- آيه محكمه. اول اينکه يکي از معاني علم، يقين است (علم اليقين). ايـن معنا از علــم در قرآن هم آمده است و ظن و گمان که نقطه مقابل آن است رد شده است: ان الظن لا يغني من الحق شيئا. يا اينکه مي‌فرمايد: مالهم بذالک من علم ان هم الا يظنون. يعني به آن يقين ندارند و تنها گمان مي‌کنند.

دوم: علم به معني مطلق دانش و آگاهي در برابر جهل و ناداني مانند اين آيه قرآن که مي‌فرمايد: هل يستوي الذين يعملون و الذين لايعملون آيا آنهائيکه مي‌دانند با آنهائيکه نمي‌دانند برابرند؟ البته در متون اسلامي علم به علم اليقين و حق اليقين تقسيم شده است که نشان مي‌دهد علم دين ديدني است و نه خواندني. کشف و شهودي است بطوريکه علم و عالم و معلوم يکي مي‌شود و به مسموعات و دانسته‌هاي حصولي فرد ارتباط ندارد. نکته مهم ديگري در اين حديث شريف است: علم سودمند علمي است که سه نشانه يا علامت دارد: اگر هريک از اين نشانه‌ها در دانشي نباشد آن علم نيست و فضل است. عارف بصير و خبير ملا محسن فيض کاشاني در شرح اين حديث مي‌نويسد: پيامبر با جمله (لايضرّ من جهله) به مردم فهمانيد که معلومات ايــن شخــص که علامه‌اش مي‌خوانيد در حقيقت علم نيست بلکه علم حقيقي آن است که دانستنش براي آخرت مفيد باشد و ندانستنش درآن روز زيان دهد نه آنچه را که عوام مردم مي‌پسندد و وسيله‌اي براي جمع آوري مال شود.11

        آنگاه مي‌بينم که علم سودمند را به سه قسم منحصر نموده است: آيه محکمه که نشانه و آيت حقيقي دين است. در‌ سلوک الي‌الله تا‌اين چراغ نور‌افشان ‌نباشد ‌سخن از توحيد و‌خداشناسي بي‌فايده است و به همين دليل پيامبر اكرم (ص) مي‌فرمايد: همانا خود حسين (ع) کشتي نجات و چراغ هدايت است. پس آيه محکمه دين همان انسان کامل و خليفه الله است و خود او عالم است.

2- فريضه عادله که اشاره دارد به فضايل اخلاقي در مقابل رذايل. تمام فضايل اخلاقي در فضيلت عدل جمع است و عدل هم شخص عادلي را لازم دارد. و شخص عادل کسي است که مظهر فضيلت باشد و رذايل در او راهي نداشته باشد. در متون اسلامي از اين شخص به مخلَص ياد مي‌کنند يعني کسي که خالص شده و خداوند او را از همه آلودگيها و پلشتيها حفظ مي‌کند.

3- سنت قائمه: که اشاره به احکام شريعت يعني مسائل حلال و حرام دارد. و انحصار علوم ديني به اين سه قسم است. و عالم به احکام شرع را فقيه گويند و البته او خود شرايطي دارد. امام جعفر صادق (ع) در روايتي کسي را فقيه معرفي مي‌کند که صاحب بصيرت و درک دين باشد يعني به تفقه و تفکر در دين بپردازد و مي‌فرمايد: لا خير فيمن لايتفقّه من اصحابنا 12. هريک از اصحاب ما که فهم دين ندارند خيري ندارند. و در ادامه مي‌گويند: ‌ان الرّجُلَ منهم اذا الم يستغن بفقهه احتاج اليهم فاذا احتاج اليهم ادخلوه في باب ضلالتهم و هو لايعلم: هر مردي از ايشان که از نظر فهم دين خود را بي‌نياز مي‌بيند به ديگران نياز پيدا مي‌کند و چون به آنها نيازمند شد او را در گمراهي خويش وارد کنند و او نفهمد.13 اين فهم و بصيرت به دل است نه به حافظه چرا که خداوند در قرآن مي‌فرمايد: لهم قلوب لايفقهون بها قلب دارند ولي تفقه ندارند. به همين دليل در جاي ديگري حضرت جعفر صادق (ع) ميفرمايد: دين را خوب بفهميد زيرا هرکه دين‌ را ‌خوب ‌نفهمد ‌مانند ‌عرب ‌بيابانگرد ‌است.14 کــه همانا خداوند متعال در کتابش فرمود: ليتفقهوا في الدين ولينذروا قومهم اذا رجعواليهم لعلهم يحذرون.15 ومفضل گويد از امام شنيدم که فرمود: مي‌خواهم تازيانه‌اي بر سر اصحابم بزنم تا در دين تفقه و تفکر کنند.16 حضرت علي (ع) در حديثي مي‌فرمايد: آيا از آنکه به حقيقت فقيه است مي‌خواهيد به شما خبري دهم؟ او کسي است که مردم را از رحمت خدا نااميد نکند و از عذاب خدا ايمن نسازد و به آنها رخصت گناه ندهد و قرآن را ترک نکند از روي اعراض و به چيز ديگر متوجه شود. همانا در علمي که فهم و بصيرت نباشد خيري نيست همانا در خواندني که تدبر نباشد خيري نيست. همانا در عبادتي که تفکر نباشد خيري نباشد. همانا در خدا پرستي كه تفقه و تفکر نباشد خيري نباشد. 17در ميان اصحاب ائمه فقها سنّت قائمه دين هستند و مامور به ابلاغ احکام شريعتند و ترويج آنند هر چند مي‌بايست در سلوک ديني تحت تربيت حلماء و يا حكماء باشند. چراکه در مقبولة عمر بن حنظله مي‌گويد: من کان من الفقها صائناٌ لنفسه حافظاً لدينه مخالفاً عن هوائه و مطيعاً لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه: هر کس از فقها که مراقب نفسش و حافظ دينش باشد و مخالف هواهاي نفساني بود و مطيع امر مولايش بود، آنموقع بر عامه مردم لازم است که از او تقليد کنند. و اين تقليد در اعمال هست و نه اعتقاد ديني و خود فقها رضوان الله عليهم درباره اعتقادات ديني مسلمين كه مربوط به اصول دين مي‌باشد و امري است تحقيقي، فتوا صادر نمي‌كنند.

امام رضا (ع) از نشانه‌هاي فقيه را خويشتنداري و خاموشي مي‌داند حضرت علي (ع) سفاهت و فريبكاري را از دل عالم و فقيه دور مي‌بيند.18 و علم و خويشتنداري و خاموشي را صفات لاينفك آنها مي‌داند و مي‌فرمايد عالم نما سه علامت دارد: با نافرماني نسبت به ولي و مافوق خود كشمكش مي‌كند و بوسيله سلطه به زير دست خود ستم مي‌كند و از ستمكاران پشتيباني مي‌نمايد. 19  

مشخصه چهارم:درد دين داشتن

وصف چهارم عالمان ديني، اين است كه درد دين دارند چيزي كه عالم نمايان ندارند. درد دين داشتن، معنايش اين است كه اولاً تعلق خاطر و التزام به دين دارند، ثانياً دين را در هر جامعه و در هر عصري كار ساز مي‌دانند، يعني معتقدند كه دين امروز هم مي‌تواند حلال مشكلات اصلي و عميق بشريت باشد و آنان را از ورطه نابودي و فلاكت نجات دهد.

دين، خانه عالم ديني است كه وي خود آن را بنا مي‌كند نه اينكه خانه ساخته شده را بخرد. خانه ساخته خريدن، تقليد است نه تحقيق. او تا هريك از آجرهايش را به نوبه خود نشناسد و وارسي نكند و در جاي مناسب نگذارد، نه خانه كامل است و نه دل آرام، به همين سبب هم عالم پوياست، اهل دوندگي است. چون هميشه در كار بنا و تعمير خانه خويش است، بالعكس مقلد بي‌تحقيق از عالم نماي دين لانه‌اي را مي‌خرد و آسوده تا آخر در آن زندگي بلكه توقف مي‌كند. بي‌دردي و بي‌دغدغه بودن با علم و فقه در دين نمي‌سازد. براي او منظومه‌اي از ارزشهاي ديني صرفاً نمي‌تواند منظومه اي مجمل و مبهم و فراخ و متغير اللون باشد كه با هر چيزي بسازد. او خود بايد ارزش آفرين باشد. پيامبر اسلام (ص) مي‌فرمايد: اذا علم العالم فلم يعمل كان كالمصباح يضييء للناس و يحرق نفسه20 عالمي كه بداند و بكار نبندد مانند چراغ است كه مردم را روشن كند و خود را بسوزاند به همين دليل ايشان فضيلت عالم بر عابد را همچون فضيلت خويش بر امتش مي‌داند.

مشخصه پنجم: درد خالص شدن. هــر عالم و متفكر ديني علاقمند است كه معرفت ديني، ناب باشد يعني پيراسته از انديشه‌هاي غير‌ديني و نيز علاقه‌مند است كه اين معرفت هرچه تواناتر باشد. او دنبال اين نيست كه مشعلهاي ديگران را خاموش كند و يا وجودشان را انكار كند و آنها را ناديده بگيرد. در واقع او كسي است كه روشنايي دين را در ميان ساير اشباه نور معاني جستجو مي‌كند. اين عالمان همان راز دانانند و در كار جهان، غوامض و بواطني را مي‌بينند كه از چشم ظاهربينان پنهان است و همين است آنكه جهان طبيعت را بر آنان تنگ مي‌كند و شوق پرواز را در دلشان فزوني مي‌بخشد و باز همين است آنكه دين را در نظر آنان از سطح شريعت ارتقاء مي‌دهد و به ارتفاع حقيقت مي‌رساند. عالم فراخي كه مسكن سلاك است، عالمي است رازمند و تو برتو و پركشف و پرمعنا. به همين دليل، عارفان و صوفيان و عالمان به حقيقت اهل وطن ديگر و دين ديگرند، توطن در آن نشئة و تعلق به آن ديانت، جز با هجرت از هستي و تقيد به شريعت و تبعيت در طريقت ميسر نيست و عشق مركب آن هجرت دائم است و همچنان كه ريزه خوار خوان فقر محمدي (ص) مولانا فرمايد:

عشق مستسقي است مستسقي طلب

در پي هم اين و آن چون روز و شب21

 

اينان مفتون اسراري هستند كه هويدايي شان نه سِرّ كه بيخ هستي را از وجود بر خواهد كند.

 

سرّ پنهانست اندر زير و بم 

 فاش اگر گويم جهان بر هم زنم 22

 

رازمندي اين جهان صنع همان محبوب ازلي است كه طرّه تابدار خود را فرموده است تا با عاشقان طراري كند و در دلشان خون و در جانشان آتش بيفكند.

 گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

 گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراري كند

 

عالم حقيقي طالب و بل ساكن  چنان جهاني است ونه تنها با دعاي نيم شبي و گريه سحري مانوس و متنعم است كه پاي در وادي عشق هم  نهاده و دست از عافيت شسته و اينها همه از دينداري و علم و عمل توامان وي خبر مي‌دهند.

سخت رويي كه ندارد هيچ پشت

بهره جويي را درون خويش كشت

پاك مي‌بازد نباشد مزد جور

هم چنانكه پاك مي‌گيرد زهو 23

همچنانكه حافظ هم مي‌فرمايد:

مبوس جز لب معشوق و جام مي‌ حافظ 

كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

      عارف علم خود را بر ناراستيهاي زمانه و دليريش را در آمريت به معروف و حسرتش را براي اصلاح منكر شجاعانه ابراز مي‌كند. اينان قدرتمندان بي مسند لقب دارند چرا كه كارشان تقويت پيغمبر وجود خود بوده است.

علم، عالم و عالم نما بر مبناي روايات

امير مومنان علي (ع) مي‌فرمايد: پس از رسول خدا (ص) مردم به سه جانب روي آوردند:

1- به عالميكه رهبري خدائي بود و خداوند او را به آنچه مي‌دانست از علم ديگران بي نياز ساخته بود ( كه قطعاً در آن زمان خود حضرت همان انسان كامل بودند)

2- به نادانيكه مدعي علم بود و علم نداشت به آنچه در دست داشت مغرور بود، دنيا او را فريفته بود و  او ديگران را

3- به طالب علمي كه علم خود را از عالمي كه در راه  هدايت و نجات گام برداشته گرفته سپس ادعا كرد و هلاك شد. وقتي هم دروغ بست نوميد گشت.24 

همچنين حضرت صادق (ع) مي‌فرمايند به همين دليل مردم به سه دسته تقسيم شدند: 1- عالم، 2- طالب علم، 3- خار و خاشاك روي آب كه هر لحظه آبش به جانبي برد مانند مردميكه چون تعمق ديني ندارند و هر روز به كيشي گروند و دنبال هر صدائي بر آيند.25 در حديثي ديگر ايشان مراد از علما را كساني مي‌دانند كه به بندگي خدا در آمده‌اند و از او ترس دارند و كردار و گفتارشان تصديق همديگر است. مانند حضرت عيسي (ع) كه بناي حكمت و علم را بر تواضع ساخته بود همچنانكه زارعت در زمين نرم مي‌رويد نه در كوه 26. با اين نظر است كه حضرت سجاد (ع) مي‌فرمايد: اگر مردم بدانند در طلب اين علم چه فايده هاست آنرا مي‌طلبند اگر چه با ريختن خون دل و فرو رفتن در گردابها باشد.

اين علم، چه علمي بوده است؟ عملي كه در حوزه‌ها و دانشگاههاست؟ يا علمي است كه پيامبر (ص) مي‌فرمايد (اصول كافي باب علم): به زياد درس خواندن نيست بلكه نوري كه خداوند در دل هركس بخواهد قرار مي‌دهد. چنين علمي را حضرت علي (ع) به انسان كاملي تشبيه مي‌فرمايد و مي‌فرمايد: اي طالب علم همانا اين علم امتيازات بسياري دارد كه سرش تواضع است چشمش بي رشكي، گوشش فهميدن، زبانش راست گفتن، حافظه‌اش كنجكاوي، دلش حسن نيت، خردش شناختن اشياء و امور، دستش رحمت، پايش ديدار علما، همتش سلامت، حكمتش تقوا، قرارگاهش فلاح و رستگاري، جلو دارش عافيت، مركبش وفـا، اسلحه اش نــرم زبـاني، شمشيرش رضا، كمانش مدارا، لشكرش گفتگو با علما، ثروتش ادب، پس اندازش دوري از گناه، توشه اش نيكي، آشاميدنش سازگاري، رهبرش هدايت، رفيقش دوستي نيكان است. 27 به چنين علمي پروردگار خود را شناخته و ميدانيم كه با ما چه مي‌كند و از ما چه مي‌خواهد و بدين واسطه مي‌دانيم كه چه چيز ما را از دين خارج مي‌كند.

امام صادق(ع) طالبان علم الهي را به سه دسته تقسيم كرده و اينگونه معرفي مي‌كند:

دسته‌اي علم را براي ناداني و ستيزه مي‌جويند و دسته‌اي براي تفاخر و برتري جويي و فريفتن (مردم) مي‌جويند و دسته‌اي براي فهم و تعقل آنرا مي‌جويند، يار ناداني و ستيزه (يعني دسته اول) مردم آزار و ستيزه جوست و در مجالس مردان سخنراني ميكند، از علم ياد مي‌كند وحلم را مي‌ستايد و به فروتني تظاهر مي‌كند ولي از تقوي تهي است. خداوند ]به اين جهت[ بينيش را بكوبد و كمرش را جدا كند و دسته دوم كه پيرو تفاخر و فريفتن است، نيرنگ باز و چاپلوس هم مي‌باشد و بر همدوشان خود گردن فرازي كند و براي ثروتمندان پست تر از خود كوچكي نمايد، حلواي آنها را بخورد و دين خود را بشكند. خداوند او را بدين منوال بي نام و نشان كند و اثرش را از ميان آثار علما قطع نمايد. دسته سوم پيرو تفقه و فهم و تعقلند: اينها غمگنان و افسردگان و شب زنده دارانند، خلوت گزيده و در تاريكي شب به پا ايستاده‌اند، ترسان و خواهان و هراسان عمل كنند و به خود مشغولند. اينها عارفان به زمان خويشند و از مطمئن ترين برادرشان در هراسند، خدا (بدين جهت) پايه‌هاي وجودش را محكم مي‌كند و روز قيامت امانش عطا فرمايد. 28

تفاوت عالم و جاهل و يا (اين سه دسته)  تفاوت در نگاهشان به قرآن اينگونه است:

روايت كنندگان قرآن بسيار هستند و عالمشان قليل و اندك. چه بسا مردمي كه طبق فرمايش امام صادق (ع) نسبت به قرآن خيانتكارند.29 عالمان همواره از فهم و عمل نكردن به قرآن غمگين هستند و جاهلان از اينكه نتوانند آن را حفظ كنند غمگينند. يكي با قرآن حيات مجددي پيدا مي‌كند و يكي ديگر دنبال هلاكت خويش است. و بقول امام واي بر علماي بد كه چگونه آتش دوزخ بر آنها زبانه كشد.30 چون اينها حديث و قرآن را براي سود دنيائيشان خواسته‌اند. 31

      پيامبر اسلام (ص) فرمود: عالم فقيه تا زمانيكه وارد دنيا نشده است امين پيامبرانند و بعد فرمود دنيا براي‌آنها: پيروي سلاطين و حاكمان و پادشاهان هست. پس اگر چنين كنند نسبت به دينتان از ايشان بر حذر باشيد. 32

      بدنبال آن حضرت جعفر صادق (ع) هم مي‌فرمايند: چون عالم را دنيا دوست ديديد او را نسبت به دين خود متهم بدانيد (بدانيد دينداريش حقيقي نيست) زيرا دوست هر چيزي گرد محبوبش مي‌گردد، و فرمود خدا به داود وحي فرمود: كه ميان من و خودت عالم فريفته دنيا را واسطه قرار مده كه ترا از راه دوستيم بازگرداند زيرا كه ايشان راهزنان بندگان جوياي من هستند، همانا كمتر كاري كه با ايشان بكنم اينست كه شيريني مناجات و بندگيم را از دلشان بر كنم. 33

      و امام باقر (ع) فرمودند: هركه علم جويد براي اينكه بر علما برتري جويد يا بر نادانان به ستيزد يا مردم را متوجه خود كند بايد آتش دوزخ را نشيمن خود گيرد همانا رياست جز براي اهلش شايسته نيست.34

از جمله حق اينست كه دين را بفهميم و از فهميدن است كه فريب نمي‌خوريم كه به قول اميرالمؤمنين (ع) اگر مردم دانا شديد و به آن عمل كرديد شايد هدايت شويد.

عالمي كه بر خلاف علمش عمل كند چون جاهل سرگرداني است كه از ناداني بهوش نيايد بلكه حجت بر او تمامتر و حسرت اين عالمي كه از علم خويش جدا شده بيشتر است از حسرت جاهل سرگردان در جهالت و هر دو سرگردان و خوابند. كساني كه عالم دين نيستند و عالم نما هستند اينها دست به بدعت گذاري در دين زده و مردمي را به گمراهي مي‌كشند و بقول حضرتش از نماز و روزه هم دم مي‌زنند35 در حاليكه خداوند آنها را بحال خود واگذاشته و از راه راست منحرف گذشته و لذت بندگي از آنها گرفته شده است.

حال اگر اين عالم نماها بر مسند قضاوت نشينند چه مي‌كنند؟

حضرت علي (ع) مي‌فرمايد: مرديكه (دم از علم مي‌زند) ناداني را در ميان مردم نادان قماش خود قرار داده (و آنرا رواج مي‌دهد)، اسير تاريكيهاي فتنه گشته، انسان نماها او را عالم گويند در صورتي كه يكروز تمام را صرف علم و معرفت نكرده است، صبح زود برخاسته و آنچه را كه كمش و زيادش بهتر است (مال دنيا يا علوم بيفايده) فراوان مي‌خواهد. چون از آب گنديده سير شده و مطالب بيفايده را انباشته كرد، بين مردم بر كرسي قضاوت نشست و معتقد شد كه آنچه بر ديگران مشكل بوده حل كند، اگر با نظر قاضي پيشينش مخالفت ميكند اطمينان ندارد كه قاضي پس از او حكم او را نقض نكند چنانكه او با قاضي پيشينش كرد، اگر با مطالب پيچيده و مشكلي مواجه شود ترهاتي را از نظر خويش براي آن بافته و آماده مي‌كند و حكم قطعي مي‌دهد شبهه بافي او مثل تار بافتن عنكبوتست، خودش نمي‌داند درست رفته يا خطا كرده، گمان نكند در آنچه او منكر است دانشي وجود داشته باشد و جز معتقدات خويش روش درستي سراغ ندارد، اگر چيزي را به چيزي قياس كند (و به خطا هم رود) نظر خويش را تكذيب نكند و اگر مطالبي بر او تاريك باشد براي جهلي كه در خود سراغ دارد آنــرا پنــهان مي‌كند تا نگويند نمي‌داند سپس گستاخي كند و حكم دهد اوست كليد تاريكيها (كه در ناداني بر مردم مي‌گشايد) شبهات را مرتكب مي‌شود، در نادانيها كوركورانه گام بر مي‌دارد، از آنچه نداند پوزش نطلبد تا سالم ماند و در علم ريشه دار و قاطع نيست تا بهره برد. او روايات را در هم مي‌شكند همچنانكه باد گياه خشكيده را، ميراثهاي به ناحق رفته از او گريانند، و خونهاي بناحق ريخته از او نالان، زناشوئي حرام را بحكم خود حلال كند و زناشويي حلال حرام شود، براي جواب دادن به مسائلي كه نزدش مي‌آيد سرشار نيست و اهليت رياستي را كه بواسطه علم حق، ادعا مي‌كند ندارد.36

بطور خلاصه هم در اصول دين خرابكاري مي‌كند و بدعت مي‌گذارد و مقام قضا و فتواي را بناحق غصب مي‌كند و به روش باطل و ندانسته به مردم فتوا مي‌دهد. 37 

اينها اگر فقيه حقيقي بودند زاهدان به دنيا و مشتاقان به آخرت و چنگ زننده به سنت (قول و رفتار) پيامبر بودند. 38

اينان در سپاه جهلند تا در سپاه عقل. عقل آنها عقل معاش است نه عقل معاد عقل معاد عقلي است كه ما را به بندگي خداوند در آورد (العقل ما عبد به الرحمان و اكتسب به‌الجنان). وقتي در جنود جهل باشند دنيا دوست شده و ترس از آخرت از دلشان بيرون مي‌رود چرا كه اگر در جنود عقل بودند، وقتي خداوند علمشان مي‌داد محبت دنيا را از دلشان بر مي‌كند و دوري از او برايشان عذاب مي‌نمود در حاليكه همواره خود را دور مي‌بينند و غضب خدا همواره بر آنها فزوني گردد. 39  

 

علماي عامل

       ـ يكي از علماي عامل به احكام دين ملاحسينقلي همداني است.

       ـ شهيد مطهري در مورد ايشان تعبيراتي دارد. مي‌فرمايد: اگر همه شاگردان حكيم سبزواري به حوزه سبزوار و استادشان افتخار مي‌كند؛ اين حوزة حكيم سبزوار است كه به ملا حسينقلي همداني افتخار مي‌كند. ( خدمات متقابل اسلام و ايران جلد 2 ص 219)

       شيخ آقا بزرگ تهراني شرح حال مرحوم آخوند را پس از اتمام درس حكيم سبزواري را اينگونه بيان مي‌كند:

        آخوند ملاحسينقلي همداني به نجف اشرف مهاجرت نموده و از درس فقه شيخ مرتضي انصاري استفاده نموده است و در قسمت اخلاق و عرفان از درس آيت الله مير سيد علي شوشتري استفاده نموده است. ملا حسينقلي همداني هم در اخلاق و عرفان از ميرسيد علي شوشتري استفاده نموده است. مرحوم ملاحسينقلي همداني نه فتوا صادر كرد و نه مفتي شد در منزل نشست و طلاب دور او گرد آمدند. از جمله شاگرداني كه تربيت نمود: احمد كربلايي ، آيت الله شيخ محمد بهاري، سيد علي همداني و جمعي ديگر بودند. سيد صدر شاگردش مي‌گويد: او دائم المراقبه بود و سكوت را پيش مي‌گرفت. و در اثر مجاهدتهايش و رياضتهايش انوار ملكوتي در او تابيدن گرفت. (سيماي فرزانگان ص 58). مرحوم ملكي تبريزي شاگرد بزرگ او مي‌گويد: در مراتب ياد شده طول سلوك كسي را مانند او نديدم. (اسرار الصلوه ص 270)

       علامه طباطبايي مي‌گويد: گروهي دسته جمعي توطئه مي‌كردند و روش عرفاني و الهي و توحيد مرحوم آخوند همداني را به باد انتقاد گرفته و در يك عريضه‌اي به مرحوم آيت الله شربياني كه رئيس المسلمين وقت و مجتهد جامع الشرايط بود، نوشتند كه ملاحسينقلي همداني روش صوفيانه در پيش گرفته است. مرحوم آيت الله شربياني نامه را مطالعه كرده و قلم بردست گرفت و زير نامه نوشت: كاش خداوند مرا هم مثل آخوند صوفي قرار بدهد. (در كتاب مهر تابان ص 323)  البته در جاي ديگر راجع حالات ايشان مي‌گويد: آخوندي را ديدم كه اختلال حواس دارد و مشاعر او كار نمي‌كند و تلوتلو مي‌خورد گويا كه از جلسات ملاحسينقلي همداني بيرون آمده كه تأثير حالات و سخنان ايشان حال سُكر و مستي را به طالبان مي‌دهد. اينها همان علماي عامل هستند. « نامه‌هاي عرفاني نوشته علماي بزرگ شيعه نشر دفتر مقام رهبري در دانشگاهها، ص 299»

 

عالم حقيقي از ديدگاه آيت الله خميني (ره)

       ايشان، همچنانكه از آثارشان پيداست دعوي ارادت و بندگي به عالم و عارفان و صوفيان حقه اسلامي داشته و با اين ارادت افتخار مي‌كنند:

در صفحة 135 كتاب آداب الصّلوة مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، مي‌نويسند: «در سلوك اين طريق روحاني و عروج اين معراج عرفاني تمسّك به مقام روحانيّت هاديان طرق معرفت و انوار راه هدايت، كه واصلان الي الله و عاكفان علي الله اند حتم و لازم است؛ و اگر كسي با قدم انانيّت خود بي تمسّك به ولايت آنان بخواهد اين راه را طي كند، سلوك او الي الشّيطان و الهاوية است.»

و در كتاب شرح حديث جنود عقل و جهل، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1378، صفحة 403 مي‌نويسند: «انسان بايد كوشش كند تا طبيب حاذق پيدا كند. چون طبيبي كامل يافت، در نسخه‌هاي او اگر چون و چرا كند و تسليم او نشود و با عقل خود بخواهد خود را علاج كند، چه بسا كه به هلاكت رسد. در سير ملكوتي، بايد انسان كوشش كند تا هادي طريق پيدا كند. و چون هادي را پيدا كرد بايد تسليم او شود و در سير و سلوك دنبال او رود و قدم را جاي قدم او گذارد... و اگر بخواهيم فلسفة احكام را با عقل ناقص خود دريابيم، از جادّة مستقيم منحرف مي‌شويم و به هلاكت دائم مي‌رسيم؛ مانند مريضي كه بخواهد از سرّ نسخة طبيب آگاه شود، و پس از آن دارو را بخورد، ناچار چنين مريضي روي سلامت نمي‌بيند. تا آمده است از سرّ نسخه آگاهي پيدا كند، وقت علاج گذشته، خود را به هلاكت كشانده. ما مريضان و گمراهان، بايد نسخه‌هاي سير ملكوتي و امراض قلبية خود را از راهنمايان طريق هدايت و اطباء نفوس و پزشكان ارواح دريافت كنيم و بي به كار بستن افكار ناقصه و آراء ضعيفة خود، به آنها عمل كنيم تا به مقصد كه رسيدن به سراير توحيد است برسيم.

 

و در كتاب شرح حديث جنود عقل و جهل، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1378، صفحات 344-340 مي‌نويسند: «...به واسطة چندي مُزاولت در اصطلاحات، به همة عالم و جميع علماء به نظر حقارت كه نظر ابليس است نگاه مي‌كند، و حكماء را قشري مي‌خواند ... بيچاره! تو گمان مي‌كني اهل الله و اهل معارفي. اين نيز از تلبيسات نفس و شيطان است كه تو را سرگرم به خود كرده، و از خدا غافل كرده، و به مشتي مفاهيم و الفاظِ سر و صورت‌دار دلخوش كرده.... پس واي به حال تو اي بيچارة گرفتار مشتي مفاهيم و سرگرم به پاره‌اي اصطلاحات كه عمر عزيز خود را در فرو رفتن به چاه طبيعت گذراندي، و از حق به واسطة علوم و معارف حقّه دور شدي. تو به معارف خيانت كردي. تو حق و علم حقّاني را وسيلة عمل شيطاني كردي.... نظر كن ببين جز پاره‌اي اصطلاحاتِ بي‌مغز، چه در دست داري!... گيرم در اين عالم كه كشف سراير نمي‌شود، بتوان به بندگان خدا تدلّل و تكبّر كرد و با آنها با تحقير و توهين رفتار كرد، آيا مي‌توان در قبر و قيامت هم باز با همين پاي چوبين رفت و از صراط هم مي‌توان با اين پاي چوبين گذشت؟ علم قرآن و حديث، بايد اصلاح حال تو را كند و اخلاق دوستان خدا را در تو ايجاد كند؛ نه پس از پنجاه سال تحصيل علوم ديني، به صفات شيطاني تو را متّصف كند. به جان دوست قسم كه اگر علوم الهي و ديني، ما را هدايت به راه راستي و درستي نكند و تهذيب باطن و ظاهر ما را نكند، پست‌ترين شغلها از آن بهتر است؛ چه كه شغلهاي دنيوي نتيجه‌هاي عاجلي دارند و مفاسد آنها كمتر است، ولي علوم ديني اگر سرماية تعمير دنيا شود، دين فروشي است و وزر و وبالش از همه چيز بالاتر است. حقيقتاً چقدر كم ظرفيّتي مي‌خواهد كه به واسطه دو سه تا اصطلاح بي سر و پا كه ثمرات شيطاني نيز دارد، انسان به خود ببالد و عُجْب كند، و خود را از بندگان خدا بالاتر و بهتر بداند و بر مخلوق خدا سركشي و سرافرازي كند و خود را عالِم و بزرگ بخواند و ديگران را جاهل و بي‌مقدار محسوب كند. چقدر جهل مي‌خواهد كه انسان گمان كند با اين مفاهيم بي‌مغز خود را به مقام علماء بالله رسانده و ملائكه پَرِ خود را زير پاي او فرش كرده، و با اين خيالات توقّع تجليل و احترام از بندگان خدا داشته، و راه در كوچه‌ها و جايگاه را در مجالس بر بندگان خدا تنگ كند. اينها غرور بي‌جا است. اينها جهالت و شيطنت است. اينها ارث ابليس است. اينها ظلمات فوق ظلمات است.... طالب علم شدي و از آن تجاوز كردي عالم شدي، به مسند فقاهت و فلسفه و حديث و مانند اينها نشستي و خود را اصلاح نكردي. پس بايد چه وقت يك قدم براي خدا برداشت؟ اينها همه دنيا بود و تو را به دنيا نزديك كرد و از خدا و آخرت دور كرد و علاقه به دنيا و طبيعت را در دل تو زياد كرد... اينها كه ذكر شد حال علماء است.»

و در كتاب شرح حديث جنود عقل و جهل، مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1378، صفحة 310 مي‌نويسند: «اين همه پيران طريقت و سالكان راه هدايت و راهنمايان انسانيّت و كتب آسماني و صحف انبياء عظام و اخبار اولياء كرام و نصيحت اهل معرفت و اصحاب قلوب در قلب ما غافلان جاهل هيچ تأثيري نكرده و نمي‌كند».

در كتاب آداب الصّلوة[2] ضمن شرح سير و سلوك مي‌نويسند: «و پس از اين منزل، منازلي است كه از هفت شهر عشق عطّار پس از آن نمونه‌اي حاصل؛ و آن قائل سالك[3] در خم يك كوچه خود را ديده، و ما در پشت سورها و حجابهاي ضخيم واقعيم و آن شهرها و شهريارها را جزء بافته‌ها گمان مي‌كنيم. من با شيخ عطّار يا ميثم تمّار كار ندارم ولي اصل مقامات را انكار نمي‌كنم و صاحب آنها را از جان و دل طلبكارم و در اين محبّت اميد فرج دارم، تو خود هر چه خواهي باش و با هر كه خواهي پيوند.

مدعي خواست كه آيد به تماشاگه دوست 

 دست غيب آمد و بر سينة نامحرم زد

ولي در اخوّت ايماني و خلّت روحاني با احبّاء عرفاني خيانت روا ندارم و از نصيحت كه از حقوق مؤمنين است به يكديگر، خودداري ننمايم. بالاترين قذارات معنوي كه تطهير آن را با هفت دريا نتوان نمود و انبياء عظام عليهم السّلام را عاجز نمود، قذارت جهل مركب است كه منشاء داء عضال انكار مقامات اهل الله و ارباب معرفت است و مبدأ سؤ ظن به اصحاب قلوب است. و تا انسان به لوث اين قذارت آلوده است، قدمي به سوي معارف نخواهد برداشت؛ بلكه بسا باشد كه اين كدورت نور فطرت را، كه چراغ راه هدايت است، خاموش كند و آتش عشق را كه براق عروج به مقامات است فرو نشاند و منتفي كند و انسان را در ارض طبيعت مخلّد نمايد».

و در جاي ديگر اين كتاب[4] اينطور مي‌نويسند: «افسوس كه ما از معارف الهيّه و از مقامات معنويّه اهل الله و مدارج عالية اصحاب قلوب به كلّي محروميم. يك طايفه از ما به كلّي مقامات را منكر و اهل آن را به خطا و باطل و عاطل دانند؛ و كسي كه ذكري از آنها كند يا دعوتي به مقامات آنها نمايد، او را بافنده و دعوت او را شطح محسوب دارند. اين دسته از مردم را اميد نيست كه بتوان متنبّه به نقص و عيب خويش كرد و از خواب گران بيدار نمود- اِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ اَحْبَبْتَ. وَ مٰا اَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فيِ الْقُبوُرِ وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ ٱللهُ لَهُ نوُراً فَمٰالَهُ مِنْ نوُرٍ اين طايفه هر چه حديث و قرآن از محبّت و عشق الهي و حبّ لقاء و انقطاع به حق بر آنها فروخوانند، به تأويل و توجيه آن پردازند و مطابق آراء خود تفسير كنند – آن همة آيات لقاء و حبّ الله را به لقاء درختهاي بهشتي و زنهاي خوشگل توجيه نمايند. نمي‌دانم اين گروه با فقرات مناجات شعبانيّه چه مي‌كنند كه عرض مي‌كنند: اِلهٰي، هَبْ لي كَمٰالَ الْاِنْقِطٰاعِ اِلَيْكَ، وَ أنِرْ اَبْصٰارَ قُلوُبِنٰا بِضيٰاءِ نَظَرِهٰا اِلَيْكَ حَتّيٰ تَخْرِقَ اَبْصٰارُ ٱلْقُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِليٰ مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ اَرواحُنٰا مُعُلَّقَةً بِعِزَّ قُدسِكَ. اِلهٰي، وَاَجْعَلْني مِمَّنْ نٰادَيْتَهُ فَاَجٰابَكَ، وَ لا حَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلاٰلِك. آيا اين حجب نور چيست؟ آيا نظر به حق مقصود گلابيهاي بهشت است؟ آيا معدن عظمت قصرهاي بهشتي است؟ آيا تعلّق ارواح به عزّ قدس، يعني تعلّق به دامن حور العين براي قضاي شهوت؟ آيا اين صعق و محو از جلال، يعني محو در جمال زنهاي بهشتي است؟ آيا اين جذبه‌ها و غشوه‌ها كه براي رسول خدا (ص) در نماز و معراج دست مي‌داده و آن انوار عظمت و بالاتر از آن را كه مشاهده مي‌كرده در آن محفلي كه اعظم ملائكة الله كه جبرئيل امينu است محرم سرّ نبود و جرأت پيشرفت اَنْمُله‌اي نداشت، جذبه براي يكي از زنهاي خيلي خوب بوده؟ يا انواري مثل نور شمس و قمر و بالاتر از آن مي‌ديد؟ ... مقصودي از اين كلام نيست جز آنكه براي برادران ايماني، خصوصاً اهل علم، تنبّهي حاصل آيد و لااقل منكر مقامات اهل الله نباشند، كه اين كار سر منشأ تمام بدبختيها و شقاوتها است.»

و در جاي ديگر اين كتاب[5] در اخطار به منكرين اهل عرفان و تصوّف و قانعين به شريعت مقدّس مي‌نويسند: «و كساني كه دعوت به صورت محض مي‌كنند و مردم را از آداب باطنيّه باز مي‌دارند و گويند شريعت را جز اين صورت و قشر معني و حقيقتي نيست، شياطين طريق الي الله و خارهاي راه انسانيّتند، و از شرّ آنها بايد به خداي تعالي پناه برد كه نور فطرت الله را كه نور معرفت و توحيد و ولايت و ديگر معارف است در انسان منتفي مي‌كنند و حجابهاي تقليد و جهالت و عادت و اوهام را به روي آن مي‌كشند، و بندگان خداي تعالي را از عكوف به درگاه او و وصول به جمال جميل او باز مي‌دارند و سدّ طريق معارف مي‌نمايند، و قلوب صافي بي‌آلايش بندگان خدا را كه حق تعالي با دست جمال و جلال خود تخم معرفت در خميرة آنها پنهان فرموده و انبياء عظام و كتب آسماني را فرستاده براي تربيت و تنمية آن، به دنيا و زخارف آن و جهات مادّي و جسماني و عوارض آن متوجّه مي‌كنند و از روحانيّات و سعادات عقليّه منصرف مي‌كنند، و حصر عوالم غيب و جنّتهاي موعوده را مي‌نمايند به همان مأكولات حيوانيّه و مشروبات و منكوحات و ديگر از مشتهيّات حيواني. اينها گمان كنند كه حق تعالي اين همه بسط بساط رحمت فرموده و با اين همه تشريفات كتابها نازل فرموده و ملائكة الله معظّم فرو فرستاده و انبياء عظام مأمور فرموده براي اداره كردن بطن و فرج، غايت معارفشان اين است كه بطن و فرج را در دنيا حفظ كن تا به شهوات آن در آخرت برسي. آن قدري كه اهميّت به جماع پانصد ساله مي‌دهند به توحيد و نبوّات نمي‌دهند؛ و تمام معارف را مقدّمة تعمير بطن و فرج مي‌دانند. و اگر حكيمي الهي يا عارفي ربّاني به روي بندگان خدا بخواهد دري از رحمت باز كند و ورقي از حكمت الهي بخواند، از هيچ نسبت و بدگوئي و فحش و تكفيري به او خودداري نمي‌كنند. اينها به طوري منغمر در دنيا شدند و به شهوات بطن و فرج اهميّت مي‌دهند- مِن حَيثُ لا يَشعرُون كه ميل ندارند سعادت ديگري در دار تحقّق موجود باشد جز شهوات حيواني، با آن كه اگر سعادت عقليّه هم در عالم باشد به بطن و فرج آنها ضرري نمي‌رساند.»

در كتاب ولايت فقيه در مورد معلّم اخلاق و معنويات و عدم كفايت شريعت مقدّس به تنهائي مي‌نويسند: «اگر حوزه‌ها همين طور از داشتن مربّي اخلاق و جلسات پند و اندرز خالي باشند محكوم به فنا خواهند بود. چطور شد علم فقه و اصول به معلّم و مدرّس نياز دارد، درس و بحث مي‌خواهد و براي هر علمي و صنعتي در دنيا استاد و مدرّس لازم است، كسي خودرو و خودسر متخصص در رشته‌اي نمي‌گردد، فقيه و عالم نمي‌شود لكن علوم معنوي و اخلاقي كه هدف بعثت انبياء و از لطيف‌ترين و دقيق‌ترين علوم است به تعليم و تعلّم نيازي ندارد و خودرو و بدون معلم باشد. كراراً شنيده‌ام كه سيّد جليلي معلّم اخلاق و معنويات استاد فقه و اصول مرحوم شيخ (مرتضي) انصاري بوده است.»

آيت الله خميني عالم كامل را كسي مي‌داند كه همه مراتب كمال را طي كرده و حفظ كند و حق هر صاحب حقي را ادا كند و داراي هر دو چشم (ظاهر و باطن) و هر دو مقام و هر دو نشئه باشد. ظاهر و باطن كتاب را در نظر داشته و در صورت و معنايش و تفسير و تأويلش تدبر نمايد كه ظاهر بدون باطن و صورت بدون معنا مانند پيكري است بدون روح و دنيايي است بدون آخرت. (شرح دعاي سحر ص 98 ). پس كسي كه فقط ظاهر را بگيرد و در همان جا بايستد تقصير كرده است و خود را معطل نموده است. عالم هم كسي است كه ظاهر را يك راهي براي وصول به حقايق بگيرد و انكار باطن نكند و نگاهش (همچون نگاه) به آينه براي ديدن جمال محبوب باشد.  (شرح دعاي سحر ص 99). عالم به حقايق دست نمي‌تواند بيابد مگر آنكه از پوشش‌هاي رقيق كه به روي آنهاست عبور كند، و اين حقايق را به آساني نمي‌تواند درك كند مگر آنكه علاقه‌هاي دنيوي را از خود بدور انداخته و بار سفر به باب الابواب انسانيّت بر بندد و از همه ي مراتب انسانيّت بيرون رود و همة  شهوتهاي نفساني را ترك گويد كه جز با ترك قيدها مقام اطلاق را شهود نتوان كرد.

       ايشان اضافه مي‌كنند: پس اي دوست و حبيب من سعي كن تا به مقام شهود برسي كه شهيد سعيد است و سعادت با شهادت توأم است، و كوشش كن تا عاشق روي دلدار شوي كه هركس كشتة عشق شد شهيد مرده است. (دعاي سحر صفحه 139) 

زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت

كان كه شد كشتة او نيك سر انجام افتاد


 

1-کتاب الحديث راهنماي انسانيت بخش 4. عالم صفحه 453

2ـ خيار امتي علما و خيار علمائها رحما وها الا و ان الله تعالي ليغفر للعالم اربعين دنباً قبل ان يغفر الجاهل ذنباً  واحداً ، الا ان العالم الرحيم يحي و يوم القيامه و ان نوره قد ضاء و يمشي فيه ما بين المشرق و المغرب كما يضي الكواكب الدري

3 ـ  مثنوي معنوي دفتر دوم بيت 3208

 

4 ـ مثنوي معنوي دفتر ششم بيت  1476 نقل از کتاب حکمت هنر و زيبائي در اسلام ، شهرام پازوکي، فرهنگستان هنر

5 ـ المتعبّد بغير فقه کالحمار في الطاحون. کتاب الحديث رهنماي انسانيّت صفحه 457

 ـ العالم و المتعلم شريكان في الخير و ساير الناس لاخير فيهم. كتاب الحديث ص 455 حرف عين 6

 ـ همان صفحه 454 7 

10ـ اصول كافي جلد اول صفحه 37 باب صفت علم

 ـ -تفقهوا في الدين فانه من لم يتفقه منکم في الدين فهو اعرابي: کتاب فضل العلم اصول کافي جلد(1)ص 36  14

 ـ تا در امر دين بصيرت يابند و چون بازگشتند قوم خود را بيم دهند شايد آنها را بترسانند.125شماره سوره قرآن 9.   15

19ـ ان للعالم ثلاث علامات: العلم و والحلم و الصمت، وللمتكلف ثلاث علامات: ينازع من فوقه بالمعصيه و يظلم من دونه بالغبله و يظاهر الظلمه

 ـ اصول كافي شيخ كليني جلد 1 ص 7236

ـ همان ص 89 حديث از امام باقر(ع) است.38

[2] صفحة 58 چاپ مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1372.

[3] مولانا جلال‌الدّين محمّد رومي، مولوي.

[4] صفحات 168-166 چاپ مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1372.

[5] صفحة 154 چاپ مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1372.

Wednesday, November 15, 2006

پديدارشناسي تصوف و تشيع

پديدارشناسي تصوف و تشيع

از ديدگاه امام خميني و ساير علماء اعلام 

تأليف: عليمحمد صابري 

بسم الله الرحمن الرحيم

عهدي كه بسته بودم با پير مي‌فروش
از قيل و قال مدرسه‌ام حـاصلي نشد
دستــي بـه دامــن بـت مـه طلعـتي زدم

 

در سال قبل تازه نمودم دوباره دوش
جز حرف دلخراش پس از آن همه خروش
اكنون كه حاصلم نشد از شيخ خرقه پـوش

ديوان اشعار امام خميني (ره)

علم مرتبه كشف و آگاهاندن است و عالم كسي است كه در مقام آگاهي و تعليم قرار دارد. علم از نعم خالق براي ماست كه در زندان طبيعت زنداني و در بند جهل خويشنيم. امّا به دل انديشه داريم كه جهل ما جهلي بسيط است و به ناداني خود اعتراف داريم. و وقتي بر سبيل و طريق آگاهي قرار گيريم و از تاريكي عالم طبع خارج و به روشنائي دار العلم وارد شويم، بر سبيل خضوع و فروتني قرار گيريم كه خداوند فرموده است: إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء (فاطر 28). هنگاميكه از اين گورستان خارج شويم به عالماني از اهل راز رسيم كه تعليمي به ما مهجوران دهند، كه به پدر ما آدم نيز آموخته شد، و وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها (بقره 31). اين عالم عارفي است كه طلب حقيقت كرده تا به درجة يقين رسيده است.

دست از طلب ندارم تاكام من برآيد
ياجان رسد به جانان يا جان زتن درآيد

كه فرمود: مَنْ طَلَبَنِي بِالْحَقِّ وَجَدَنِي.[1]

اين عالم عارف صوفي صاف شده صفا يافته‌اي است كه صوف وجود خود را براي تعليم و آگاهي اسماء كل صاف كرده است و اين تصفيه همان تصوف و تزكيه است كه مقدم بر علم مي‌باشد. صوفي خود يك محقق عالم و عاشق از بند تقليد رسته‌اي است كه جوانب حقيقت بر او مكشوف مي‌گردد. صوفي كسي است كه ستون طريقت بر سقف شريعت مي‌زند تا به آسمان حقيقت برسد. براي صوفي، دين ابراز بندگي است نه ابزار زندگي. او بدنبال آفتابگردان است و نه آفتابه گردان. دين صوفي صافي طويه برتر از آنست كه سفره نانش را فراخي بخشد بلكه گوهرجانش را به آن فربهي مي‌بخشد و بيش از اداكردن خواهش تن حاجت دل را دوا مي‌كند.

اين علم است و او عالم، در تصوفش هم سخن از تسليم است و هم تعليم. هم از عشق است هم از زهد هم از توبه هم انابت، هم از محبت هم معرفت، هم درد هم رضاء. علم صوفي، فقط صحنه خواندن خدا نيست بلكه عرصه شناخت اوست. يك  ديالوگ و سخن دوسويه ميان او و خالقش هست. كه در اين ديالوگ هم شناخت هم پالايش روح هم انس و هم تقويت ايمان حاصل مي‌گردد و هم دل خرسند مي‌شود، و به تماميّت خويش در محضر تماميّت طلب ربوبي حاضر مي‌شود. صوفي عالم و عاشق، دست را كه نه سر راهم مي‌بازد و نه به اضطرار عاقلانه و مكلفانه كه به اختيار عاشقانه حق بين شود.

علامه سيدحيدرآملي عالم حقيقي را صوفي مي‌داند و مي‌فرمايد:  صوفي كسي است كه ظاهرش مخالف احكام شريعت نيست و باطنش در طلب حقيقت است. و يا درجاي ديگري گفته‌اند: تصوف، (علمي است) كه صاحب آن متخلق به اخلاق ربوبي و بكار بردن آداب شرعي و تمسك به سنت بهترين مخلوقات خدا يعني محمد(ص) است.[2] در ادامه، نقل قولي از شبلي در تعريف مشخصات صوفيه دارند كه شنيدني است: صوفي ظاهرش با خلق و باطنش با حق و دلش با توحيد و فكرش عرشي، مرادش بالايي و آسماني وسِرّ درونش جاودانه ابدي است. صوفي ظاهرش مانند مسيح (ع) و باطنش مانند ابراهيم خليل (ع) و  همتش مانند موساي كليم (ع) و سرّ درونش مانند حبيب خداست، كلام و ذكرش خداست و دانشش براي خدا و توجهش بسوي خدا و شنيدنش از خدا و انس والفتش با خدا و منزلتش نزد خدا و توكلش بر خدا و زندگيش با خداست. صوفي كسي است كه ظاهرش از دنيا كوچ كرده و دلش به آخرت منتقل شده و سرّ درونش بر مولي و آقايش فرود آمده و با او سروكار پيدا كرده است. و در پايان صوفي عقلش روشن و دلش زيباتر از چلچراغ رخشان است.[3]

بيهوده نيست كه فقهاي بزرگوار ما الا و لابد بايد كه اذن اجتهادشان به سيد حيدر آملي و از گذر او به درياي بي‌كران عصمت معصومين عليهم السلام برسد همانند خود سيد حيدر از صوفيه اينگونه ذكر مي‌كنند. ابي عبدالله محمّد بن مكّي مشهور به شهيد اوّل رضوان الله عليه در كتاب الدّروس الشّرعية في فقه الامامية چاپ سنگي سنة 1269 هجري قمري در باب وقف صوفيه را اين چنين تعريف مي‌نمايد: «اَلصّوفيةِ اَلْمُشْتَغِلوُنَ بِالْعِبٰادَةِ اَلْمُعْرَضْوُنَ عَنِ الدُّنْيٰا». صوفيه كساني هستند كه به عبادت اشتغال دارند و از دنيا روي گردانند. شهيد اوّل يكي از شقوق مصارف وقف را به اين طايفه اختصاص مي‌دهد. همچنين در كتاب كشف الغطاء شيخ جعفر كبير كاشف الغطاء در كتاب وقف مي‌نويسد: «وَلَوْ وَقَفَ عَلَي الصّوفيّه و كٰانَ عارِفاً نَزَلَ عَلَي الْمُعْرِضينَ عَنِ الدُّنيٰا المَشغولينَ بالعِبٰادة» يعني اگر بر صوفيّه وقف كند و عارف پرهيزگار باشد بر كساني كه از دنيا اعراض نموده و به عبادت خدا مشغولند، اطلاق مي‌شود و فرود مي‌آيد.

در جلد دوم مجالس المؤمنين علّامة عاليقدر شيعه سيّد نورالله شوشتري آمده است كه خلقت عالم بعد از وجود انبياء و اولياء به خاطر صوفيان صفوت نشان بوده است و در اين كتاب به دلايل قويّه اثبات مي‌كند كه جميع مشايخ مشهور شيعه صوفي بوده‌اند و طريقة ايشان طريقة اهل بيت عليهم السّلام است. قاضي سيّد نورالله شوشتري، شهيد سنة 1019 هجري قمري، در كتاب مجالس المؤمنين،جلد دوّم، كتابفروشي اسلاميّه، 1365، تهران، شرح مفصّلي در اين باب در فصول مختلف دارد و خلاصه‌اي از مقدمة مجلس ششم آن در صفحات 2-1 به اين شرح است: «در ذكر جمعي از صوفيّة صافي طويت كه نزد سالكان مسالك طريقت و مؤسسان قواعد شريعت و حقيقت مقصود از ايجاد عالم و اختراع بني آدم بعد از ايجاد جواهر زواهر انبياء و ائمة هدي عليهم صلوات الله الملك الاعلي وجود فايض الجود اين طايفة گرام و اصفياي عظام كثر الله بين الانام است كه به ميامين توفيق از ادني مراتب خاك به اعلي مدارج افلاك ترقّي نموده‌اند و از حضيض خمول بشريه به اوج قبول ملكيه ترقّي فرموده. از پرتو سراج وهّاج و عكس شعاع لمّاع – يَهْدِي الله لِنوُرِهِ مَنْ يَشٰاءُ (سورة نور، آية 35. هدايت كند به نور خودش هر كه را خواهد) – با ساكنان ملاء اعلي و مطمئنان عالم بالا در سلك انتظام منخرط (خراطي شده) گشته و به مرتبه‌اي رسيده كه عواقب امور قبل از ظهور مشاهده نموده‌اند و خواتيم اشياء پيش از بروز وجود مطالعه فرموده، دعايم (پايه‌هاي تخت و ستونهاي عمارت) دين و دولت به ميامين همّت ايشان قائم و قوايم (ستونها، پايه‌ها) ملك و ملّت به روابط وجود ايشان منتظم. پاكبازان بساط مردي و صدرنشينان صفّة دردمندي، بحرآشامان تشنه جگر، دست‌افشانان بي پا و سر، گمگشتگان جادة سلامت و منزويان كنج ملامت، زنده‌پيلان ژنده‌پوش و زنده‌دلان صاحب هوش، خرقه‌پوشان خانقاه قدس و باده‌نوشان بزمگاه انس، شاهان بي‌كلاه و اميران بي‌سپاه؛

قومي ملوك طبع كه از روي سلطنت
شاهان دلق پوش كه گاه حمايتي
امروز از نعيم جهان چشم دوختند
منگر به چشم خوار در اين پا برهنگان
آدم بهشت را به دو گنـدم اگر فروخت

 

گوئي كز احترام سلاطين كشورند
زير گليمشان جم و خاقان و قيصرند
فردا خود از كرشمه به فردوس ننگرند
نزد خرد عزيزتر از ديدة سرند
حقّا كه اين گروه به يك جو نمي‌خرند»

امـام خميني (ره) به عنوان جامع ترين رجل علمي حوزه علميه در دورة اخير و بعنوان يك فيلسوف و اهل عرفان كلامش براي بسياري از مدرسين و علماي فعلي نيز مورد توجه و تحقيق بوده است، در تقسيم بندي عالمان سخن محققانه‌اي دارد كه نظر و توجه خاصي را مي‌طلبد. ايشان ابتدا علما را به سه دسته تقسيم مي‌كنند:

يك قسم عالماني هستند كه علم آنان در رابطه با شناخت خداي تعالي و اوصاف جلال و جمال اوست، ولي نسبت به او امر حضرت حق تعالي علمي ندارند. اينان كساني هستند كه معرفت خداي تعالي بردلهاي آنان مستولي شده و غرق در مشاهده انوار جلال و كبرياء و تجليات جمال آن حضرت اند. اينان را فراغتي كه بتوانند به علم احكام بپردازند نيست و از علم احكـام بـه مقـدار ضـرورت خـودشان فرا مي‌گيرند و بقيه اوقات را به حضور و مشاهده مي‌گذرانند. اين طايفه را « عالم بالله و غير عالم بامرالله» مي‌خوانيم.[4] قسم دوم: كساني هستندكه احكام الهي و اوامر و نواهي او را نيكوفرا گرفته اند و حلال و حرام شريعت و دقايق احكام آنرا دريافته اند، وليكن از اسرار جلال الهي و انوار جمال و تجليات اسماءوصفات بي اطلاعند. اين طايفه را«عالم بامرالله وغيرعالم بالله»مي ناميم.[5]  و قسم سوم: عالماني هستند كه از هر دو علم بهره مندند. اينان در مرز مشترك جهان معقول و عالم محسوس ( يا وجوب و امكان ) نشسته‌اند. گاهي با جذبة حبّ متوجه آن سوي مرز مي‌شوند ودر حضرت ربوبي به مشاهدة جمال و جلال مي‌پردازند، و گاهي با انگيزه شفقت و رحمت در اين سوي مرز با خلق خدا هستند و پيامهاي برون مرزي را در اختيار بندگان خدا قرار مي‌دهند. وقتي از محضر الهي باز گشته در ميان خلق خدا هستند. و وقتي با پروردگار خود به خلوت مي‌نشينند و به ياد او در خدمت او باشند، گوئي از همه جهان و جهانيان بريده اند و هيچ كسي ديگر را نمي‌شناسند و اين است راه مرسلين و صديقين.[6] حديثي از پيامبر اسلام نقل شده است كه فرمود: « سائل العلماء و خالط الحكماء و جالس الكبراء» در اين روايت علما همان عالمان به احكام الهي هستند، ولي از معرفت الله تهي هستند. و اما حكيمان همان عالم بالله هستند كه از اوامر الهي و دقايق آن بي اطلاعند. و اما كبراء همان عالم بالله و عالم به امرالله اند. بايد با اين بندگان همنشين بود تا اثر قوي داشته باشد و خيردنيا و آخرت نصيب گردد.اينها به تعبير ايشان كاملترين انسانها مي‌باشند.»

براي هريك از اين سه گروه آيت‌الله خميني نشانه‌هائي قرار داده است: عالم بأمرالله ذكر لساني دارد ولي دلش از ياد خدا غافل است. ازخلق خدا مي‌ترسد ولي از پروردگار نمي‌ترسد. در ظاهر از مردم شرم و حيا مي‌كند ولي در باطن از خدا شرم ندارد. عالم بالله دل همراه زبانش به ياد خداست. هميشه خائف است از اينكه نااميد گردد. و حيا مي‌كند از خطوراتي كه چه بسا بردل او راه مي‌يابد. اما براي عالم كامل(بامرالله و بالله) نشانه‌هائي همچون: ذكر، خوف و حياء همچنين قرار گرفتن در ميان عالم  وجـوب و امكـان، بـي‌نيازي از علماي ديگـر و هماننـد خـورشيد شدن كه ديگران از او نور مي‌گيرند، وجود دارد.[7]

عالم حقيقي دين همان انسان كامل است كه بدليل جامع و كامل بودنش برحقايق عالم  اجزاء آن را هم در خود دارد، چــون جهــان مقام شهادت است. (يعني آنچه بعنوان جهان مي‌شناسيم محل ظهور حق است). اما مقام عالم حقيقي كه ولايت است (بدليل خلافت الهيه) در غيب است و مثل نبوت نيست كه ظاهر باشد، و ولايت در مقام اخفاء باطن و حقيقت نبوت است به همين دليل است: وقتي نبوت پيامبر ص بصورت شريعت مطهر ظاهر شـــد «كه مثلاً نماز بخوانيد، روزه بگيريد»، همه اجراء مي‌كردند اما علّويت علي ع كه حقيقت معنوي اوست براي عام قابل پذيرش نبود. تمام توجه امام خميني به سوي چنين عالم حقيقي دين است و به عالم نمايان هشدار مي‌فرمايد: هان اي طالبان علوم و معارف، از خواب گران برخيزيد و بدانيد كه حجت خدا به شما تمامتراست و خداوند متعال از شما بيشتر بازخواست نمايد. واي به حال عالمي كه علوم در قلب او كدورت و ظلمت آورد. اگر خداي نخواسته كسي از طريق خلوص بركنارشد از علماء سوء است كه بدترين خلق الله هستند.[8] درايــن حالت طبق حديث شريفه فاعمي الله علي هذاخبره و قطع من آثار العلما آثره: خداوند بصيرت و بينائي او را كور فرمايد و آثار او را از دفتر علماء محو فرمايد. در اين صورت است كه القائات الهي به القائات شيطاني مبدل مي‌شود. واين افراد به خيال خود براي نشر علم (البته با كمك شيطان) به پا مي‌خيزند كه هيچ بهره‌اي هم در آخرت ندارند. به همين جهت است است كه پيامبر اكرم ص فرمود: به تحقيق كه خداوند متعال اين دين را بدست كساني مي‌دهد كه خود هيچ بهره‌اي از آن ندارند. پس سزاوار نيست كه گوش به فريبكاريهاي عالم نمايان بدهيم و بايد دنبال راه خلاصي از آنها باشيم.[9]

بعد امام خميني سفارش مي‌كنند: اي برادر عزيز مبادا كه فقط دنبال كلمات عالمان و عارفان بروي و گمان كني كه بهره اي از دين داري، بلكه بايد به خدمت ولييي از اولياء خدا كه منصب ارشاد داشته باشد و تو را به مقصد و مقصود آن بزرگان راهنمايي كند برسي. اينها همان عارفان و سالكان و شيعيان خاص علي ع هستند.[10]

اينها عالي مقام و اولياء مهاجرالي الله هستند كه نظر به وحدت دارند و كثرتي را شهود نكنند. شيوه‌اي آنها هرچند والاتر از عقل است اما هرگز مخالفتي با عقل ندارد.[11]

در صفحة 135 كتاب آداب الصّلوة مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، مي‌نويسند: «در سلوك اين طريق روحاني و عروج اين معراج عرفاني تمسّك به مقام روحانيّت هاديان طرق معرفت و انوار راه هدايت، كه واصلان الي الله و عاكفان علي الله اند حتم و لازم است؛ و اگر كسي با قدم انانيّت خود بي تمسّك به ولايت آنان بخواهد اين راه را طي كند، سلوك او الي الشّيطان و الهاوية است.»

          در كتاب شرح حديث جنود عقل و جهل، مي‌نويسند: «انسان بايد كوشش كند تا طبيب حاذق پيدا كند. چون طبيبي كامل يافت، در نسخه‌هاي او اگر چون و چرا كند و تسليم او نشود و با عقل خود بخواهد خود را علاج كند، چه بسا كه به هلاكت رسد. در سير ملكوتي، بايد انسان كوشش كند تا هادي طريق پيدا كند. و چون هادي را پيدا كرد بايد تسليم او شود و در سير و سلوك دنبال او رود و قدم را جاي قدم او گذارد... و اگر بخواهيم فلسفة احكام را با عقل ناقص خود دريابيم، از جادّة مستقيم منحرف مي‌شويم و به هلاكت دائم مي‌رسيم؛ مانند مريضي كه بخواهد از سرّ نسخة طبيب آگاه شود، و پس از آن دارو را بخورد، ناچار چنين مريضي روي سلامت نمي‌بيند. تا آمده است از سرّ نسخه آگاهي پيدا كند، وقت علاج گذشته، خود را به هلاكت كشانده. ما مريضان و گمراهان، بايد نسخه‌هاي سير ملكوتي و امراض قلبية خود را از راهنمايان طريق هدايت و اطباء نفوس و پزشكان ارواح دريافت كنيم و بي به كار بستن افكار ناقصه و آراء ضعيفة خود، به آنها عمل كنيم تا به مقصد كه رسيدن به سراير توحيد است برسيم. [12]

       از اصول عرفان و تصوف علم حقيقي داشتن است. آن علمي لدني و نوري مي‌باشد كه از آدم تا خاتم و تا انقراض عالم استمرار داشته و سينه به سينه و يـداً بـه يـده منتقل مي‌شد. همانطور كه پيامبر اكرم ص مي‌فرمايد: لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيد: علم به درس خواندن نيست، بلكه علم نوري است كه خداوند در قلب كسي كه بخواهد قرار مي‌دهد.[13]  پس اين علم با سواد بشر متفاوت است و در قلب پيامبر امي صلوات الله عليه و آله و سلّم بوده است.

نگار من كه به مكتب برفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

و به موجب حديث كُنْتُ نَبِيّاً وَ آدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّين (من نبي بودم كه آدم بين آب و گل بود، بحارالأنوار     16     402    باب 12- نادر في اللطائف في فضل نبين...) اين علم اصالتاً نزد پيامبر ص بود و به عاريه نزد آدم ع. تا اينكه به انتصاب الهي و به طريق وصايت معنوي دست به دست از اوصياي آدم ع به پيامبر اكرم ص رسيد و از ايشان به باب مدينه علم الهي، علي ع و به جانشينان و مشايخ معصومش عليهم السلام. صوفيه (كه به تعبير علامه مجلسي اول و سيد حيدر آملي شيعة حقيقي هستند) از اين علم به ولايت تعبير كرده‌اند و آنرا باطن رسالت و جنبه الي الحقي و مقام معنوي و دعوت باطني و طريقت هر رسول دانسته‌اند. در مقابل جنبه الي الخلقي رسول ص كه مقام ابلاغ احكام شريعت و دعوت ظاهري است. ولايت چون جنبه معنوي وليّ و رسول است به اذن الهي است. بمصداق آيه:  إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً (بقره 30)  من هر دم بر روي زمين خليفه اي قرار مي‌دهم.

پس به هر دوري وليئي قائم است
آزمايش تا قيامت دائم است

بعد از پيامبر اكرم ص  علي (ع) به اذن الهي مظهر تام ولايت شد و اين رشته جريان يافت.

مهدي و هادي وي است اي راهجو   هم نهان و هم نشسته پيش رو

در ميان اصحاب ائمه فقهاي عظام مأمور به اخذ احكام شريعت از دين شده و آنرا ترويج نمودند و كساني هم از جنبه ولايتي و طريقتي مأمور به دعوت به تهذيب نفس و سلوك الي الله گرديدند كه مشايخ صوفيه يا عرفا باشند. طريقت مرتضوي كه جدا از شريعت محمدي ص هم نبود به عنوان يك طريق هدايت آشكار گرديد. تمامي مشايخ بزرگ صوفيه تحت هدايت و تربيت مستقيم و غيرمستقيم حضرت علي ع و ديگر ائمه اطهار ع بودند. مثلاً كميل و انتساب وي به حضرت علي ع، ابراهيم ادهم و انتسابش به حضرت سجاد ع يا حضرت محمدباقر ع، بايزيد بسطامي به حضرت صادق ع، شقيق بــلخي و بشــر حافي به حضرت كاظم ع (زمانيكه فقهائي همچون ابوحنيفه و مالك بن انس و امام شافعي شاگرد ايشان بودند) معروف كرخي به حضرت رضا ع و جنيد بغدادي به حجت بن الحسن ع در زماني كه نواب اربعه مأمور به ابلاغ احكام شريعت بودند. همين مشايخ هم كه خود از جانب امام معصوم ع مأذون به هدايت معنوي بودند كساني را خود بـه كمـال رسانيده و در سلسلة ارشاد و در امر هدايت گماردنـد به موجب آيه 7 سوره رعد كه مي‌فرمايــد: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد. تو منذر هستي و براي هر قومي هادي هست. بدين ترتيب رشته و سلسله تصوف جاري شد. و هيچ شيخي از پيش خود متاعي نداشته و هرچه دارد مستفيض از مقام ولايت كليه مي‌باشد كه پس از بيعت ولويّه (يا همان بيعت ايماني) با شيخ كامل و طي مراتب سلوك به او عنايت مي‌شود. (اين بيعت همان بيعتي است كه با علي (ع) در غديرخم بسته شد و در سوره فتح به اين بيعت با پيامبر اكرم هم اشاره دارد.[14] آيات زير در اين ارتباط هستند: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة (توبه 111)، إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً (فتح 12)، لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في‏ قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَريباً (فتح 18)، يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى‏ أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا يَأْتينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرينَهُ بَيْنَ أَيْديهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصينَكَ في‏ مَعْرُوفٍ فَبايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيم(سوره ممتحنه 10).

اساساً اصطلاح سلسله كه دلالت بر تسلسل زنجيروار و معنعن اجازات و وصايت معنوي لاحق از سابق دارد، از زمان حضرت علي ع رايج شد. (هرچند در زمان تمام انبياء سلسله بوده ولي چون آن زمان نبوت ظاهر بود ولايت در خفاء قرار داشت، عدة زيادي توجه به اين سلسله نداشتند.) كسي اجازه هدايت معنوي و ارشاد دارد كه بايد ماذون و متصل به ولي باشد. متأسفانه در طول تاريخ مي‌بينيم كه بدليل سلطه سلاطين متعصب در عالم اسلام يكسري انشعابات و افتراقاتي بوجود آمد و  لذا اهميت اجازات روايت و هدايت در ميان مردم كم شد.

پس صوفي حقيقي به پيروي از شيعه حقيقي مقام ولوي و دست خود را به ذيل دامان علي ع مي‌رساند. كه اين انتخاب حكايت از حقيقت مهمي‌است كه تصوف و تشيع دو نام هستند بر حقيقتي واحد. براي نشان دادن اين وحدت (تشيع و تصوف) براساس يك روش پديدار شناسانه فلسفي بايد به سرآغاز هر دو (شيعه و صوفي) يعني باطنشان توجه كنيم و سپس ظهورات اين باطن در تاريخ ظاهري را نشان دهيم:

الف: در پديدار شناسي تصوف از همين انتساب فوق و سلسله حقه صوفيه برمي‌آيد كه اصل تصوف قبول ولايت علي ع است. همانگـونـه كـه علامـه طباطبائي عليه الرحمه مي‌فرمايد: اصولاً دسته‌هاي تصوف از 25 دسته تجاوز نمي‌كند و تمام اين سلسله ها قطعاً منتهي به حضرت علي ع مي‌گردد. در عالم تصوف از اصول بديهي است كه مشايخ تصوف و عرفان رشته اجازه خود را در امر طريقت به آن حضرت و از ايشان به پيامبر مي‌رسانند.[15]

ب : در پديدار شناسي تشيع برخلاف اهل سنت، دين صرف شريعت و سنت و مقام تنزيل كتاب نيست كه پس از پيامبر كافي باشد بلكه بموجب حديث ثقلين عترت ائمه و اولياء الهي عليهم السلامند نيز بايد همراه كتاب باشند و آنرا به نطق درآورند. و اين مقام تاويل همان قرآن ناطق است كه پس از پيامبر به علي ع و اوصيائش عليهم السلام (طبق حديث غدير و دار) رسيد. پس مي‌بينيم اصل امامت و ولايت همان اصل تشيع شيعه است كه اصل عرفاني و صوفيانه مي‌باشد.[16] اين اصل كلامي و فقهي نيست. چونكه معناي فقهي آن بيشتر رياست  و رهبري است و جنبه حكومتي دارد.

اكنون سيري در آثار مرحومين مجلسيين اعلي الله مقامهما مي‌كنيم تا اين تحليل پديدارشناسي متيقن گردد. مرحوم ملا محمد تقي مجلسي در رسالة تشويق السّالكين انتشارات نور فاطمه، چاپ سوّم، 1375 در اثبات تصوّف و عرفان در صفحة 5 چنين آغاز سخن مي‌كنند: «و اقرب طرق به معرفت الله طريقة حقّة رضوية ذهبية (پاك و خالص) معروفية مرتضوي است كه طريق تصوّف و حقيقتش نيز خوانند و آن عبارت است از تحصيل قرب معرفت ربّ العالمين به طريق زهد و رياضت و انقطاع از خلق و مواظبت بر طاعت و عبادت. اكنون جمعي پيدا شده‌اند كه ايشان را از شريعت خبري و از طريقت اثري، نه و انكار اين طريقة حقّه مي‌نمايند، بنا بر قلّت تدبّر در آيات و اخبار ائمة اطهار عليهم السّلام و به متابعت نفس غدّار كه ثمرة او حسد و عناد و تعصّب است، اگر چه مشهور است:

شب‌پره گر وصل آفتاب نخواهد            رونق بازار آفتاب نكاهد

امّا چون انكار ايشان سبب محروميّت بعضي از عوام بود از اين نعمت عظمي، لهذا بعضي از احبّاء از اين فقير، محمّد تقي التماس نمودند كه رسالة مختصري در حقيقت اين طريقه نوشته شود تا شيعيان اميرالمؤمنينu از اين سعادت بي‌نصيب نباشند. پس ايجاباً لسؤالهم با آنكه كتاب مبسوطي موسوم به مستند السّالكين در اين باب نوشته شده، مجملي از هر باب در اين رساله مذكور مي‌گردد و بالله التّوفيق. امّا زبده و خلاصة بَراياء كه انبياءاند، همه اين طريق را داشتند». و در صفحة 8 چنين مي‌نويسند: «و همچنين هر يك از ائمه عليهم السّلام اين طريق را داشته‌اند، چنانچه احوال و سير ايشان در كتب اخبار مذكور است و همچنين اصحاب صُفّه كه فرقة اوّل درويشانند اين مسلك را داشته‌اند، مثل سلمان و اباذر و عمّار و غيرهم». و در صفحة 9 مي‌نويسند: «و بالجمله اصحاب صُفّه محتاج به بيان نيست و هر يك از ايشان را صفي مي‌گفتند، يعني منسوب به صُفّه، تا به كثرت استعمال صاد را اشباع و فاء را مخفّف ساخته‌اند صوفي شد». در صفحة 10 مي‌نويسند: «و همچنين اكابر علماي شيعه از متقدمين و متأخرين جمعي كه واقف بوده‌اند بر طريقة اهل بيت و تتبّع ايشان بيشتر بوده از علماي اين زمان همه اين مسلك را داشته‌اند و در اين فن تصنيفات نموده‌اند». و از قول اميرنورالله (شوشتري) مي‌نويسند: «تصوّف طريقة شيعه است بلكه عين تشيّع است و به تفصيل بيان مي‌كنند كه از علماي شيعه هيچ كس منكر اين طريقه نبوده‌اند و بلكه همه صوفي بوده‌اند يا معتقد به صوفيان (صفحة 14)». و سپس نتيجه‌گيري مي‌كنند: «پس غرض از اين همه تطويل آن است كه معلوم شود اكابر علماي شيعه در هر عصري معتقد اين طايفه بودند و با وجود كمال و تبحّري كه در علم اصول و فروع اسلام داشته‌اند و با كمال تقدّس ذات». و در صفحة 11 و 12 مي‌نويسند: «و همچنين سيّد حيدر آملي صاحب تفسير بحرالابحار كتابي به قرب هفتاد هزار بيت از دلايل و احاديث اهل بيت عليهم السّلام تصنيف نموده در بيان آنكه شيعه‌اي كه صوفي نباشد شيعه نيست و صوفي كه شيعه نباشد صوفي نيست. و در سبب تصنيف كتاب گفته كه «چون ديدم منازعه در ميان جهّال طالبان علم شيعه و ناقصان صوفيّه هست اين كتاب را نوشتم تا بدانند تصوّف طريقة مرتضوي است و تصوّف و تشيّع يك معني دارد و اين مخالفت از عين ناداني و نقصان عقل طرفين است.» ملاّ محمّد باقر مجلسي رحمت الله عليه در صفحة 29 همين كتاب در جواب مرحوم ملاّ خليل قزويني در پاسخ سؤال از تصوّف چنين مي‌نويسند: «و امّا مسئلة سيّم كه از حقيقت و بطلان طريقة صوفيّه سؤال كرده بودند. بايد دانست كه راه دين يكي است، و حق تعالي يك پيغمبر فرستاده و يك شريعت قرار داده، وليكن مردم در مراتب عمل و تقوي مختلف مي‌باشند، و جمعي از مسلمانان كه عمل را به ظواهر شرع شريف نبوي (ص) كنند و به سنن و مستحبّات عمل نمايند و ترك مكروهات و مشتهيّات كنند و متوجّه امور دنيا نگردند و پيوسته اوقات خود را صرف عبادات و طاعات كنند و از اكثر خلق كه معاشرت ايشان موجب تضييع عمر است كناره جويند، ايشان را مؤمن زاهد متّقي مي‌گويند و مسمّي به صوفيّه ساخته‌اند. ... اين جماعت زبدة مردمند.» مرحوم مجلسي اوّل در صفحات 20-18 مي‌نويسند: «پس اگر جمعي از نادانان كه در ميان عوام خود را به طالب علم شهرت داده‌اند مذمّت اين طريقه مي‌نمايند، معلوم است كه از كمال ناداني يا محض حسد و اغراض فاسدة نفساني خواهد بود و عاقل بايد كه فريب اين شياطين انس را نخورد و از اين سعادت عظمي كه مقصد اقصي و طريقة انبياء و ائمة هدي و شيوة اولياء و مردان راه خداست محروم نماند. هرچند اين كاري است دشوار و شربتي است بر اكثر طبايع ناگوار و جهاد اكبر و ميدان ترك سر است و موقوف بر همّتي عالي است و تأييد ازلي. ... و حاصل سخن آن كه بداني كه اصل تصوّف صافي نمودن باطن است از زنگ ماسوي و متخلّق شدن به اخلاق الله و تحصيل كمالات روحاني و رسيدن به مقام قرب و معرفت عياني، نه چنان كه نادانان گمان مي‌برند كه تصوّف محض لهو ولعب است، بيهوده يا دكّاني است در بازار هوي به زرق و ريا چيده، و طريقت مخالف شريعت مصطفوي (ص) و مباين طريقت مرتضويu كه كَلّا اِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجوُبوُنَ [17]. بلكه از مشايخ اين طايفه كساني بوده‌اند كه از علوم ظاهري نيز هر يك سرآمد زمان خود بودند چنان كه از تصانيف ايشان معلوم است مثل مولاناي رومي و شيخ علاءالدّولة سمناني و شيخ شهاب‌الدّين سهروردي صاحب حكمت اشراق و شيخ محيي‌الدّين عربي صاحب فتوحات و شيخ عبدالرزّاق كاشاني صاحب تأويلات و شيخ ابوحامد غزّالي و شيخ روزبهان صاحب تفسير عَرايس و شيخ عطّار و غيرهم. همه اتّفاق دارند كه علم شريعت به قدر واجب شرط اوّل راه است و كمال در علم شريعت، شرط كاملان اين راه است. چون تواند بود كه كاملان اين طريقه كه در علم ظاهر و باطن يگانه بوده‌اند يا آن كه مكروهات و بلكه بعضي از مباحات را بر خود حرام داشته‌اند و احتراز مي‌نمايند، راضي به خلاف شريعت مطهره شده، مرتكب حرام شوند، پس آنچه بعضي از جهّال بعضي از افعال جزئيّه و فرعيّة اين جماعت را اعتراض مي‌كنند عين خطا خواهد بود.»

ديگر شبهه‌اي نمانده است كه عالم ديني مرادف عارف و صوفي دين است. عالم ديني رازداني باخبر از عالم غيب است، يعني ديندار حقيقي عصر خود و آگاه به راه و صراط مستقيم دين كه فهم او در جغرافياي معرفتي ما نمي‌گنجد. او همت گمارنده بر ابداع و هدايت و روشنگري و معتقد به كارسازي دين در تمام اعصار بخصوص عصر حاضر است. عالم و عارف ديني محقق دردمند و فكور و دلير و از بند رسته‌اي است كه به آفات و بيماريهاي جامعة غيرديني كه به ظاهر ديني است حساس است، و در پي بيان و علاج دليرانه و طبيبانه آنهاست. او علي الاصول يك احياگر است كه هم به جوانب مغفول دين مي‌پردازد و آنها را از فراموش شدگي بيرون مي‌آورد و هم به نو فهمي آن همّت مي‌گمارد و تفكر و تذكر ديني را سنت خود مي‌كند.

پس عالمان و عارفان و صوفيان دين محمد صل الله عليه و آله و سلم را گرامي بداريم و به جاي معارضه، با آنها ملاطفت كنيم. نيازهاي خود و جريان سريع رودخانه معرفت را فراموش نكنيم. از شناگر دين شنا بياموزيم و شنوا شويم و از حضرت ربّ فهم و دليري و هدايت طلب كنيم، و خود را براي تربيت بدو بسپاريم. آري ايشان همان مربيان الهي هستند كه بند ارتزاق مادي از ناف دين را بريده‌اند كه اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (يس 21).

 

 


 

1 ـ بحارالأنوار     67     26    باب 43- حب الله تعالى .....  ص : 13.

2 ـ جامع الاسرار ـ علامه سيدحيدر آملي صفحات 65 و 66 بند 87 به بعد

3 ـ جامع الاسرار صص 67 ـ 66

4 ـ كتاب تعليم و تعلّم از ديدگاه شهيد ثاني و امام خميني. ترجمه سيد احمد فهري انتشارات مركز رجاء 1363 چاپ سوم.

5 - همان ، ص 17

6 - همان ، ص 18

7 ـ همان كتاب صفحات 19 و 18

8 ـ تعليم و تعلم صفحه 34 چاپ 1363

9 ـ همان ص 40

10 ـ مصباح الهدايه ترجمه سيداحمد فهري صفحه 71 و 73

11 ـ همان ص 146

12 ـ مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1378، صفحة 403

13 ـ بحارالأنوار     1     224    باب 7- آداب طلب العلم و أحكامه ....

14 ـ در مورد بيعت بايد گفت در اسلام دو نوع بيعت داريم

الف) بيعت نبوي كه معنا و مفهوم آن مسلمان شدن با گفتن يك لااله الله مي‌باشد كه فرد از امتيازات مسلماني بهره مند شده و مي‌بايست به تكاليف شرعي خود عمل كند. قولوا لا اله الا الله تفلحوا.

ب) بيعت ولوي: همان بيعت ايماني است كه مسلمانان مشرف به ايمان مي‌شدند در صورتي كه با ولي خدا چنين بيعتي مي‌بستند و در اين راه از جان و مال خود مي‌گذشتند. نمونه اش ياران امام حسين (ع) در كربلا بودند.

15 ـ كتاب شيعه ـ گفتگوي علامه طباطبايي با هانري كربن بخش رسالت تشيع در دنياي امروز صفحه 99. (فقط سلسله نقشبنديه است كه اجازه خود را به بايزيد و امام صادق ع و سلمان و ابوبكر و بعد پيامبر مي‌رسانند(

16 ـ دوره مجله عرفان ايران مقاله تشيع و تصوف . شهرام پازوكي.

[17] سورة مطفّفين، آية 15. حقّا كه ايشان در چنين روزي هرآينه از پروردگارشان در حجاب شدگانند.

 

Wednesday, November 08, 2006

از فرمايشات امام خميني ره

آداب الصلوة صفحات 155-154، چاپ مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1372

«و كساني كه دعوت به صورت محض مي‌كنند و مردم را از آداب باطنيّه باز مي‌دارند و گويند شريعت را جز اين صورت و قشر معني و حقيقتي نيست، شياطين طريق الي الله و خارهاي راه انسانيّتند، و از شرّ آنها بايد به خداي تعالي پناه برد كه نور فطرت الله را كه نور معرفت و توحيد و ولايت و ديگر معارف است در انسان منتفي مي‌كنند و حجابهاي تقليد و جهالت و عادت و اوهام را به روي آن مي‌كشند، و بندگان خداي تعالي را از عكوف به درگاه او و وصول به جمال جميل او باز مي‌دارند و سدّ طريق معارف مي‌نمايند، و قلوب صافي بي‌آلايش بندگان خدا را كه حق تعالي با دست جمال و جلال خود تخم معرفت در خميرة آنها پنهان فرموده و انبياء عظام و كتب آسماني را فرستاده براي تربيت و تنمية آن، به دنيا و زخارف آن و جهات مادّي و جسماني و عوارض آن متوجّه مي‌كنند و از روحانيّات و سعادات عقليّه منصرف مي‌كنند، و حصر عوالم غيب و جنّتهاي موعوده را مي‌نمايند به همان مأكولات حيوانيّه و مشروبات و منكوحات و ديگر از مشتهيّات حيواني. اينها گمان كنند كه حق تعالي اين همه بسط بساط رحمت فرموده و با اين همه تشريفات كتابها نازل فرموده و ملائكة الله معظّم فرو فرستاده و انبياء عظام مأمور فرموده براي اداره كردن بطن و فرج، غايت معارفشان اين است كه بطن و فرج را در دنيا حفظ كن تا به شهوات آن در آخرت برسي. آن قدري كه اهميّت به جماع پانصد ساله مي‌دهند به توحيد و نبوّات نمي‌دهند؛ و تمام معارف را مقدّمة تعمير بطن و فرج مي‌دانند. و اگر حكيمي الهي يا عارفي ربّاني به روي بندگان خدا بخواهد دري از رحمت باز كند و ورقي از حكمت الهي بخواند، از هيچ نسبت و بدگوئي و فحش و تكفيري به او خودداري نمي‌كنند. اينها به طوري منغمر در دنيا شدند و به شهوات بطن و فرج اهميّت مي‌دهند- مِن حَيثُ لا يَشعرُون كه ميل ندارند سعادت ديگري در دار تحقّق موجود باشد جز شهوات حيواني، با آن كه اگر سعادت عقليّه هم در عالم باشد به بطن و فرج آنها ضرري نمي‌رساند. امثال ماها كه از حدّ حيوانيت تجاوز نكرديم، جز بهشت جسماني و اداره بطن و فرج چيز ديگر گمان نداريم، و به آن هم با تفضل خداي تعالي اميد است برسيم؛ لكن گمان نكنيم كه سعادت منحصر به آن است و بهشت حق تعالي محصور به همين بهشت حيواني است؛ بله براي حق تعالي عوالمي است كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و خطور در قلب هيچكس نكرده. و اهل محبت الهيه و معرفت الله را اعتنائي به هيچ يك از بهشتها نيست و توجهي به عالم غيب و شهادت نمي‌باشد، و براي آنها جنت لقا است. و اگر آيات قرآنيه و احاديث وارده از اهل بيت عصمت را بخواهم در اين باب ذكر كنم، مخالف با وضع اين اوراق است.»

Friday, September 29, 2006

ديدگاه هاي امام خميني(ره) درباره تصوف

دست از طلب ندارم

روزنامه همشهري 1 مهر 1385

علي تاجديني

 

http://www2.hamshahri.net/hamnews/1385/850701/world/idea.htm

 

امام خميني(ره) در مصرع يكي از غزل هاي خود ميگويد:

ما زاده عشقيم و پسرخوانده جاميم

درمستي و جانبازي دلدار تماميم.

به كار بردن چنين لحن و بياني از سوي برخي فقيهان و عالمان دين البته در فرهنگ اسلامي، بي سابقه نيست. اما مسأله اين است كه اين بار اين شيوه سخن از سوي كسي به كار گرفته مي شود كه سياستمدار و رهبر يك حكومت است. اين جامع اضداد بودن ويژگي رهبران كاريزما يي است. جامعيت ايشان حتي در رسمي ترين اظهار نظرهاي فقهي ايشان نمودار است؛ براي نمونه مي توان گفت كه نظريه ايشان در باب ولايت فقيه ـ به جز استنادات فقهي ـ مبنا و درونمايه اي كلامي نيز دارد و همين امر ايشان را از فقيهان ديگر ممتاز مي كند. يكي از نمود هاي جامعيت ايشان، برخورداري از بينش فلسفي و عرفاني است .اين مقاله با محور قراردادن اين بينش امام، اشاره اي دارد به آراي ايشان در باب تصوف.


واژه «صوفي» جزء آن دسته از لغات است كه سرنوشت ناگواري داشته است. بخشي از سوءتفاهمات در موضوع تصوف نيز ناشي از روشن نبودن تعريف صوفي و تصوف در ميان شيعيان است. بسياري از عالمان شيعي و بويژه فقهاء با شنيدن واژه صوفي و تصوف، مفاهيمي همچون درويشي، قلندري، چله نشيني، خانقاه نشيني، سماع و رقص، كشكول و تبر زين، خرقه پوشي در ذهنشان متبادر مي شود. آنگاه با مقايسه اين مفاهيم با روايات معصومين(ع) به انكار صوفيه حكم مي دهند. طبيعي است اگر مراد از صوفي و تصوف اين مفاهيم باشد، بسياري از بزرگان صوفيه نظير ابن عربي و عطار و مولانا، شمس تبريزي و حافظ چنين تصويري از صوفي و تصوف را پيشاپيش طرد كرده اند. با اين وجود در تاريخ از اين بزرگان به صوفي و مكتبي كه متعلق به آن بوده اند به «تصوف» ياد شده است. از اين رو بايد به دقت از كسي كه اين واژه را به كار مي برد، پرسيده شود كه غرض وي از صوفي و تصوف چيست؟


در تاريخ اسلام صوفي ما به ازاء گوناگوني داشته است. از اين رو تعريف تصوف و صوفي عرض عريضي پيدا كرده است. لذا عارف نامداري همچون سيدحيدر آملي در قرن ششم بحث وحدت «تصوف و تشيع» را مطرح مي كند و در جهت نزديكي صوفي و شيعه جهد بليغي مي ورزد. در مقاله حاضر مراد نگارنده از تصوف، مكتبي است كه به صورت يك روش فكري و عملي در دامان اسلام رشد كرد و داراي مباني نظري و عملي است. اين روش منحصراً بر تصفيه نفس براساس سلوك الي الله و تقرب به حقيقت تا مرحله وصول به حقيقت تكيه دارد و عنايتي به استدلال عقلي ندارد. پاي استدلاليان را چوبين مي داند و معتقد است كشف حقيقت غايت حقيقي نيست بلكه رسيدن به حقيقت را غايت تصوف مي شناسد.


بنابراين تصوف به صورت جريان مهمي كه ريشه در اسلام داشته و از دل فرهنگ اسلامي برآمده و بوي دلاويز آن در سرتاسر تاريخ اسلام به مشام مي رسد، مكتبي است داراي تئوري و عمل و به لحاظ نظري شبيه فلسفه است و در آثار ابن عربي و پس از وي تا زمان حاضر در انديشه بزرگاني نظير امام خميني(ره) پديدار گشته است. از نظر عملي، تصوف شبيه اخلاق است اما بسيار عميق تر و پيچيده تر از اخلاق.


سلوك الي الله تحت نظر خضر و مرشد صورت گرفته و منازل طي مي شود. منازل سلوك گاهي به دو منزل، گاهي سه، هفت، صد و تا هزار منزل اعتبار شده است. كتابهاي مفصلي نيز با عنوان «منازل السائرين» نگاشته شده است. جريان صوفيه همانند فقه و فلسفه و كلام، به لحاظ سلسله هايي كه پشت سر يكديگر پديد آمده و نحله هايي كه هر يك از اساتيد و مشايخ و شاگردان روش سلوكي مشخص دارد، تاريخ روشني دارد.


سلسله هاي صوفيه به عنوان مكتب عملي در ميان اهل تسنن تاريخ مشخصي دارد اما مكاتب عرفاني شيعه، سلسله ها و اصول فكري و روش سلوكي شان داراي ابهام زيادي است. به عنوان مثال مرحوم علامه طباطبايي آنگاه كه اساتيد عرفاني شان را ذكر مي كنند تا مرحوم ميرزا حسينقلي همداني را نام برده و تحول روحي ميرزا حسينقلي را به مردم مجهول النسب با لقب جولا (پنبه زن) مي رساند اما قبل از او را شناسايي نمي كند. در ميان شيعيان كتابي در تصوف عملي كه متكي به سيره ائمه معصومين (ع) باشد و در عين حال شاخص باشد، يافت نمي شود.


واقعيت تاريخي حاكي از آن است كه عارفان شيعه بعد نظري و تصوف را از ابن عربي و عطار و مولانا گرفته و كتابهاي عميقي به شيوه عرفان فلسفي نگاشته اند اما نسبت به جنبه عملي تصوف مرسوم بي توجه بوده اند. از آنجا كه تصوف در بعد نظري، تفاوت چنداني با فلسفه ندارد و در حقيقت منظري هستي شناسانه و معرفت شناسانه است، مكتب تصوف تأثير عميقي بر فلسفه هاي شيعي گذاشته است. عارفان و فيلسوفاني عارف مشرب نظير سيدحيدر آملي، ملاصدرا و اتباع ملاصدرا تا زمان حاضر بيش از هر مكتب فكري، از عرفان و تصوف نظري متأثر بوده اند. آراء مهم ملاصدرا در وجودشناسي، و وحدت بيش از آن كه وامدار ابن سينا و شيخ اشراق باشد، وامدار ابن عربي و عارفان پس از وي است. با تحليل فوق، نسبت امام خميني(ره) با تصوف روشن مي شود. وي به شهادت آثاري كه پديد آورده و مشي عملي اش، وابسته به مكتب عرفاني است. امام در نامه اي كه به گورباچف نوشته است، اهميت مكتب ابن عربي را به وضوح تصريح كرده است.


امام و دفاع از صوفيان

در آثار امام خميني(ره) به صورت پراكنده از شخصيت هاي عرفاني و مشاهير صوفيه ياد شده است. امام خميني(ره) در تلويزيون جمهوري اسلامي در تفسير سوره حمد كه شب هاي جمعه بانام «قران در صحنه» پخش مي شد مي گفتند تفاسيري كه بر قرآن نوشته شده است نوعاً راهي به دهي نمي برد و جالب است كه امام از تفاسير شيعي كه نسبت به ديگران بهتر است از مجمع البيان طبرسي و تفسير بيان السعاده ملا سلطانعلي گنابادي رئيس فرقه گنابادي به عنوان تفسير نسبتاً خوب ياد مي كنند. اين بيانات امام تا حد زيادي برخي را برآشفته ساخت و آنها را وادار به سخنان صريح و گوشه و كنايه كشاند و موجب شد امام رأساً تفسيرش را تعطيل كند و حال آن كه تفسير امام اگر ادامه مي يافت معارفي عميق در سطح جامعه نشر پيدا مي كرد. امام صريحاً از ابن عربي با عنوان «شيخ اكبر »ياد كرده و فهم آثار وي را در نهايت صعوبت دانسته است. درباره مولانا تعابيري همچون عارف معنوي، عارف مشهور، عارف رومي به كار مي برد. امام با مثنوي مأنوس بوده است. بارها از حلاج در اشعار خويش به خوبي ياد كرده و هفت شهر عطار را ستوده است.

امام در تفسير سوره حمد كه با استقبال بي نظيري مواجه شد و متأسفانه به تعطيلي كشانده شد، تمثيلي از مولوي را مطرح مي كند كه سه نفر ترك و عرب و فارس، درباره مطلوب واحدي _ انگور _ نزاع مي كردند و نتيجه مي گيرد:

« اينكه من مي خواهم مصالحه و صلح بدهم بين اين طوايف و بگويم اينها همه يك چيز مي گويند نه اين است كه مي خواهم همه فلاسفه را تنزيه كنم يا همه عرفا را يا همه فقها را مسئله اين نيست. اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد! مقصودم اين است كه در بين همه طوايف اشخاص زياد منزهي بودند و اختلافي كه حاصل شده است در مدرسه حاصل شده است.»

 

امام اولين حجاب و مهمترين حجاب سلوك راه خدا را حجاب  انكار مي دانند و بارها بر اين نكته تأكيد كرده اند كه اگر آدمي سخني از عارف شوريده يا صوفي و حكيمي شنيد، بايد سعي كند اولاً انكار نكند و ثانياً در صدد فهم مسئله برآيد.


امام در عين دفاع از صوفيه حقيقي، به مدعيان ارشاد، سخت مي تازد. جهله صوفيه را قطاع الطريق طريق انسانيت مي شناسد. امام در شرح حديث چهارم كه درباره تكبر است، كبري كه در مدعيان ارشاد صوفيه پديد مي آيد كه خود را برتر از فقها و فلاسفه مي دانند، مصداق كبر دانسته و مي گويد:
« و در مدعي هاي ارشاد و تصوف و تهذيب باطن، گاهي شخصي پيدا مي شود كه با تكبر با مردم رفتار كند و بدبين به علما و فقها و تابعين آنها گردد و به حكما و علما طعنه ها زند و غير خود و سرسپردگان به خود را اهل هلاك داند و چون دستش از علوم، تهي است علوم را خار طريق خواند و اهل آن را شيطان راه سلوك شمارد؛ با آنكه آنچه در مقام دعوي مقام خود گويد، اقتضاي خلاف اينها نمايد و هادي خلايق و مرشد گمراهان، بايد خود از مهلكات و موبقات مبرا باشد و از دنيا گذشته و محو جمال حق شده، بايد به بندگان خدا تكبر نكند و بدبين به آنها نباشد».(
۱)


امام و دفاع از تفكر صوفيه

عرفان به معني شناخت عام، شامل همه حوزه هاي معرفتي مي گردد اما به عنوان علم خاص، از فلسفه، فقه و كلام، به لحاظ موضوع و روش جداست. بنابراين زبان عرفاني از زبان ساير طوايف مجزاست. علم عرفان به مانند علوم رسمي حاصل كسب و مطالعه نيست؛ حاصل مكاشفات و مشاهدات اهل الله است. علوم عرفاني «وهبي» و «ارثي» است، نه كسبي و رسمي.
«علم در اصل لغت مخصوص به كليات است و معرفت، مخصوص به جزئيات و شخصيات. گويند عارف بالله كسي است كه حق را به مشاهده حضوريه بشناسد و عالم بالله كسي كه به براهين فلسفيه، علم به حق پيدا كند. بعضي گويند علم و عرفان از دو جهت تفاوت دارند؛ يكي از جهت متعلق و ديگر در معرفت سابقه فراموشي و نسيان مأخوذ است. پس چيزي را كه ابتدا ادراك به آن متعلق شد، گويند علم به او حاصل شد و چيزي را كه معلوم بوده و نسيان شد و ثانياً  مورد ادراك شد، گويند معرفت به آن حاصل شد و عارف را از آن جهت عارف گويند كه متذكر اكوان سالفه و نشات سابقه بر كون ملكي و نشآت طبيعي خود شود».(
۲)


عرفا در اثر رياضات شرعي و تفكر و تعمق در قرآن و كلمات نوراني ائمه دين(ع) و صافي ضمير،  معارفي از آسمان معنا بر قلبشان سرازير مي گردد و اخلاص، چشمه هايي از درون و زمين وجودشان بر سراسر قلبشان مي جوشاند، چنانچه در قرآن شريف بدان اشارت گرديده است. از نظر حضرت امام(ره) مكتب عرفاني و زبان عرفاني در مقايسه با ساير طوايف علمي،  نزديك ترين مكتب به قرآن و ائمه اطهار(ع) است. دلايل اين امر متعدد است:


۱- بهترين دليل بر گرايش عرفاني امام در مقايسه با ساير طوايف، آثار مكتوب ايشان است كه عمدتاً  در حوزه معارف، كتاب هايي عرفاني است و برخي از آنها مانند كتاب «مصباح الهدايه الي الخلافه و الولايه» به اعتراف اهل فن- نظير استاد سيد جلال آشتياني(ره)- در ميان تأليفات عرفاني بي نظير است.


۲- امام صراحتاً  در مواضع متعددي از مكتب عرفاني دفاع كرده اند. در ديوان شعري كه از امام راحل(ره) به چاپ رسيده است، ابيات زيادي وجود دارد كه عشق بر عقل ترجيح يافته و عقل و فلسفه مورد ذم واقع شده اند گرچه نقدهاي امام بر جهله صوفيه نيز قابل تأمل فراوان است.
در آثار مكتوب امام، صريحاً  تأييداتي در مكتب عرفاني يافت مي شود. چنانكه در تعليقه بر شرح فصوص، پس از بررسي «مسلك حكيم» و «ذوق عارف» مي فرمايند: «و ذكرنا سر الاختلاف بينها في بعض الرسائل الا ان مسلكهم ادق و احلي و لكن بشرط سلامه الفطره و عدم اعوجاج السليقه» .


۳- امام(ره) در مواضع گوناگوني ميان زبان عرفاني و زبان قرآن و روايات و ادعيه، مقايسه اي تطبيقي كرده اند و زبان عرفا را به پيروي از معارف آنان، نزديك ترين زبان و گاهي عين زبان بزرگان دين دانسته اند. امام(ره) در شرح مناجات شعبانيه مي فرمايند: «الهي اجعلني ممن ناديته فصعق لجلالك» اين صعق جلال چيست؟ اين غير از آن فناست كه آنها مي گويند. اين همان معناست كه آنها مي گويند. يك نفر آدم كه اطراف قضيه را توجه كرده، نمي تواند بگويد: علت و معلول است. ضيق تعبير است. خالق و مخلوق هم يك بيان روي مذاق عامه است. بهتر از اين تعبير است.
لكن «تجلي ربه للجبل» تجلي بهتر است، لكن باز هم نزديك تر به آن معنايي است كه هيچ نمي شود از آن تعبير كرد.»


در كتاب سرالصلاه هم كه مقايسه اي ميان زبان عرفاني و زبان روايات ائمه(ع) صورت گرفته است، امام اصطلاحات عرفاني را مطابق معاني مقصوده در روايات دانسته اند:

«تفكر كن در اين حديث شريف كه از حضرت صادق درباره قلب سليم وارد شده، ببين آيا غير از فناي ذاتي و ترك خودي و خوديت و انيت و انانيت كه در لسان اهل معرفت است، به چيز ديگر قابل حمل است؟ آيا مقصود از تجليات كه در دعاي عظيم الشأن«سمات » وارد است، غير از تجليات و مشاهدات در لسان آنهاست؟»


در كتاب مصباح الهدايه نيز در تأييد زبان عرفاني، به برادران ايماني توصيه مي كنند كه بدون اطلاع از اصطلاحات عرفاني، عقايد آنان را رمي  به بطلان نكنند و سپس مي فرمايند: «اگر نبود اينكه مي ترسم سخن به درازا بكشد و از منظور اصلي بيرون روم، آنقدر از گفتار آنان براي تو مي گفتم كه بر آنچه ادعا كرديم يقين كرده و به آنچه بر تو خوانديم، اطمينان حاصل كني».


امام و دفاع از اصطلاحات صوفيه

امام در هر رشته علمي كه وارد شده اند، تحت تأثير مكتب عرفاني بوده اند. به عبارت ديگر، شاكله تفكر امام را انديشه هاي عرفاني ساخته است و لذا منظر امام به جهان، به انسان، به علوم، به فقه، به اقتصاد، سياست و هنر، منظر عرفاني است. اين مسأله اگرچه با تصريحات امام و آثار به جا مانده از ايشان، مطلب روشني است و داراي ابهام نيست،  اما توجه به نوشته هاي امام، بهترين گواه بر اين مطلب است. اساساً  چون نگاه امام به انسان و جامعه و تاريخ و از جمله به سياست، نگاهي عرفاني بوده است، در وضع اصطلاحات نيز تحت تأثير مشرب عرفاني هستند.

 

در آثار امام خميني، گرايش به زبان تمثيلي به پيروي از مكتب عرفاني كه ايشان به آن معتقد بوده است، بسيار به چشم مي خورد. امام در ساختن تعابير و الفاظ، غالباً  به وجه تأويلي يا روح و حقيقت اشياء و انسان ها و وقايع توجه كرده اند و شايد بي وجه نباشد كه تركيبات و واژه هاي به كار رفته در مكتوبات امام(ره) را «استعارات تأويلي»بناميم.

ديدگاه علامه سيدحيدر آملي و امام خميني و ساير علماء در باره:

طريقت (شاهراه دين)

 

علي محمد صابري

 

 

مقدمه:

در تاريخ مذهب شيعه خصوصاً از اواخر دورة صفويه متاسفانه معمولاً چنان رسم شده كه طريقت را از شريعت جدا و يا مقابل و معاندآن قرار مي‌دهند. اين راي عموماً نتيجه اين بود كه شيعه صرفاً يك مذهب فقهي و كلامي يا سياسي تعريف شده است و عاري از ابعاد عرفاني است. پس هر آنكس كه اهل طريقت است (صوفي) شيعه نيست و يا دشمن شيعه است. مطابق اين رأي تصوف و عرفان امري زائد بر اسلام است چون طريقت امري است زائد، و ربطي به تعاليم پيامبر ص و ائمه ع ندارد.

زيان كسان از پي سود خويش                 بجويند ودين اندر آرند پيش

البته اين جدائي بعد از رحلت پيامبر اكرم ص رخ داد. ماجراي سقيفه بني ساعده پيامش اين بود كه يك جمعيت فقهي، سياسي خود خليفه مسلمين را تعيين كرده و كساني را كه مولاي خود را پيرو  و جانشين بر حق پيامبر ص مي‌دانستند رافضي[1] خواندند.

اگر به كتاب تاريخ فلسفه در جهان اسلام نوشته حناالفاخوري نظري بيفكنيم اولين فقها و مفتيهاي صدر اسلام را (به معناي سياسي و كلامي) بعد از پيامبر ص، بزرگان خوارج و نهروان معرفي مي‌نمايد[2].

حتي در صحاح سته اهل سنت مي‌بينينم: كه چون معاويه از نمازهاي علي به جماعت در كوفه مطلع شد خود در مسجد شام اينكار را مي‌كرد و چون هر دو خليفه مسلمين هستند پس شايسته تكريمند.

معيار اين التقاط چيست؟ چرا حنا الفاخوري اولين فقهاي اسلام بعد از پيامبر را سران خوارج معرفي مي‌نمايد؟ تنها دليل اين مي‌توانست باشد كه: اجتهاد اينها نياز به سلوك ديني ندارد و به معناي كتاب سنت و اجماع و عقل مي‌باشد. يعني نفي طريقت از همان ابتدا باعث اين تقسيم بندي شد.

الان هم چنين طرز تفكري حاكم است، يعني شيعه صرفاً يك جمعيت و فرقه كلامي فقهي و سياسي در كنار ساير مذاهب است. پس چرا علامه محمد تقي مجلسي در كتاب تشويق السالكين مي‌فرمايد: كسي كه صوفي نيست شيعه نيست و كسي كه شيعه نيست صوفي نيست؟ همينطور علامه سيد حيدر آملي اين مطالب را در جامع الاسرار دارد؟

چه اتفاقي افتاده است؟ چرا ما در اصول كافي ميزان احاديث طريقتي و عرفاني را نسبت به احاديث فقهي و شريعتي بيشتر مي‌بينيم؟ و حال همه چيز معناي فقهي و كلامي يافته است. چون در شيعه علوي، طريقت شاهراه دين بوده و هست. اگر شيعه صرفاً يك فرقه فقهي بوده، هيچ مزيتي بر ديگر مذاهب نداشت. به چه دليل شيعه خود را از لحاظ فكري جدا از اهل سنت مي‌داند؟ به دليل فقهش؟ خير همان اجماع، عقل و كتاب و سنت جزو منابع اهل سنت مي‌باشد. تازه همه پيشوايان اهل سنت شاگردان امام جعفر صادق ع بوده‌اند. تنها برهان، لطيفه ولايت، و جنبه الي الحقي پيامبران و اولياء است كه در ظرف زمان و تاريخ خطي نمي‌گنجد.

امر ولايت با امامت ظهور يافت، هرچند حقيقت هر دو امر موقوف و موكول به زمان انفسي و قدسي وجود همه پيامبران ع بوده است، اما پس از ختم دور نبوت در روز سوم مبارك غدير خم دوران ولايت كه جنبه طريقتي والي الحقي دين مبين اسلام بود آغاز شد و الا تمام جوانب كلامي و دستورات فقهي و شريعتي اسلام با پيامبر ص كامل شده بود.

مي‌بينيم كه لطيفه معنوي شيعه محدود به جهات ظاهري شريعت، يعني فقه و كلام نمي‌شود و شيعه به اينها افتخار نمي‌كند چون تمام فرق اهل سنت و حتي اديان ديگر خود شريعت جامعي دارند.

طريقت شيعه در مسير ولايت كه جنبه تكاملي دين مبين اسلام براي رسيدن به حقيقت است، افتخار و نشان اوست. چرا كه ائمه ع فرموده‌اند: امرنا صعب و مستصعب‌ لا يحتمل الا ملك مقرب او نبي مرسل او مومن امتحن قلبه با الايمان.[3] امر دين سخت و پيچيده است كه نبي مرسل و ملك مقرب و مومني كه امتحان الهي را آزموده و خداوند بر قلب او مهر ايمان زده باشد مي‌تواند آنرا با خود حمل كند.

شيعيان حقيقي همان كساني بودند كه بيش از همه به بعد ولايتي يا ولوي و عرفاني ائمه اطهار و جنبه طريقتي آنها در طول تاريخ توجه داشته‌اند و در اشاعه آن مجاهد نموده‌اند. اينها طايفه‌اي بودند به نام صوفيه.

- صوفي كسي است كه دل خود را براي خدا صاف كرده باشد بطوريكه آماده پذيرش اسرار الهي و نور ايمان باشد.

صوفي همان شيعيان نخستين پيامبر ص و ائمه اطهار ع بودند. همان اصحاب سرّ آنها كه كميل به هنگام پرسش از حقيقت از حضرت مولي ع مي‌پرسد آيا من صاحب سرّ تو نيستم؟ البته اين سِرّ در اين اصحاب ذومراتب است. بطوريكه مــرتبه‌اي از آن سرّ كه در دل سلمان بود، اگر ابوذر مي‌دانست، يا كافر مي‌شد يا او را مي‌كشت.[4]

اين سِرّ هماني است كه امام سجاد ع درباره‌اش فرمود: من جواهري از علم را در سينه پنهان دارم كه اگر فاش كنم مرا بت پرست مي‌خوانند و ريختن خونم را حلال مي‌شمارند.

سلمان كميل-اويس قرني- سعيد بن جبير جزو اصحاب سّر اين بزرگان بودند و مي‌بينيم آنها جزو اصحاب ظاهري و فقهي نبودند و حتي نامشان در كتب روايي شيعه مشهور نيست. اما بتدريج اين نظريه كه جنبه طريقتي اسلام بواسطه طايفه صوفيه از ‌مصدر ‌ائمه ع جاري مي‌شود، توسط عالم نمايان دين و مسلمانان ظاهري مورد ترديد قرار گرفت.

مخالفتها با طريقت و تصوف از اواخر دوره صفويه در ايران هم شدت يافت. با اينكه شيعه بواسطه همت بلند صوفيان صفوي همچون شاه اسماعيل بعنوان يك مذهب رسمي شناخته شد و مردم ايران خبري از تشيع و طريقت تشيع نداشتند، اما اين مرجعيت و رسميت مذهب شيعه - بدليل سياسي و انگيزه حاكمان و ارتباطشان با عالم نمايان- اين تصور را كه صوفيه غير از شيعه مي‌باشند در ايران بوجود آورد.

- همان تصوري كه با مرجعيّت كليسا در غرب در مورد مسيحي راستين (مسيحي كه دنبال مسيح زمان خود بود) بوجود آمد، امّا انگار مسيحي راستين بيرون از كليسا نبود، و كشيشان هم خود را نماينده اين مسيح راستين مي‌دانستند. پس با اين اوصاف اواخر دوره صفويه دوره دوري از حقيقت عرفاني شيعه شد، و آرام آرام شيعه سياسي جايگزين شيعه ناب علوي گرديد. در تفكر شيعه علوي شيعه همان صوفي است كه در طريقت است و منتسب به مقام وَلايت مي‌باشد. اما در تفكر شيعه سياسي، شيعه كسي است كه صوفي در طريقت نباشد و به اموري ظاهري از دين كه حوزه هاي تبليغ صفويه هم بود بعنوان شريعت مشغول باشد.

در چنين اوضاعي صوفيان و عرفاي حقه شيعه از ابن ابي جمهور احسائي تا سيد حيدر آملي و ملا محسن فيض كاشاني و در ايام اخير مولانا حاج ملا‌سلطانمحمد گنابادي (سلطانعليشاه) و فرزند برومندشان كه همچون اقطاب هدايت بودند، جهد كردند كه وحدت تصوف و تشيع را نشان دهند.

 

نظر سيد حيدر آملي در باب طريقت صوفيه يا (شيعه)

سيدحيدر معتقد است: ائمه ع فضيلتشان منحصر به علوم ظاهري نيست و عده‌اي به معارف و مقامات باطني ائمه ع توجه نكردند: «در حاليكه در اينجا هيچ علمي نيست مگر اينكه آنها سرچشمه آنند و هيچ سرّي نيست جز آنكه آنان معدن آن هستند اينها بزرگان ارباب شريعتند و پيشوايان اهل طريقت و اقطاب ستونهاي حقيقت خليفه خداوندند در زمين و آسمانش و مظاهر كبريا و جلالش در ملك و ملكوتش[5]»

كل عالم قائم به حقيقت انسان كامل است و افلاك به انفاس وي مي‌گردد و در اشاره به همين مقام باطني است كه حضرت علي ع به وجه علويتش و وَلوَيّش در خطبه افتخاريه مي‌فرمايد: من آيت جبارم. من حقيقت اسرارم. من راهنماي آسمانها هستم، من قرآن ناطقم من اول و آخر هستم و ظاهر و باطن[6].

يا در خطبه البيان مي‌فرمايند: من خالق آسمانها و زمين هستم. همه چيز حتي افلاك بواسطه من آفريده شده. من نمازم، من زكاتم، من روزه‌ام، من حجم[7].

بقول شاه نعمت الله ولي:

ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم

صد درد را به گوشه چشمي دوا كنيم

*          *          *

اثبات ادعاي سيد حيدر: او بناي كار را در تقسيم دين به اعتبارات سه گانه شريعت و طريقت و حقيقت مي‌نهد.[8]

او مي‌نويسد: اين مقامات و جهات سه گانه دائر مدار مذهب تشيع هستند، پس اهلش را بايد شناخت تا به توفيق ميان تشيع و تصوف رسيد. نااهلان را نبايد به حريم اين اسرار راه داد.[9]

اين اسرار، اسرار الهي و ولوي حقيقت معنوي اسلام هستند، كه در قلوب اولياي الهي به امانت حفظ شده‌اند اين اسرار امانتي‌اند كه بايد به اهلش سپرده شود همانگونه كه قرآن مي‌فرمايد: ان الله يامركم ان تودوالامانات الي اهلها (نساء 58). خدا امر مي‌كند به شما كه امانت را به اهلش بسپاريد. و حضرت پيامبر مي‌فرمايد: الشريعه اقوالي و الطريقه افعالي و الحقيقه احوالي[10]. شريعت، گفتارهاي من، و طريقت اعمال من و حقيقت حالات من است. و يا حضرت مولي اميرالمومنين مي‌فرمايد: الشريعه نهر و الحقيقه بحر فالفقها حول النهر يطوفون و الحكماء في البحر علي الدريغوصون و العارفون علي سفن النجاه يسيرون[11]. شريعت، رودخانه و حقيقت درياست پس فقيهان، دور رودخانه طواف مي‌كنند و حكيمان بدنبال دُر در دريا فرو مي‌روند و عارفان بر كشتي نجات سير مي‌كنند.

حال مخالفاني كه انكار طريقت مي‌كنند و فتوا بر ردّ رهروان طريق الي الله مي‌دهند و آنان را تكفير مي‌كنند، كافي است قدري در احايث بالا تعمق كنند. و به اين آيه قرآن هم توجه كنند: و من لم يحكم بما انزل الله و اولئك هم الظالمون. (سوره مائده). هركس حكمي غير از حكم الهي صادر كند جزو ظالمان است. يا وقتي اميرالمومنين مي‌فرمايد: از رسول خدا هزار باب علم آموختم و خداوند متعال از هر بابي هزار باب بر من گشود[12] اين چه علمي است كه سرّ است و ما از آن خبري نداريم؟

حالا آيا چيزي را كه درك نكرده‌ايم بايد ترك كنيم و فتوا بر ردّش دهيم؟

وقتي حضرت در ادامه مي‌فرمايد: در علمي فرو رفتم كه آنرا اگر آشكار سازم چنان به لرزه بيافتيد كه ريسمانهاي دلو در عمق چاه به لرزش درآيد. اين علمي كه از آن سخن به ميان مي‌آيد مختص كيست؟ پس از نبي و ولي و وصي مرتبه‌اي از اين علم به شيعه علي ع رسيده است. در ميان مسلمانان يكي از اختصاصات شيعه و مومن حقيقي همين علم است. البته چنانچه او صاحب سرّ شد و به شــرافت اهل بيتي درآمد يعني از اهل بيت توحيد و معرفت و حكمت و ايمان شد، نه از خانواده قومي و فرزند نسبــي پيــامبر ص، مــاننـد سلمان كه پيامبر ص در باره‌اش مي‌فرمايد: سلمانٌ منا اهل بيت[13] با اينكه او نسبت فاميلي با پيامبر ص نداشت.